چهارشنبه سوری از آن فیلم هایی بود که حتما حتما دوباره خواهم رفت و خواهم دید، و سی دی اش هم که بیرون بیاید حتما جزو اولین نفراتی خواهم بود که بخرمش، که آن قدر بازی ها و خط داستان و دیالوگ ها و ژست های دوست داشتنی ترانه و صدای فوق العاده اش و لهجه ی خاص فرخ نژاد و تیک های عصبی اش و بازی استثنائا خوب هدیه تهرانی فیلم را زیبا و تاثیر گذار کرده بود که از پریروز تا حالا توی سرم چرخ بخورد.
فقط، آن صحنه ی خداحافظی مرتضی و سیمین توی ماشین، تلاش های مرتضی که نمی خواست باور کند همه چیز دارد تمام می شود و ناامیدانه سعی داشت خداحافظی سیمین را انکار کند، خنده های عصبی سیمین و لحن مهربانش، اشک های مرتضی و خم شدن سیمین به طرفش که مرتضی، بچه م داری گریه می کنی؟!! خداحافظی تلخ و قدم های سست و نااستوار سیمین (که انصافا پانته آ بهرام این صحنه ها را محشر در آورده بود) چهره ی مضطرب غمگین پریشان سیمین که کاملا می شد از چهره و قدم برداشتنش حس کرد که نمی داند کجا برود، ترقه ای که پشت سرش ترکید و نگاهی که برگشت و به جای خالی ماشین مرتضی که رفته بود انداخت، همه و همه، به طرز وحشتناکی آشنا بود. آشنا و دردناک، آن قدر دردناک که من فشارم به صفر برسد و انگشت های ظریف مانای طفلک را تا سر حد پرس شدن فشار بدهم و تنها چیزی که باعث می شود گریه نکنم، حضور همراه سمت چپی باشد که با این دردهای من و آشنا بودن این صحنه ها و بغض سمج ته گلویم کاملا غریبه است، و گریه ام را هم دوست ندارد.
همین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر