نه اینها هیچکداماش دست من نیست، نه این اشکهای غلتان که جدیدن متوجه شدهام تغییر مسیر دادهاند و از نزدیک بینی میغلتند روی گوشههای لب، نه این صورت یخ بیاحساس با این موهای روشن ِ not like me، نه این دستهایی که دیگر بلد نیستند عاشقانه موها و انحنای گردن کسی را موقع رانندگی نوازش کنند، نه این تنی که داغ نمیشود دیگر در هوس کسی، نه این چشمهایی که حوصلهشان سر میرود از خیره در چشم آدمها نگاه کردن - وقتی نگاهشان تپش قلبات را تند نمیکند هیچ.
اینها هیچکداماش دست من نیست، نه این انبوه واحدهای مانده و نگرانی تمام نشدن بهموقعاش، نه کنکور ارشدی که سی صفحه از منابعش را خواندهای، نه کاری که چند برابر وقتی که باید طول میکشیده و هنوز تمام نشده، نه استادی که با جدیت تمام چهار ماه سرت دوانده و هنوز هم میدواند، نه خانوادهی بههم ریختهی عصبیای که ضمنن ارشد که هیچ - یک پیاچدی هم بدهکاری بهشان انگار، نه زندگیای که خالیست و خالیست و خالیست و هیچ متریال لعنتیای هم پرش نمیکند. دست من نیست این دخترک ساکتی که لبهایش میخندد و غم در چشمهایش لبپر میزند.
من منتظرم، منتظر این که یکی از این روزهای پاییزی اینهایی که دست من نیستند خودشان مهربانیشان بگیرد و به کام دل بشوند، حداقل یکی دوتاییشان، آنقدری که سنگینی روی سینهام سبکتر بشود و جا باز کند برای نفسی. آنقدری که بتوانم یکی از آن لبخندهای مثل قدیمهایم را بزنم، آنقدری که بیست و چهارساعتی بگذرد و من غم نخورم. آنقدری که یکذره، فقط یکذره دوباره بشوم شبیه قدیمهایم.
آنوقت میدانم که بعدش همهچیز درست میشود. میدانم که آن دختر شاد شنگول قوی قدیم که برگردد، حتا یکذرهش- مثلن لبخندش یا دستش یا چشمهاش، من را مینشاند گوشهای و میگوید تو کارتونات را ببین و من خودم همهچیز را درست میکنم. میدانم که آن وقت ذرهذره تمام ِ خودش را پس میآورد، آنوقت «دست خودم نیست» ها را یکییکی، درست اگر زورش نرسد بکند، اقلن گوشههاشان را میسابد که فرو نروند توی تنم. میدانم که اتاق را بههم میریزد و گوشههای پوستر فروغ را صاف میکند و کتابخانه را تمیز، که پازل چیدهشدهی ونگوک را از زیر فرش درمیآورد و میچسباند بهدیوار، عود اسطوخودوس روشن میکند و پردههای آبی حریر میزند تا نور سرد روزهای پاییزی خوشرنگتر بپاشد توی اتاق.
بعدش دست هم را میگیریم و دوتایی با زندگی آشتی میکنیم. بعدش دوباره مانتوهای رنگی جینگولک تن میکنم با شالهای شاد خوشاخلاق. دوباره با مانا و هدی و مرجان میرویم پارک قیطریه با کلاغها حرف میزنیم. دوباره با کاوه مینشینیم تئوریهای فضایی میبافیم و برای هم فیلم بازی میکنیم انقدری که خودمان هم باورمان بشود. خدا اگر مدد کند- میشوم از این دانشجوهای منظم و مرتب انگیزهدار درسخوان جزوهبنویس که ضمنن بلدند سر کلاس بخوابند و آهنگ گوش بدهند و استاد مسخره کنند هم. ناخنهایم را لاکهای رنگی میزنم و سایهچشم مشکی میکشم و میشوم اون دختر عجیب غریب موفرفری دور چشم سیاهه! بعدش با مامان خوشاخلاقی میکنم و با خواهر کوچیکه میروم بیرون که تب جوانیش به من هم بگیرد. بعدش موهام را مشکی میکنم و میریزم توی صورتم، میگذارم این ابروهای کوتاه روشن بشود ابروهای بلند تیرهي خودم، بعدش بلند بلند میخندم، آنقدر بلند که صدای خندهم به تمام گوشههای دنیای پیچیدهی خارج از کنترلام برسد. بعدش حتا شاید دلم یاد بگیرد که دوباره چیزی را بخواهد، شاید دوباره تاپ تاپ کند؛ شاید دوباره صدایم از هیجان کسی؛ چیزی، اتفاقی بلرزد و دستهایم نوازش کردن و تاب خوردن و رقصیدن را یادشان بیاید.
من میدانم، میدانم همهی اینها شدنیست. مساله فقط آن روز کذایی ست که باید روز درست باشد. لابد یک روز بارانی، شاید ابری، با باد سرد و برگهای طلایی که دور قدمهایت بپیچند. یکی از همین روزهای پاییزی ..
اینها هیچکداماش دست من نیست، نه این انبوه واحدهای مانده و نگرانی تمام نشدن بهموقعاش، نه کنکور ارشدی که سی صفحه از منابعش را خواندهای، نه کاری که چند برابر وقتی که باید طول میکشیده و هنوز تمام نشده، نه استادی که با جدیت تمام چهار ماه سرت دوانده و هنوز هم میدواند، نه خانوادهی بههم ریختهی عصبیای که ضمنن ارشد که هیچ - یک پیاچدی هم بدهکاری بهشان انگار، نه زندگیای که خالیست و خالیست و خالیست و هیچ متریال لعنتیای هم پرش نمیکند. دست من نیست این دخترک ساکتی که لبهایش میخندد و غم در چشمهایش لبپر میزند.
من منتظرم، منتظر این که یکی از این روزهای پاییزی اینهایی که دست من نیستند خودشان مهربانیشان بگیرد و به کام دل بشوند، حداقل یکی دوتاییشان، آنقدری که سنگینی روی سینهام سبکتر بشود و جا باز کند برای نفسی. آنقدری که بتوانم یکی از آن لبخندهای مثل قدیمهایم را بزنم، آنقدری که بیست و چهارساعتی بگذرد و من غم نخورم. آنقدری که یکذره، فقط یکذره دوباره بشوم شبیه قدیمهایم.
آنوقت میدانم که بعدش همهچیز درست میشود. میدانم که آن دختر شاد شنگول قوی قدیم که برگردد، حتا یکذرهش- مثلن لبخندش یا دستش یا چشمهاش، من را مینشاند گوشهای و میگوید تو کارتونات را ببین و من خودم همهچیز را درست میکنم. میدانم که آن وقت ذرهذره تمام ِ خودش را پس میآورد، آنوقت «دست خودم نیست» ها را یکییکی، درست اگر زورش نرسد بکند، اقلن گوشههاشان را میسابد که فرو نروند توی تنم. میدانم که اتاق را بههم میریزد و گوشههای پوستر فروغ را صاف میکند و کتابخانه را تمیز، که پازل چیدهشدهی ونگوک را از زیر فرش درمیآورد و میچسباند بهدیوار، عود اسطوخودوس روشن میکند و پردههای آبی حریر میزند تا نور سرد روزهای پاییزی خوشرنگتر بپاشد توی اتاق.
بعدش دست هم را میگیریم و دوتایی با زندگی آشتی میکنیم. بعدش دوباره مانتوهای رنگی جینگولک تن میکنم با شالهای شاد خوشاخلاق. دوباره با مانا و هدی و مرجان میرویم پارک قیطریه با کلاغها حرف میزنیم. دوباره با کاوه مینشینیم تئوریهای فضایی میبافیم و برای هم فیلم بازی میکنیم انقدری که خودمان هم باورمان بشود. خدا اگر مدد کند- میشوم از این دانشجوهای منظم و مرتب انگیزهدار درسخوان جزوهبنویس که ضمنن بلدند سر کلاس بخوابند و آهنگ گوش بدهند و استاد مسخره کنند هم. ناخنهایم را لاکهای رنگی میزنم و سایهچشم مشکی میکشم و میشوم اون دختر عجیب غریب موفرفری دور چشم سیاهه! بعدش با مامان خوشاخلاقی میکنم و با خواهر کوچیکه میروم بیرون که تب جوانیش به من هم بگیرد. بعدش موهام را مشکی میکنم و میریزم توی صورتم، میگذارم این ابروهای کوتاه روشن بشود ابروهای بلند تیرهي خودم، بعدش بلند بلند میخندم، آنقدر بلند که صدای خندهم به تمام گوشههای دنیای پیچیدهی خارج از کنترلام برسد. بعدش حتا شاید دلم یاد بگیرد که دوباره چیزی را بخواهد، شاید دوباره تاپ تاپ کند؛ شاید دوباره صدایم از هیجان کسی؛ چیزی، اتفاقی بلرزد و دستهایم نوازش کردن و تاب خوردن و رقصیدن را یادشان بیاید.
من میدانم، میدانم همهی اینها شدنیست. مساله فقط آن روز کذایی ست که باید روز درست باشد. لابد یک روز بارانی، شاید ابری، با باد سرد و برگهای طلایی که دور قدمهایت بپیچند. یکی از همین روزهای پاییزی ..
برچسبها: آرزوهای بعضن محال, احوالات شخصیه

