دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷

Still Nothing

خطوط بین مفاهیم به هم ریخته. خیلی ساده، دنیا تار شده. نمی‌تونم دقیقن درک کنم الان حالم خوبه یا بده، فلان حس رو دارم یا نه، میخوام فلان کار رو بکنم یا نه، گرسنه‌ام یا نه، دلم فلان چیز رو میخواد یا نه ...
گمونم سنسورهام عینکشونو گم کردن.

هنوزم پیدا نکردن عینکشونو خب.
تازه حالا اینجا خانواده مردم تردد میکنن، نمیتونم توضیح بدم. ولی بدترم شده حتا. گفتم در جریان باشین.

Silence

می‌دانید؟ یک وبلاگ‌نویس وقتی نمی‌نویسد، می‌تواند هم معنیش این باشد که آن روزها زندگیش واقعی‌تر از آن است که بشود به پدیده انتزاعی‌ای مثل وبلاگ تبدیل‌اش کرد.

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۷

عاشقانه ای برای یک کودک درون خشمگین

نه من نمی توانم از دست تو عصبانی باشم. هر چه هم که تلخی کنی و تندی و بداخلاقی، هر چه قدر هم که توی صورتم بگویی ازم عصبانی ای و حوصله ام را نداری و لحنت سرد و خشمگین و کینه جو باشد، من از تو نمی رنجم. من تو را همان پسرک نازنین می بینم در تاریک روشنای غروب با رگه های نور روی تن برهنه ات و نگاه رنجیده در چشم هایت در آن عصر هشت مهر دو سال پیش؛ من تو را با دست های مهربانی به خاطر دارم که از پشت بغلم کردند و بشقاب های آن حلیم کذایی را از دستم گرفتند و با آن بوسه هایی که الان هرچه قدر دنبال کلمه می گردم نمی توانم حجم عظیم عشق و صمیمیت و مهربانی شان را وصف کنم. من تو را با موهای خرمایی روشن الیز-کش(!) ات و آن دست های بی نظیر خوش تراش به خاطر دارم، با قهوه ای چشمانت و پوست لطیف و خوش رنگ تنت و بازوهای قوی و تکیه گاه من ات. من از تو مهربانی های بی دریغ  و همراهی های همیشگی و کمک ها و حمایت های بی منت و حضور امن و صمیمی و مهربانت را به خاطر دارم نازنین که در فصلی سرد و خالی از آسمان افتادی و به یک سال و اندی از زندگی ام رنگ و عطری فراموش نشدنی دادی.
تو آن چه می خواهی بگو و بکن که من از تو این ها را اصلن "نمی بینم" نازنینم. تو برای من همان اسطوره ی بی نظیر «خوبی» هستی و می مانی. می مانی ..

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

اعلام وضعیت

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب ..

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

و تصویر ساده و واقعی مرگ ..

فرزندان من
نیازهایتان را برای خواسته شدن نه، ولی برای حفظ احترام به خودتان سرکوب کنید. موردی ندارد.
صلوات بلند.

امروز از طرف دانشکده بازدیدی داشتیم از سالن تشریح پزشکی قانونی. جسدهای خشکیده و پاره شده و دوخته شده و خونین، اصلن آن قدری که ممکن است فکر کنید ترسناک یا ناراحت کننده یا حتا عجیب نبودند. فقط مرگ با تمام واقعیت اش می خورد توی صورت شوک شده ی بچه ها. من که قربانم بروم به برکت عشق فیلم ترسناک بودن ام و بارها صحنه های این چنینی را در فیلم ها دیدن (باور کنید این جور صحنه های فیلم ها آن قدر شبیه واقعیت اند که من اولش احساس می کردم دارم فیلم می بینم!) از این بازدید به عنوان SAW ی پنج استفاده کردم و لذت اش را بردم!! و هنوز همه در مرحله ی شوک متوقف، من به برهه ی تحول رسیده ام. بدجور با گفته های کتاب های معارف در باب "به دیدار مردگان بروید تا بفهمید زندگی همچین چیزی هم نیست" وحدت می کنم؛ که از ظهر تا حالا کاملن خون سرد و کول شده ام نسبت به زندگی و وقایع، با این فکر که وقتی ممکن است همین فردا پوست سر من کنده و روی چشم هایم برگردانده باشند و به جای پسرک جوان تصادفی گیسوان من از تخت تشریح آویزان باشد، یا قفسه ی سینه ی من از هم باز و کسی با سوزن جوال دوزی و نخ لحاف مشغول دوختن ام، من حرص چی را باید بخورم؟! اصلن ارزش حرص خوردن دارد آخر؟ حالا نیایید روضه بخوانید که اگر این جور باشد که سرمان را بگذاریم بمیریم از همین الان. منظورم این است که وقتی به چشم ات می بینی که چه قدر زندگی ناپایدار است و آخرش که مرگ باشد عجب چیز پوچی و چه طور تبدیل می شوی به یک بدن چرم وار روی یک تخت خونین (روح را که عجالتن نمی دانیم چی می شود! مرضیه جان زحمت نکش؛ می دانم این جا چی می خواهی بگویی!) می فهمی که تیک ایت ایزی؛ لازم نیست خیلی به خودت فشار بیاوری و حرص و جوش بخوری.
خلاصه که به دیدار اموات بروید؛ تکه پاره هم اگر بود که چه بهتر!
* ناراحتی قلبی ها نخوانند! یک بنده خدای تصادفی ای چنان همه جایش پاره و دریده و گسیخته بود که دو ساعت تمام داشتند می دوختندش. کیسه ی بیضه ها و مقعدش هم به طرز فجیعی چاک خورده بود. طرف که مشغول دوختن مقعد پاره شده ی جسد بود، یک تازه از راه رسیده با وحشت گفت " این چی کار داره می کنه؟!" و دخترک لوده که وسط جنازه ها هم دست از لودگی برنمی داشت گفت" داره پارگی های بشری رو می دوزه!" خلاصه که گفتم در جریان باشید از این به بعد برای درمان پارگی های بشری به کجا می توانید مراجعه کنید!
ها، بای د وی مغز یک بنده خدایی را هم درآورده بودند و گویا یادشان رفته بود بگذارند سر جایش؛ علی الحساب گذاشته بودند توی شکم روی روده های یکی دیگر!! بدون شرح!
** آقا شرمنده اگر حال تان به هم خورد!!

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

و آن خلاء لعنتی ...

درون من حفره‌ای هست، سیاه و عمیق و بلعنده. حفره‌ای که متریال پرکردن‌اش فیلم است یا کتاب یا عشق یا تفریح و الواطی یا بودن با دوستان یا درس و کار و خواب و خوراک و سک.س و فان و وبلاگ و ایمیل و خرید و خلاصه‌ یک ماجرایی، کاری؛ حسی، چیزی ... حفره‌ای که از صبح که چشم باز می‌کنم باید دنبال چیزی باشم برای پر کردن‌اش، بدوم و بدوم و عین معتادها دنبال ذره‌ای از یکی از این‌ها که گفتم بگردم تا این لامصب را پر کنم که یک لحظه اگر خالی بماند، خلاء وحشتناکش خودم را می‌بلعد. و تازه بدبختی بیش‌ترش می‌دانید کجاست؟
از این خلاء است که می‌ترسم، که همیشه ترسیده‌ام. که همیشه تصورم این بوده و دیده‌ام همه چیز هم که عالی و پرفکت و فان و به کام دل باشد، شب که به‌خانه می‌آیی، لنزها را در می‌آوری، آرایش روز را از پوستت پاک می‌کنی و در آینه به خودت نگاه می‌کنی، حفره‌ی لامصب یک‌هو خالی می‌شود. هر چه هم که در طول روز انواع خوراک‌هایش را تحویل‌اش داده‌باشی، بالاخره خالی می‌شود. حالا اگر کیفیت خوراکی که به‌اش داده‌ای بالا باشد دیرتر و اگر پایین باشد زودتر، ولی سوخت‌وسوز ندارد. خالی می‌شود و یک‌هو تو می‌مانی با سیاه‌چاله‌ای مملو از خلاء در درون‌ات که خودت را می‌کشد، هم به کسر و هم به ضم ک. راست است، اعتراف می‌کنم که من هنوز نمی‌توانم با خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم. چیزی باید باشد، جان‌دار یا بی‌جان که من بتوانم خودم را، یا دقیق‌تر این خلاء درون را تحمل کنم. راست است که من خیلی وقت‌ها سیگار صدم را بی‌میلانه روشن کرده‌ام که دست‌هایم را بدانم کجا بگذارم. گور پدرتان که از این جمله‌ها امتیاز خواهید گرفت که تعمیم‌های بی‌ربط‌اش بدهید .. خیلی وقت‌ها عصبی و بدون ذره‌ای حس گرسنگی، خودکشی‌وار محتویات یخچال را دورم چیده‌ام و خورده‌ام تا سر مغزم را شلوغ کنم و از فکر کردن به آن خلاء لعنتی فرار کنم. راست است که من را نمی‌شود با خودم بدون هیچ و هیچ چیز دیگری تنها گذاشت و این گمانم نبود همان چیزی باشد که به‌اش می‌گویند استغنا یا حتا بلوغ. گور پدرش که به نظر خیلی بیچاره و مستاصل می‌آید، راست است.

از همین است که همیشه ترسیده‌ام. که همیشه تصورم از حال و آینده‌ زنی بوده قوی و شاد و سرپا و مستقل که در تمام طول روز انرژی می‌دهد و می‌گیرد و می‌رود و می‌آید و زنده‌گی می‌کند و آخر شب به تصویر خالی خودش درون آینه خیره می‌شود، با حفره‌ای سیاه و بلعنده در قفسه‌ی سینه.

زندگی‌ام این‌روزها شده ماراتنی طاقت‌فرسا: از صبح که بیدار می‌شوم تمام تلاش‌ام را می‌کنم که مثبت باشم و پرانرژی و خوش‌بخت. و چه‌چیز مسخره‌تر از آن‌که سعی کنی خوش‌بخت باشی، که حس زن‌هایی به‌ام دست می‌دهد که شوهرشان معشوقه‌ گرفته و مذبوحانه هر شب برایش شام شاهانه می‌پزند و آرایش و لباس لوند و دل‌برانه می‌کنند و می‌پوشند و تا یازده‌شب به انتظار آقا می‌نشینند و به هر چیزی چنگ می‌اندازند تا ظرف شکسته‌ را بند بزنند .. ولی خودم می‌دانم که وا دادن به این خالی بودن و اندوه و خمودگی جاری در درون بیشتر ویرانم خواهد کرد و من اساسن هیچ‌وقت آدمی نبوده‌ام که جلوی چیزی وا بدهم. می‌گفتم، از صبح لبخند را می‌نشانم کنج لب‌هایم و شوخی و خنده و انرژی و ادای آدم‌های مثبت خوش‌بخت را درمی‌آورم، که باید جدن برای این همه صرف انرژی برای خوش‌بخت بودن به من کاپی، مدالی چیزی بدهند. به زور هم‌نشینی با دوستان و جلف‌بازی و خنده و شوخی و تفریح و الواطی نقاب شادی را تا شب روی صورت‌ام حفظ می‌کنم، و شب که می‌شود انرژی مضاعفی که از صبح برای خوش‌بخت بودن صرف کرده‌ام می‌رسد به زیر صفر و نقاب خندان با صدای مهیبی ترک می‌خورد و می‌افتد و من در خلوت خودم فرو می‌ریزم و بدل می‌شوم به دخترک خاموش خموده‌ی پریشان خالی‌ای که هستم. تو بگیر مثال گربه‌ای که از صبح تا شب زیر آفتاب لم می‌دهد و خودش را می‌لیسد و رضایت‌مندانه خرخر می‌کند (می‌دانم همه را نموده‌ام با این قدر تشبیه و تمثیل آوردن‌ام چه در نوشتن و چه در زندگی واقعی!) و شب یک هو باران می‌گیرد و گربه‌ی مذکور می‌ماند خیس و پشم‌ها چسبیده به تن و لرزان. زیر باران کز کرده، منتظر که صبح شود تا دوباره امیدوارانه بخزد زیر آفتاب .. و این وسط فقط عاشق همین پررویی و از میدان به در نرفتن و امیدوار بودن گربه‌‌‌ام هستم ..

* به قول رفقای خارجکی‌مان it didn't sound so desperate in my head! شاید این‌جور درددل‌ها را باید زمانی غیر از عصرهای خالی و غمگین روز جمعه نوشت ..
** این را هم بگویم بخندیم دور هم در باب استفاده‌ی پدرومادرها از تکنولوژی. پریشب بیرون که بودم اولین اس‌ام‌اس عمرم را از پدرم دریافت کردم. فکر می‌کنید چی بود؟ "بچه‌ی بی‌صاحب هم ده شب خونه‌ست" نقطه. بدون شرح!
*** بوی پارادوکس را از این جملات استشمام می‌کنید؟ جاری است، به همین شدت.
اینارو نوشتم که بگم بچه‌ها تصمیم به اطلاع رسانی و درخواست کمک برای تامین هزینه جراحی و درمان بچه‌های دانش‌آموز مرودشتی که تو آتش‌سوزی مدرسه سوختند، کردند. خواستم بگم ما دولت بي‌مسئولیتی داریم، ما شهردار بی‌مسئولیتی داریم اما دلیل نمی‌شه حالاکه اونها نشستند کنار ماهم بشینیم و زل بزنیم به دستشون که جلو نمیاد و عمر آدمایی که به کمک ما احتیاج دارن با درد و رنج بگذره وقتی شاید کاری ازمون برمیاد.. خواستم بگم این بچه‌ها کلک و دغل‌بازی تو کارشون نیست. یه تیم هستند که به صورت مستقل دارن تا جایی که می‌تونن به آدما کمک می‌کنند، شهرزاد هم به عنوان کسی که من به صورت خاص با اون درارتباط بودم و هستم برای رسوندن کمک‌های شما، کاملا مشخصاتش‌رو رو وبلاگش گذاشته و سوای اون من و خیلی از بچه‌های دیگه که شاید هویت و اعتباری داریم برای شما، تاییدش می‌کنیم
ادامه ..

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

مرد، مرده‌بود. تصادفی و جمعیتی به گرد صحنه جمع و پلیسی و مخلفات، و مرد، دراز به دراز روی زمین افتاده و ملافه‌ای رویش و سکه‌های "صدقه" دورش پاشیده.
همه آه و واه و ابراز تاسف و ای وای و ای داد می‌کردند، و من؛ من .. فقط دو گوشه‌ی لبانم کشیده‌می‌شد از دوطرف که باز شود به خنده‌. نمی‌دانستم چرا و نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد درون من، که قطعن از دیدن مرگ کسی متاسف‌ام و آخی و الهی و الخ، اما پس این لبخند عجیب - که موقع تسلیت گفتن هم می‌آید و وسط دعوا و موقع دیدن بدحالی و گریه و بیماری دیگران!!- چیست؟ مرد، مرده‌بود. سکه‌های دورش در آفتاب داغ ظهر برق می‌زدند و گوشه‌های لبان من هنوز کشیده‌می‌شدند از دو سو ..
از صحنه که دور شدم تازه بامبی خورد توی سرم که طرف مرده‌بود و من می‌خندیدم. من می‌خندیدم ..

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

آیا برق، پارگی‌های بشری را درمان می‌کند؟

این روزها مثل ترنسفرمر برقی شده‌ام که به یک پریز ناقابل می‌زنندش و اتو و مایکروویو و جاروبرقی و یخچال و کامپیوتر و حتا خدا را چه دیدی یک تردمیل هم وصل می‌کنند به‌اش و آن بدبخت باید جان بکند و همه‌شان را راه بیندازد.
البته این‌ کمترین هیچ تخصصی در امور الکتریکی* ندارد و شاید اصلن به آن چیزی که بنده شده‌ام ترنسفرمر نمی‌گویند (از همین سه‌راهی‌های برق را عرض می‌کنم) و شاید هم اگر همچین بلایی سر ترنسفرمر مذکور بیاورند طوری‌اش نشود و البته الان که فکر می‌کنم قاعدتن هم باید جریان برق منطقه به فنا برود نه خود ترنسفرمر، ولی علی الحساب، به من یکی که خوش نمی‌گذرد.
سی‌فون و بروبچه‌هایش لطف داشته‌اند و برای بخش نقد وبلاگ‌هایشان، الیزه را انتخاب کرده‌اند. اگر از این وبلاگ خوشتان می‌آید گمانم بی‌میل نباشید آن را هم بخوانید. از همین تریبون هم تشکرات فائقه را ابراز می‌دارم.
پیداست حال وبلاگ‌نویسی ندارم، نه؟
* بچه‌ها، بچه‌ها! چرا عصبانی می‌شوید، من که گفتم چیزی حالی‌ام نیست از این علوم جدیده! لبته درست هم هست که خنگ‌بازی درآورده‌ام وگرنه کمی فکر می‌کردم متوجه اقلن الکتریک بودن بحث می‌شدم! طبق فرموده‌ها اصلاح شد!

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

چی شد که این‌جوری شد 2

عارضم به حضورتون که تقریبن دو سالی می‌شه من با کسی آشنا نشدم که خودم رو الیزه معرفی نکنم به‌اش، و این اسم جوری به‌ام چسبیده و مونده روم که غیر خانواده "همه" ی دوروبری‌هام الیزه یا مشتقاتش صدام می‌کنن و منم دیگه کاملن عادت کردم و دیگه کم‌کم به اسم واقعی خودم ریسپانس نمی‌دم!! حالا می‌خواید بدونید اصلن چی‌ شد که من الیزه شدم و این اسمه که الان شده کاملن خودم، از کجا اومد و موند روم؟

(June 2006)
یه چیز دیگه م بگم ؟
باز داشتم فکر می کردم آدرس این جا از دو بخش تشکیل شده ،
( ایندفعه دیگه دستشویی نبودم )
پایی + زه

بعدش یهو احساس کردم اون Payee اولش چقـــــــــــدر زشته !
گفتم خوب ... آدرسشو عوض میکنیم
چی بذاریم که اون Ze دومش که دوسش دارم بمونه ؟
بعد یهو به ذهنم رسید الیزه !
آخه نیست که من همیشه عاشق فرانسه بودم ، واس همونه لابد .
الیزه دات بلاگ اسپات دات کام
بعدش به خودم گفتم برو بیرون !
کس خله رفت بیرون ،
قصه ی ما هم به سر رسید .
گور بابای کلاغه هم کرده .
Payee + Ze دیگه .

به همین سادگی!!!

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

چی شد که این‌جوری شد

همه‌ش از اون‌جا شروع شد که
هر چی که یه زمانی خوب بود
دیگه خوب نبود
یا دیگه به اندازه کافی خوب نبود
دیگه اون رضایته
اون satisfaction ئه
اون لبخند پت و پهن سیر و راضیه نمی‌اومد
لذت بود، اتفاق‌های کوچیک خوب زندگی بود، دوستی بود، همراهی بود، عشق بود، ولی رضایتی که اینا باید با خودش میاورد نبود
بعد من بی‌قرار بودم و بی‌تاب و عصبی و ناراضی و به درودیوار کوبان ولی نمی‌دونستم چه مرگمه
بعد دیدی چه حس گندیه وقتی همه چی خوبه و تو هم باید خوب باشی و همه دارن به‌به و چه‌چه می‌کنن ولی تو خوب نیستی و لبخندهای تحسین و تشویق بقیه فقط دیوانه‌ترت می‌کنه؟
بعد یه اتفاقی افتاد که یهو بامبی خورد تو سرم که آهااااا.. این بود اونی که می‌گفتم
که یهو همه‌ی اینایی که گفتم و تا اون‌موقع ناخودآگاه بودن خودآگاه شدن
و من دیگه نتونستم بمونم
نه فقط با اون آدمه، که با اون دنیاهه، با اون کانتکست زمانی و مکانی، با "خودم" اون‌زمان با تمام مخلفاتش
بندوبساط رو جمع کردم و بدون این که بدونم کجا دارم می‌رم فقط فرار کردم
هنوزم نمی‌دونم کجا دارم می‌رم
هنوز نمی‌دونم اون رضایته رو چی قراره به‌ام بده
هنوز گیج و منگ انگار یه آدمی وسط یه فروشگاه خیلی خیلی بزرگ وایسادم و دارم به خرت و پرتای متنوع توی قفسه‌ها نگاه می‌کنم و می‌گم اون کدومه که من می‌خوامش؟
هنوز نمی‌دونم گربه‌ی درون زیر کدوم آفتاب بالاخره می‌تونه لم‌ بده و خرخر کنه
ولی می‌دونم که هست، ایمان دارم که هست، که به‌اش می‌رسم
و واسه پیدا کردن جاش، دنیا رو نشونی دارم
گیرم هم که طول بکشه
چه باک؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

..و دهان هایی که سرویس می شوند

آقا دقیقه هشتاد نه؛ نود نه، وقت اضافه اول و دوم هم نه، توی ضربات پنالتی بالاخره تموم شد!! این وسط بنده رسمن روانی شدم و دیشب تا حالا یه کیلو وزن کم کردم و لپ هام رفت تو!
آدم هم نمی شم! :(
هیچی دیگه همین فقط خواستم اعلام کنم تموم شد، یه خانواده ای از نگرانی دربیان! از همراهی شما در این شب طولانی سپاسگزاریم!

پروردگارا سعی نکن ما را آدم کنی، چون نمی‌تونی از اساس

از زیر مراحل مهم و تنگناهای درسی و کاری زندگی همیشه دقیقه 90 قسر دررفته‌ام: امتحانات همیشه به نحو اعجاب‌آوری بدون درس چندانی خواندن به خیر گذشته‌اند، تحقیق‌ها و مقاله‌ها در لحظه‌ی آخر جمع‌وجور شده‌اند، کنکور که شاهکار این بساط بود و بدون چک و چونه رتبه‌ی خوب اومد به خونه، دانشگاه و کارهای گه‌گاهی و مقالات و to do های واجب بعدش هم همیشه به نحو معجزه‌آسایی به خیر گذشته‌اند. همه‌ي این‌ها باعث شده تصوری در ذهن من ایجاد شود که طلسم محافظی چیزی من را از این موقعیت‌ها به سلامت رد می‌کند و " نگران نباش؛ درست میشه، خیلی به خودت فشار نیار، دقیقه آخر حل میشه .." دیگر دوستان هم به این ایمان آورده‌اند و در جواب "کارام مونده" های من می‌گویند نگران نیستیم چون می‌دانیم دقیقه نود جمع‌اش می‌کنی!
من هم دیگر آن‌قدر از آدم شدن خودم ناامید شده‌ام و از توبه‌های هر دفعه‌ی مدل گرگی که " از دفعه‌ی بعد نمی‌گذارم برای لحظه‌ی آخر" خسته، که دیگر حتا تلاشی هم نمی‌کنم، واقع‌بینانه می‌پذیرم که سیستم خری من با فشار و استرس و شب‌بیداری و حرص خوردن آمیخته و هیچ‌کاریش نمی‌شود کرد، و با چشمان سوزان و خواب‌آلود و فحش‌های به‌شدت بی‌ناموسی به باعث و بانی قضیه و عوامل دخیل و معمولن ول‌گردی و وب‌گردی تا نصفه‌شب و شروع کار یا درس حدود 6 ساعت قبل ددلاین یا امتحان، این صلیب لامصب را به دوش می‌کشم ..

هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

می‌ریم که داشته‌باشیم یه شب‌بیداری دیگه رو!
* گور پدر کائنات با تمامی مشکلاتش، من فعلن مهم‌ترین دغدغه‌ام کمبود جریان خونه در بخش‌های تحتانی بدن به دلیل نشستن طولانی‌مدت پشت میز و کامپیوتر!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

تی‌آی کاران، شکوفایان، نوآوران...

بدین‌وسیله تعهد و پایبندی و ارادت قلبی و زبانی و عملی خود را به ولایت فقیه و فرموده‌ی ایشان در باب نوآوری و شکوفایی مجددن اعلام می‌داریم، قربتن الی الله.
جهت اطلاعات بیشتر به پرتال جامع نوآوری و شکوفایی، هل ناصر من ینصرنی فی الشکوفایی ، فیلم‌های شکوفا، کتاب‌های شکوفا، ضرب‌المثل‌های شکوفا،‌ فحش های شکوفا و ترانه های شکوفا و تیم ملی شکوفا مراجعه شود. باشد که رستگار شوید.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

Confessions of a sleepy mind!

خب امشب تو فاز اعترافم کلن
باید اعتراف کنم که من موجودی هستم به شدت دوست‌دار توجه
خب همه هستن البته ولی نمی‌گن، من دارم الان می‌گم خب
در دنیای واقعی البته، نه این تو!
منظورمم اینه که اگه منو دیدین و گفتین این دختره به‌شدت دوس داره همه بهش توجه کنن و جلب توجه می‌کنه، این عین واقعیته خب
بعدشم که باید اعتراف کنم من از اونی که ممکنه این‌جا به نظر بیاد به شدت ساده‌تر و معمولی‌تر و بی‌سوادترم
ریا نشده باشه یه وقت، که فک کنین من یه موجود روشنفکر شدیدن مطالعه‌مند باسواد هستم
بعدشم که من مطلقن فاز تعادل ندارم؛ یا میوت و دپرس‌ام یا شیدا و جیغ‌جیغو، و معمولن هم بعد شیدا شدن افسرده می‌شم مثل الانم
جدیدنم نمی‌دونم رو پیشونیم چی‌ نوشتن یا به چه مرضی مبتلا شدم که هر جا می‌رم بحثا سریعن بی‌ناموسی می‌شه :ي
و باید اعتراف کنم که از وقتی تو رفتی دیگه کسی من رو اون‌جور عمیق و به‌تمامی دوست نداشته. اگه اصن کسی دوستم داشته‌بوده‌باشه
و دلم برات تنگ می‌شه خیلی
و این که خودمم نمی‌دونم کجام این‌روزها، یعنی به کجای این دنیا آویزونم
یا این‌که کجا دارم می‌رم و چه غلطی می‌کنم و چی می‌خوام از جون این زندگی اصلن
و فعلن دارم به این جمله عمل می‌کنم که "نوآوری که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب"
و این که الانم به گمونم اعترافاتم تموم شده.
و یه اعتراف دیگه
من عاشششششششق این صفحه‌ی سفیدآبی‌ئم، که یادته - هی با توئم - که زمانی حاشیه امن زندگی‌م بودی؟ خب الان این وبلاگه حاشیه امن زندگی منه
گفتم که، روسپی مقدس و بخشنده‌ي من که منو به تمامی و همین‌جوری که هستم می‌پذیره و دوسم داره
و با هیچی هم عوضش نمی‌کنم اصنشم.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

چندگانه‌ی روز تعطیل 2

جدیدن به یک سیستم هشدار درونی پرولتاریستی مجهز شده‌ام که دو ساعت که بدون استرس و فکر کارهای عقب‌مانده ولگردی و بطالت می‌کنم، مدام سیخ می‌زند که هی موجود بی‌مصرف تنبل بی‌فایده! هیچ کار مفیدی در زندگیت نمی‌کنی! اقلن فیلمی کتابی چیزی ببین و بخوان! لامصب نمی‌گذارد بعد یک هفته استرس و کم‌خوابی و کار مداوم آخر هفته‌مان را به فراخی بگذرانیم با دل راحت.
امم.. توصیه‌های آخر هفته: بانو فالشیست و به‌ویژه مامان ایشان آخی، نوشته‌ی محشر پریسای عزیزم - خانوم ما خیلی ارادت داریم ها - در مورد رابطه‌ي زنان با بدن‌شان، بخوانید در مورد اتفاقی که این روزها دارد در خوزستان می افتد، نمایش‌نامه‌ي «دست‌های آلوده» ی آقامون ژان پل سارتر، کازابلانکا (اگر به احتمال بعید مثل من تا حال ندیده بودیدش) و عرض شود به خدمتتان که لم دادن زیر کولر و خوردن آش دوغ شمالی. عجالتن همین ها را اجرا کنید تا بعد. برای چندمین بار تاکید می‌کنم که به لینک‌های این بغل هم توجه لازم را مبذول بدارید. با هزار امید و آرزو من این‌ها را شر می‌کنم.
بعد از حکم‌های پشت سر هم با قالب 6 ماه زندان+ شلاق چشممان به حکم محکومیت پروین اردلان روشن: دو سال حبس تعلیقی تا سه سال. معلوم نیست باز چه خبر است که آقایان با هوش سرشارشان حس کرده‌اند فشار را زیاد کنند نتیجه مثبتی می‌گیرند.
به فرموده‌ي آقامون حسین درخشان و به نقل از اینترنشنال هرالد تریبیون "وزارت خارجه‌ی آمریکا گروه‌های ضربت کامنت‌گذار در وبلاگستان فارسی راه انداخته است" از این که از اصل گزارش همچین فاجعه‌ی عظیمی بر نمی‌آمد بگذریم، با این حساب اتهام از رادیوزمانه و غیره برداشته شده و کاملن واضح شد که بانو نازلی و باند کامنت‌گذاران نیمه‌شبی‌شان از کجا اسپانس می‌شوند! :ي
دیروز اصلن فهمیدید روز جهانی فید (خوراک) بود؟ آقایان یک پزشک و فتحی توضیحات لازم و کافی در این باره داده‌اند. بارها خواسته‌ام چیزی در مورد فید بنویسم و این که چه نعمت بزرگی است و با گوگل ریدر که ترکیب شود بدل می‌شود به یکی از شاهراه‌های رسیدن به خدا، و تنبلیم آمده. چون می‌دانم که قطعن شماری از خوانندگان این‌جا به اندازه‌ی خودم فراخ هستند و به این لینک‌ها مراجعه نمی‌کنند عرض کنم که فید یک چیز - آدرس وب خوبی است که وقتی به یک فیدخوان می‌دهیدش، خودکار هر وقت سایت یا وبلاگ صاحاب فید آپدیت شود محتوای آپدیتی را برایتان می‌آورد. از بلاگ‌رولینگ و مراجعه مستقیم به خود سایت یا وبلاگ هم خلاص می‌شوید و کلی در وقتتان صرفه‌جویی، و تمام وبلاگ‌ها و سایت‌های موردعلاقه‌تان را در یک صفحه خواهیدداشت. حالا که اینترستد شدید بروید به همان لینک‌ها درست بخوانید که قضیه از چه قرار است.
اوف نیم ساعتی هست به طرز وحشتناکی تحت تاثیر این ویدیو هستم!! (لینکش را از اینجا برداشتم) اگرچه کمی سادیستی و ناراحت کننده است ولی به دیدن‌اش می‌ارزد. مسابقه‌ای است به نام Moment of truth که زوجی مهمانش هستند و اگر خانم 15 سوال را صادقانه جواب بدهد (جواب‌ها با دروغ‌سنج سنجیده می‌شوند) برنده‌ي 100 هزار دلار می‌شوند. سوال پانزدهم، دوست‌پسر سابق خانم است که وارد می‌شود و ازش می‌پرسد که حاضر است زندگیش را به خاطر او ترک کند یا نه. جواب مثبت زن و چهره‌ی بهت زده و پر از درد شوهر بیچاره نیم ساعت تمام گیج و متاثرم کرده‌بود. کل ویدیو و بقیه‌اش که از این هم بدتر بود یاد این‌جور صحنه‌های زندگی خودم انداخت‌ام و هم‌چنین صحنه‌ی آخر closer و این سوال که واقعن چرا ما این‌قدر دنبال حقیقت هستیم؟ حقیقتی که گاهی آن‌قدر سنگین است که تحمل یک لحظه‌اش را حتا نداریم؟
سوال جانبی این که کدام سادیستی این مسابقات را ترتیب می‌دهد و ملت چه‌قدر مگر دل و جرات دارند که می‌روند تویش شرکت می‌کنند آخر!؟
الان وقت آن خنده‌های شیطانی آقای لاااغر است: یاح یاح یاح. حالا هی بزنید توی سر بحث تن‌نویسی زنانه و فحش بدهید. آخرش بنده این ستون روایت زنانه‌ی نوظهور رادیوزمانه به زحمت لوای عزیزمان را می‌بینم و کله کله قند توی دلم آب می‌شود، بعدش می‌بینم که آقای گوشزد در راستای تست کردن واقعیت این تصور که " زنان حتمن برای سک.س به عشق نیاز دارند"‌ این پست را می‌زنند و پرانتز باز خانم‌ها لطفن بروید جواب بدهید پرانتز بسته و ما باز هم ذوق می‌کنیم که یاح یاح، دیدید بحث مذکور اثرات خودش را گذاشت؟ هم اکنون ما شکل یک دو نقطه دی گنده هستیم. بله.
این زن کله‌شق درون دیگر جدن دهن من را صاف کرده‌است! لامصب شرف و آبرو و حیثیت و احترام و غرور و امثالهم سرش نمی‌شود، بنده هم باید همه‌ی این‌ها را بی خیال شده و بروم دنبال قاقالی‌لی‌هایی که خانم دلشان می‌خواهد! اگر همه‌ي دخترها مثل من بودند جدن این آقایان آن‌قدر پررو می‌شدند که دنیا دیگر جای زندگی نبود D:
ما بعد شش هفت سال وبلاگ نویسی هنوز هم درست نمی‌دانیم یک پست را چه‌جوری تمام می‌کنند. حوصله‌مان که سر رفت و دیدیم حرف دیگری نداریم می‌گوییم ما رفتیم و می‌رویم. بله. زت زیاد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

An angel is falling from the sky

دوسش دارم دختره رو
دوسش دارم که تاتی تاتی کنان با هم می رفتیم مدرسه، که با هم می رفتیم نوشمک و یخمک می خوردیم
دوسش دارم که می دونه آنوهه و خانوم پارسی و خانوم پوردستان کی ان
دوسش دارم که یه دخترکوچولوی تپلی بور بامزه ی خوشگل بود با مقنعه ی پف پفی که بعد یازده سال بی خبری به نحو فوق خنده دار و عجیبی پیداش کردم یهو
دوسش دارم که یهو بر می گرده به آدم می گه "گم بواش" و یاد آدم می آره که اوهه ما این همه سال و یه شهر مشترک داریم تو گذشته مون
دوسش دارم که نازنینه و این همه باهوش و باشعور و فهمیده و هر جوری که حساب کنی پرفکت، همونیه که باید باشه نه کمتر نه بیشتر
دوسش دارم که به قول شهروز second best smile in the world رو داره و لبخند که می زنه تو کلن یادت می ره چی می خواستی بگی
دوسش دارم که می فهمه من این روزها و دیروزها و هر زمانی رو، که آروم و با دقت و توجه به حرفات گوش می ده و تحلیل می کنه و راه حل های خدا ارائه می ده و بغل مهربونشم همیشه ی خدا بازه واسه وقتایی که خودش می فهمه حرف لازم نداری
دوسش دارم که وقتی که درست وقتش بود و وقتی که لازمش داشتم تالاپی یهو کاملن اوت آو د بلو افتاد توی زندگیم و این روزا رسمن بودن اون و محبت هاش و care کردن هاش و این همه نازنین بودنشه که سر پام نگه داشته.
دوسش دارم این دختره رو.