سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

اصلن می دونید چیه
اون قدر از این جا دور شدم که برگشتن سختمه
نوشتن یادم رفته.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

لانگ تایم نو سی

این قدر ایمیل های کجایی و مردی و داری می میری و باز داری چه آتیشی می سوزونی خبرت نیست و چرا گودرت مرده و الخ زیاد شدن، که گفتم یه اطلاع رسانی این جا بکنم! مبنی بر این که به عنوان یه وبلاگ نویس گیس سفید عرض می کنم، که قانون اول وبلاگ نویسی اینه که وقتی یه نفری خبری ازش نیست یعنی این که عین آدم داره تو دنیای واقعی زندگی شو می کنه، یا هم این که زندگی اونو! حالا خلاصه که من به زودی باز می گردم و فقط فعلن اندکی به خودم بریک دادم و سرم به زندگی واقعی گرمه، خوشبختانه از نوع اولیش!
چاکریم، کلن!

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

من هنوز تنم درد مي کند از ديدن نيم قطره اشک گوشه ي چشم هايت وقتي دراز کشيده بودي زير آن پتوي صورتي
و از فکر اين که خودت بايد چه قدر درد کشيده باشي
و مي خواستم بگويم احمق، نات اونلي مادر درونت نمرده، بات آلسو آن قدر نازنين هست که دفعه ي ديگر که جونو ديدم و جوگير شدم مي خواهم حامله بشوم و بچه ام را بدهم بزرگ کني.
بعد هم که اصلن بياييد همگي با هم بازگشتش را جشن بگيريم.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

من اگر مرد بودم، عاشق زنی می شدم که موهای سیاه بلند تاب دار داشته باشد،
که بعد حمام موهای سیاه بلند تاب دارش را بپیچد توی یک حوله ی سفید و گره بزند بالای سر
که بعد حوله را بردارد و موهایش سر بخورند روی شانه های برهنه ش
و همان لحظه من صدایش کنم و برگردد و از روی شانه نگاهم کند و لبخند بزند لابد
من عاشق زنی می شدم که گاهی وقت ها جینگولک های رنگی از همه جاش آویزان کند و گاهی وقت ها ساعت هم نبندد
که دور چشم هایش را گاهی سرمه بکشد و موها را باز کند و با خرمن گیسو و صدای جرنگ جرنگ جینگولک ها و چشم های خمارش در خانه بچرخد
که بلد باشد توی گودی گلویم را ببوسد و لاله ی گوشم را نوازش کند
که وقتی از بالای سرم رد می شود و من حواسم جای دیگری ست عادت اش باشد که دست کند توی موهایم
که عینک بزند و روزها لنز بگذارد،
که شب ها بنشینم توی رختخواب و نگاهش کنم که -همان جور که لنزهایش را در می آورد،- باهام حرف می زند و تعریف می کند که چه کرده امروز
که آرایشش را با پنبه های رنگی پاک می کند و با من شرط می بندد که پنبه ها را می تواند یک راست شوت کند توی سطل آشغال یا نه
که لباس خواب های سفید کوتاه بپوشد و موها - موهای بلند سیاه تاب دارش را - جمع کند بالای سر - که طره ها در هوا بین شانه و گردنش بازی کنند
که عینک اش را بزند و همان طور که می رود دست و صورت بشوید و مسواک بزند از بالای عینک نگاهی چند صدم ثانیه ای به من بکند
که با لباس خواب سفید و موهای جمع و بوی مسواک و کرم دست و کتاب توی دستش بخزد رختخواب کنارم
و خوابش که گرفت موهایش را باز کند و کتاب و گیره ی مو را - نگذارد روی پاتختی- پرت کند پایین تخت.
من اگر مرد بودم عاشق همچین زنی می شدم و برای هیچ کس هیچ کس هم تعریف نمی کردم که بعدش چی می شود.

* من از وقتی این را نوشتم تا حالا، و متوجه شده ام که عجب بین من و این زن رویایی م تشابهاتی وجود دارد؛ دارم بین این دو تصور سردرگمانه جر می خورم که آیا من آن قدر نازلی .. نه ببخشید نارسیسیت می باشم که اگر مرد بودم عاشق خودم می شدم! یا آیا آن قدر آدم بی اعتماد به نفس تخمی ای می باشم که دارم سعی می کنم شبیه زنی باشم که فکر می کنم جذاب است؟!
به قول چندلر در سریال وزین فرندز could I be that guy؟!