مرد، مردهبود. تصادفی و جمعیتی به گرد صحنه جمع و پلیسی و مخلفات، و مرد، دراز به دراز روی زمین افتاده و ملافهای رویش و سکههای "صدقه" دورش پاشیده.
همه آه و واه و ابراز تاسف و ای وای و ای داد میکردند، و من؛ من .. فقط دو گوشهی لبانم کشیدهمیشد از دوطرف که باز شود به خنده. نمیدانستم چرا و نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد درون من، که قطعن از دیدن مرگ کسی متاسفام و آخی و الهی و الخ، اما پس این لبخند عجیب - که موقع تسلیت گفتن هم میآید و وسط دعوا و موقع دیدن بدحالی و گریه و بیماری دیگران!!- چیست؟ مرد، مردهبود. سکههای دورش در آفتاب داغ ظهر برق میزدند و گوشههای لبان من هنوز کشیدهمیشدند از دو سو ..
از صحنه که دور شدم تازه بامبی خورد توی سرم که طرف مردهبود و من میخندیدم. من میخندیدم ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر