بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند میشد، میرفتم وسط و شروع میکردم رقصیدن. خیال هم میکردم که خیلی قشنگ میرقصم، بس که همه بهبه و چهچه میکردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس میآمد دانه دانه مهمانها را بلند میکرد برقصند. من از آن جا که خیال میکردم بهترین رقصنده جمع هستم، منتظر شدم که سراغ من هم بیاید؛ بالطبع نیامد، چون کلی بزرگتر توی نوبت بودند. به من حسابی برخورده بود. با بغض قضیه را به مامان گفتم. پنج دقیقه بعد دیدم دخترک آمد سراغ من. آنقدر بچه نبودم که نفهمم مامان سفارش مرا کرده، ولی آنقدر بچه بودم که تا دخترک دستم را کشید که برقصم، زدم زیر گریه .
فکر میکنم دیشب دختر چهارساله درون من بود که بغضش ترکید. هنوز هم به خاطر ندیده گرفته شدن بغض میکنم. هنوز هم دلم نمیخواهد که کسی سفارش من را بکند. هنوز هم راحت بغضم میترکد، خیلی راحت…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر