چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

من هنوز تنم درد مي کند از ديدن نيم قطره اشک گوشه ي چشم هايت وقتي دراز کشيده بودي زير آن پتوي صورتي
و از فکر اين که خودت بايد چه قدر درد کشيده باشي
و مي خواستم بگويم احمق، نات اونلي مادر درونت نمرده، بات آلسو آن قدر نازنين هست که دفعه ي ديگر که جونو ديدم و جوگير شدم مي خواهم حامله بشوم و بچه ام را بدهم بزرگ کني.
بعد هم که اصلن بياييد همگي با هم بازگشتش را جشن بگيريم.

هیچ نظری موجود نیست: