شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را بلند می‌کرد برقصند. من از آن جا که خیال می‌کردم بهترین رقصنده جمع هستم، منتظر شدم که سراغ من هم بیاید؛ بالطبع نیامد، چون کلی بزرگ‌تر توی نوبت بودند. به من حسابی بر‌خورده بود. با بغض قضیه را به مامان گفتم. پنج دقیقه بعد دیدم دخترک آمد سراغ من. آن‌قدر بچه نبودم که نفهمم مامان سفارش مرا کرده، ولی آن‌قدر بچه بودم که تا دخترک دستم را کشید که برقصم، زدم زیر گریه .
فکر می‌کنم دیشب دختر چهارساله درون من بود که بغضش ترکید. هنوز هم به خاطر ندیده گرفته شدن بغض می‌کنم. هنوز هم دلم نمی‌خواهد که کسی سفارش‌ من را بکند. هنوز هم راحت بغضم می‌ترکد، خیلی راحت…

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

خوب من رسما پست هفتم فوریه ام را پس می گیرم! سرراه یک معذرت خواهی هم می کنم تازه که توهین هم توش بود. عصبانی بودم خوب! بله می دانم که هنر این است که موقع عصبانیت هوای دهنت را داشته باشی ولی قول می دهم که همین یک دفعه بود و دیگر تکرار نشود!
راستی، این قلب های گنده ی قرمز تکراری، این خرس های پشمالوی سفید با گردالوهای چاک دار(!) توی دست هایشان، این شکلات های رنگ و وارنگ و جورواجور و از همه بدتر این پک های کادویی آماده ی ولنتاین که متشکل اند از مقداری جینگول وینگول و یک عروسک و مقادیری شکلات و یک قلب قرمز و فقط باید خریده شده و هدیه داده بشوند، شما را یاد این اس ام اس ها و ایمیل های فورواردی مسخره که دریافت شان در مناسبتهایی مثل عید و یلدا و غیره به شدت منزجر کننده است، نمی اندازد؟
خب، با این که ولنتاین امسال ام فوق العاده بود، اما تا نمی دانم چند سال، همه ی ولنتاین ها به یاد کسی خواهم افتاد که ولنتاین را دوست نداشت.
(بدجوری تصمیم گرفتم توی این وبلاگ خودم باشم! و خوب شعار من را هم که همه می دانند: هیچی بهتر از صداقت نیست!)

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

-يه روز كامل...خواهش مي‌كنم....لطفا...التماس...
- نه.
-خب...نصف روز...خواهش...پليـــــــز....التم....
- نه.
-ممم...يه ساعت...التماس...
- نه.
- يه ديقه ديگه...اگه ممكنه...لطفا...خواهش...
- نه.
- پس سلام منو بهشون برسونين.

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

خواهشا به این پست و بعد به تیترهای خبرهای این صفحه دقت کنید.
گمونم جماعت مسلمان اینجا و اون جای دنیا ندارن. همه جا و همه جا، از هر ملیتی که باشن، یه مشت متعصب کور بی منطق چماق به دست وحشی غیرقابل کنترل هستن که تنها راه برای در امان موندن از وحشی گری هاشون اینه که نگاه چپ به مقدسات(!) شون نندازی و یه بند قربون صدقه شون بری و خیال حتی انتقاد رو هم از سرت بیرون کنی که این جماعت چیزی به اسم تحمل نظر مخالف توی قاموس شون تعریف نشده. یه جوری هم می گن آی مصیبت عظمی و واقعه ی فجیع و عزای عمومی انگار که برداشتن پیغمبرشون رو... استغفرالله! جمیعا مرده شور همه شون رو ببره.
پ.ن: من الان خیلی عصبانی ام، زیاد به این پست توجه نکنید. بعدا میام پسش می گیرم!

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

شیر ِ خشکم تموم شد!:(

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

خووووووووب! امتحانات کوفتی هم به سلامتی تموم شدن ( البته دوسه روز پیش تموم شدن، ما چنان مشغول عیاشی بودیم که وقت نداشتیم اینجا شر و ور بنویسیم!) و الان به تلافی اون بیست روز زحمت شبانه روزی (!!) یه چندروزی وقت هست که ما خودمون رو با عیاشی خفه کنیم! شخص من که کلی بچه مثبتم و هی باید خونه کارت بزنم و تازه چندان دوست و آشنایی هم دوروبرم نیست، الان دو روزه صبح از خونه میرم بیرون ساعت8 شب میام! :D دیگه خودتون حساب کنین بقیه دانشجویان در چه حالند!
این امتحان مقدمه هه بودش؟؟ همین! همینی که گفتم احتمالا بالای 15 میشه. خوب نوزده شدم!:D البته خودم می دونم که خیلی ننگه و دیگه روم نمی شه سرم رو بلند کنم تو فک و فامیل ( گفتیم چندواحد بیفتیم بقیه رو هم با 10 پاس کنیم جبران اون رتبه ی فجیع و شنیع بشه!) ولی خوب ضمنا کلی هم ناراحت بودم که چرا نمره ام خوب شده دیگه نمی تونم برم از استاده نمره بگیرم!!!! که دوستان یادآوری کردن احمق بی شعور دیگه نیازی به این کار نیست اصلا!
و از علامات نزدیک بودن دهه سوم بهمن و ولنتاین و این چیزا آنست که همه جا Big sale شده و قلب قرمز و خرس به وفور در مغازه ها یافت شده و حتی توی چشم فرو می شوند! اگه از عشاق من کسی اینجا رو می خونه همین جا بهش اعلام می کنم که من از این جینگولک بازیا دوس ندارم و لطفا یه قوطی سیگار ویکتور برام بخره با یه فندک گوگولی، البته از شکلات و این بالشتک سیلیکونی ها هم بدم نمیاد! مرسی!
ضمنا آقا در مورد پست قبل هم ما با خودمون به توافق رسیدیم! خوب غلط کردم، کردم دیگه! خوب کردم اصلا! حالا که دیگه فحش دادن به خودم یا کس دیگه فایده نداره که. همین که این شجاعت رو دارم که قبول کنم اشتباه کردم خودش کلیه. در مورد پروسه دهن صاف شدننگ هم که این روزا داره به شدت اتفاق می افته، خوب نوش جونم! هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه. خلاصه که اینجوریا!
تازه شم هیچم ضایع نیست آدم بره داروخانه شیرخشک بخره، بعد چون تاحالا شیرخشک نخریده ندونه چی می خواد، بعد آقاهه بگه بچه ی اولتونه؟؟! بعد آدم هم خیلی شیک بگه نه برای خودم می خوام ( خوب چیکار کنم دوست دارم!) بعد آقاهه یه چند دیقه ای یه جوری نگاه کنه که یعنی نره خر زمون ما دخترای سن تو برای نوه شون شیرخشک می خریدن!
فعلا بای بای!