سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

کسی که به ما ...

می دونید چیه؟ در مورد این بحث تن نویسی زنانه خیلی زیاد و حتا زیادتر از اونی که لازمه بحث شده. یه سری آدمایی هم که اساسن مخاطب این بحث نبودن و اصلن نفهمیدن بحث چیه هم گفتن و نوشتن به سلامتی و ما از نظرات گهربارشون مستفیض شدیم. یه چند تا نوجوون پرشوروهیجان و ضمنن بسیار شجاع تو مایه های حسین فهمیده هم تصمیم به جهاد گرفتن که نارنجک ببندن به خودشون و برن زیر زن های اروتیک نویس تا دنیا رو از لوث وجود این جرثومه های فساد پاک کنن. یه سری ازواج گرامی هم به تفاهمات مضاعف رسیدن. هیت یه سری دخترخانوم های نجیب و کاری و عفیف و مهندس مملکت هم رفت بالا. عرض شود خدمتتون که دیگه .. خلاصه ش کنم، اگر دو کلمه حرف حسابی در مورد این قضیه زده شد ده برابرش مزخرف خونده و نوشته شد و من نمی دونم از این ها مزخرف تر هم ممکنه در مورد یه موضوعی نوشت و گفت یا نه. موافقید دیگه کلن جمعش کنید دوستان؟ هر کی دلش خواست بنویسه و بخونه و هر کی هم نخواست نه. یادتون نره که در این دنیا راه تموم کردن تمام دعواها همین "هر کی هر غلطی دلش خواست بکنه" هست! این قدر اعصابتون رو خراب نکنید. من قول می دم دنیای آروم و امن شما و زن و شوهر و بچه هاتون با این چیزا به هم نریزه. آرامش خودتون رو حفظ کنید. همون طور که صنم سلام الله علیها چند سال پیش گفت این جا فقط یه دریچه است به دنیای فکری آدم ها. برای هر سلیقه ای هم توش خوراک فکری هست. اگه از نوشته ای خوشتون نمی آد خیلی ساده صفحه رو ببندید و اکسپلوررتون رو جوری تنظیم کنید که سایت های اخ رو نشون بچه هاتون نده! و دلتون خوش باشه که الان بچه هاتون سالم می مونن.
یه نتیجه ی مهم این قضیه هم این بود که بنده اقلن دیگه حالا حالاها رغبت نمی کنم از زن و سک.س بنویسم ( و بدبختی تمام سوژه هایی که به ذهنم می رسن این چندروزه هم مرتبط به همین موضوعن! ) و به تعبیر پرلطف بقیه وبلاگستان رو دیگه به گند نمی کشم تا مدتی. اوکی؟ کاتش کنید دیگه. واقعن حال به هم زن شده حرفاتون. راستی می دونستید هر موضوعی که موج شد مفهومش این نیست که شما هم مجبورید در موردش بنویسید؟
فقط یه نکته ی نهایی. بازم توصیه می کنم برید یه ذره فکر کنید ببینید مگه از تن نوشتن چند تا زن (که اقلن توی این وبلاگستان فارسی سروتهش به 10 تا نمی رسن) کجای این دنیای سالم و عفیف و بی دغدغه و بلوری شما رو تهدید می کرد که این قدر به هول و هراس افتادین؟! جواب این سوال می تونه خیلی چیزا رو برای من - و ما - که روشنه، برای خودتون روشن کنه.

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

انتخابات

خسته و بی حوصله ام. خیلی خلاصه می گم در نتیجه. واقعیتش اینه که من هیچ ایده ای ندارم که امروز رای خواهم داد یا نه. از یه طرف دلم میخواد رای بدم واقعن، از یه طرف هر چی نگاه می کنم به کی رای بدم آخه؟! از یه طرف هیچ شور و شوق و تمایل و حتا توهم تاثیرگذاری هم ندارم. ممکنه تا شب محض خالی نبودن عریضه برم رای بدم و ممکنم هست بشینم خونه پرتقال و گوجه سبز بخورم و کازابلانکا نگاه کنم.
خلاصه که این بود موضع بی موضعی بنده که از پس اون همه یقه درانی برای دور اول عجیبه ولی خب واقعیه.
* بر گشادی غلبه کردم و رفتم رای دادم. به همون بقایای لیست اصلاح طلبان. ما که این همه کار بی فایده رو داریم می کنیم اصولن؛ خب این هم روش.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

سکوت سابق!!


کفششه؟ آخی!
ببینم یعنی من هم یه عکس کفش بذارم مثلن بعد زیرش بنویسم کفشته؟ آخی!! قول می دین این بساط از تو کامنت دونی ما جمع شه و اون بساط راه بیفته؟! :ی
اصلن تابلو نیست که من این پست رو فقط به هدف تموم کردن بحث (بخونید فحش) سر پست قبلی نوشتم ها .. اصلن!!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

به تمام آن‌هایی که معتقدند مستعارنویسی شهامت نمی‌خواهد

می‌دانی وبلاگستان فرق چندانی با جامعه‌ي واقعی آن بیرون ندارد. آدم‌ها همان‌اند. گیرم که شانس بیاوری و همان‌طور که آن بیرون ممکن است چند تا هم‌فکر خودت را پیدا کنی، این‌جا هم در یک جزیره‌ی وبلاگی از جنس خودت قرار بگیری و جا بیفتی و درصد معقولی از خوانندگان وبلاگ‌ات را آن‌ها تشکیل بدهند، که دیگر وقتی می‌نویسی بدانی آن که می‌خواند می‌فهمد، منظور تو را دقیقن همان‌گونه که‌بوده می‌گیرد، درست و منطقی و مودبانه نقدش می‌کند و نظرش برایت ارزش دارد.

اما حتا اگر این شانس را هم بیاوری، همان‌طور که هزارهزار آدم غریبه و خشن و متعصب و بسته آن بیرون هستند این‌جا هم هستند. این‌است که هیچ‌وقت امواج وبلاگی و خواننده‌هایی که بعدش سرازیر می‌شوند به این‌جا را خیلی دوست‌ نداشته‌ام و همواره ترجیح داده‌ام نوشته‌هایم را همان 50 نفری بخوانند که می‌دانم می‌فهمند و اگر بخواهند مخالفت کنند فحش‌ام نخواهند داد و از س.ک.س‌های خیالی‌شان با من حرف نخواهند زد. این سرازیر شدن سیل عظیم آدم‌های جدید و غریبه عینن به این می‌ماند که با لباس راحتی در خانه‌ات نشسته‌باشی و یک‌هو درها و پنجره‌ها باز شود و هزار چشم بپایندت. خانه‌ی تو است و این حق را برای خودت قائلی که هر طور می‌خواهی بگردی، ولی این باعث نمی‌شود جلوی چشم‌های دریده و نگاه‌های تجاوزگر احساس عدم امنیت و ناراحتی نکنی.

اما همان‌طور که از برخورد با آن جماعت مذکور در جامعه گریزی نیست، این‌جا هم باید ناچار ببینی‌شان، برای‌شان بنویسی و فحش دادن‌ها و عکس‌العمل‌های بدشان را تحمل کنی، چون اتفاقن آن‌ها که باید بخوانند همین‌ها هستند. برای تو و تو و تو که فحش‌ام نمی‌دهید و ج.ن.ده‌ام نمی‌خوانید (بگذریم که مدت‌هاست حساسیتی به این کلمه ندارم و برایم مثل این است که به‌ام بگویند قصاب یا بقال!) که لازم نیست از حق‌ام بر بدن‌ام بنویسم چون خودتان قبول‌اش دارید. برای همین رهگذران بی‌نام‌ونشان بددهان لازم است که با "غیرعادی" و "جدید" مواجه شوند و حتا گیرم که عصبانی هم شوند و این وضعی که دیدید در این کامنت‌ها راه بیفتد، باید ببینند و عادت کنند و بپذیرندش.

من این‌جا به تعریف رایج، مستعار می‌نویسم (بگذریم که پیدا کردن هویت و اطلاعات شخصی و حتا عکس‌هایم هم چندان کار سختی نیست و با یک سرچ هوشمندانه میسر است) اما مستعار نویسی باعث نمی‌شود آزار نبینم از خشونت‌های کلامی و توهین‌های ملت. اسم‌ام چه زهرا باشد و چه الیزه به هر حال کلمات خشن و توهین‌آمیز این رهگذران ناراحت‌ام خواهند کرد. فرقی نمی‌کند که باشی و با چه اسمی بنویسی، به هر حال اندکی پا را فراتر از گلیم تعریف‌شده برایت گذاشتن و از متفاوت نوشتن، واکنش‌هایی را در پی دارد که روح‌ات را آزار می‌دهند. ایهالناس مستعار بودن من باعث نمی‌شود سیل کلمات خشن و تجاوزگر این غریبه‌ها آزارم ندهد. کما این‌که بسیاری از کامنت‌های این چند پست اخیر لبخندهای تلخ و تاسف‌آمیز بر لب‌ام نشاند و آزارم داد که چرا ملت این‌چنین بی‌پروا به خودشان اجازه‌ی توهین و تحقیر می‌دهند.

دوستی این اطراف گفته‌بود اگر راست می‌گویید چرا نمی‌روید بیرون این حرف‌ها را بزنید. چرا با فک و فامیل و در و همسایه و دوستان این‌ها را نمی‌گویید. راست است من شخصن جرات‌اش را ندارم. با فامیل و هم‌کلاسی‌هایم از مثلن حق بر بدن گفتن هزینه‌هایی برایم خواهد داشت که نمی‌توانم بپردازم‌شان. اما این دلیل بر بی‌شهامتی من یا هر مستعار دیگری که در وبلاگش از ممنوعه‌ها می‌گوید نیست، چرا که این‌جا گفتن هم هزینه‌هایی دارد و سخت است اما آن‌ها را می‌توانم تحمل کنم. شاید نتوانم طرد شدن از خانواده به جرم رسوایی و بی‌آبرویی را به جان بخرم ولی این سیل واکنش‌های منفی و توهین و تحقیر را حاضرم تحمل کنم. مستعار نوشتن و از ممنوعه‌ها نوشتن مثل این است که پشت پرده‌ای نشسته‌باشی و حرف‌هایی بزنی که رهگذران دوست ندارند بشنوند و به طرف‌ات گوجه‌فرنگی (آن‌موقع که هنوز گران نشده‌بود!) و تخم‌مرغ پرت کنند و فحش بدهند. ممکن است چیزی توی سر و صورتت نخورد ولی آزار می‌بینی و توهین می‌شنوی و ادامه دادن حرف‌هایت یعنی داری شجاعت به خرج می‌دهی.

همین. خواستم بگویم این وبلاگستان هم چندان فرقی با جامعه‌ی آن بیرون ندارد و تقریبن به همان‌اندازه خشن است. چیزی که فرق می‌کند کم‌تر بودن هزینه‌هاست برای تابوشکنی، ولی هزینه‌هایی که صفر نمی‌شوند. مستعارنویسان را به اسم ترسو بودن و هزینه ندادن سرزنش نکنید، که در این جامعه و این فضا همان از پشت پرده حرف‌زدن هم جرات می‌خواهد.

* شش ماه حبس و ده ضربه شلاق برای نسرین افضلی
** عمیقن معتقدم این بحث " از زن و بدن" ‌اخیر در فضای وبلاگستان از مفیدترین بحث‌های مطرح شده‌ی وبلاگی بود. همین که حتا مخالفان این بحث را به رسمیت شناختند و نقدش کردند و زنانی جرات کردند از بدن‌شان بنویسند، دست‌آورد بزرگی محسوب می‌شود به‌نظر من. بحث اگر به توهین و دعوا نکشد ادامه یافتن‌اش بسیار مفید است. لینک‌های پست قبل هم هم‌چنان آپ‌دیت می‌شود و اگر مطلب جدیدی این اطراف دیدید که اضافه نکرده‌ام، اطلاع بدهید ممنون خواهم شد.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

وبلاگستان و زنانی که می خواستند روایت کنند

بر خلاف عادت معمول که من یه موضوع جدی و مهم رو که می‌نویسم معمولن به فیدبک هاش توجهی ندارم و بلافاصله شروع می‌کنم بعدش پست‌های شخصی روزمره نوشتن که زرد وبلاگم متعادل شه! این بحث پشمولوژی و سک.س و روایت زنانه و الخ اون‌قدر حاشیه جالب داشت که من چند تا پی‌نوشت اضافه کنم:
1 - این نظر ممکنه تغییر کنه ولی عجالتن من با پورنوگرافی مخالف یا ازش منزجر نیستم. کلن یک پدیده‌ای به این عظمت و گستردگی به شدت واقعی هست و واقع‌بینی من هم که معرف حضورتون هست و به نظرم خیلی مسخره می‌آد که بشینم بگم یه چیزی که این‌قدر عظیم و فراگیره بده و اخه و نباید باشه (قطعن دلایل قوی برای ایجاد شدن و دوام آوردنش بوده و هست) پورن می‌تونه آموزش باشه،‌ می‌تونه لذت باشه، بیزینس باشه و هزار چیز دیگه. مهم اینه که توش به آدما توهین نشه، زیادی رویایی و دروغی و fake نشه، همه بلوری و باربی و ورزش‌کار و سی سانتی نباشن، زن‌ها به یه واژن و دو تا سینه تقلیل داده نشن. با پورن‌ای که نگاه ابزاری به زن و مرد نداشته‌باشه و یه‌مقدار هم واقعی باشه فکر نکنم مشکلی داشته‌باشم، حالا مگه این‌که نظرم عوض شه که اطلاع می‌دم! پس نیاید لطفن با اون لحن هشداردهنده بگید که اوووه مواظب باشید آلوده‌ی صنعت پورن نشید چون من خیلی آلوده نمی‌بینم‌اش. عجب هم هست البته که تا ما خواستیم یه دستی توش ببریم آلوده شد، قبلش ایرادی نداشت ظاهرن!
2 - تمنا می‌کنم مدینه فاضله‌ای ترسیم نکنید که توش انسان‌ها همگی تقوا پیشه کردن و یا متاهلن و یا منتظر ازدواج و در حال ورزش و کوه‌نوردی! و رابطه جنسی غیر ازدواج که استغفرالله و پورن و مخلفات همه تحریم و چشم و گوش‌ها همه بسته و یهو یه عده خانم با چادر به کمر بسته و بلندگوی سبزی‌فروشی می‌آن سر کوی‌وبرزن از خاطرات دیشب با عباس‌آقا و حسین‌قلی‌خان هوار می‌کشن و ذهن همه رو برمی‌آشوبن! واقع‌بین باشیم هان؟ ‌(دیگه حالم از دعوت ملت به واقع‌بینی به هم می‌خوره، جمع کنین این دنیای خیالی‌تونو دیگه!) الان بچه‌ی ده ساله‌مون هم اطلاعات معقولی در مورد سک.س داره. نمی‌گم که به تمامی مسائل بهداشتی و جسمی و پیش‌گیری و غیره وارده ولی مثل 10 سالگی ما هنوز تو کف نیست که آیا بچه‌ها از کجا می‌آن! پورن و انگیزه و هورمون و محیط گل و بلبل مدرسه و جامعه همه موجودن و من به شما اطمینان می‌دم کسی معطل خوندن تجربیات جنسی من زن نوعی نیست که بره بخوابه! چه‌خبره این‌قدر شلوغ‌اش می‌کنید من نمی‌فهمم. سالیان سال آقایون یکه‌تاز عرصه‌ی گفتن از سک.س بودن کسی صداش در نمی‌اومده اما حالا من نوعی می‌خوام یه پوزیشنی رو که دیروز کشف کردم خوبه و لذت‌بخشه توی یه وبلاگی بنویسم شاید یه زن دیگه بخونه و به دردش بخوره که مثلن بتونه ارگاس.م شه همه فریادشون دراومده که ای وای ترویج فحشا و پورنوگرافی!
3 - این یکی دیگه شاهکاره که ملت می‌آن می‌گن "مسائل مهم‌تری برای گفتن هست و شما چسبیدین به رختخواب" جسارتن عرض می‌کنم که خیلی محترمانه ساکت لطفن!! اولن که اگه اسم این وبلاگ رو گوگل کنید زیرش نوشته Home Contact · Feed · ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran · Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com هیچ جا ننوشته که این جا مکانی است برای مطرح کردن دغدغه هایی که (گور پدر نظر نویسنده) برای خوانندگان وبلاگ مهم است!! این جا محوطه ی شخصی منه برای گفتن چیزی که دوست دارم و به نظرم مهمه. احمقانه ترین کار ممکنه که به یه نفر بگین توی وبلاگت چی بنویس و چی ننویس و چی مهمه و چی نیست.
دومن من نمی‌فهمم چرا همیشه همه چی از سک.س مهم‌تره؟ چرا من می‌آم این‌جا مزخرف شخصی روزمره می‌نویسم در باب نوآوری و شکوفایی کسی نمی‌آد بگه مسائل مهم‌تری هست؟! اگه از قیمت سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی و مدل جدید مانتو و هزار تا مزخرف دیگه بنویسم صدای کسی درنمی‌آد اما به محض این که حرف سک.س با یک نگاه متفاوت غیرمردسالار می‌شه یهو همه می‌فهمن که اوووه مسائل بسیار مهم‌تری برای بشریت هست و الان بنده دارم فضای بلاگر رو مثلن برای گفتن این حرف‌های بیهوده هدر می‌دم! و یه نابغه‌ای (تو مود احترام گذاشتن نیستم جدن!!) هم پیدا می‌شه که بیاد بگه پشم رو ول کنین فریبا داوودی رو بچسبین، آخه به تو چه که من چی رو می‌خوام بچسبم و چی رو ول کنم! عزیز من آخه چی از این مهم‌تر که درصد بسیار عظیمی از زن‌های ما در سکوت از زندگی جنسی‌شون زجر می‌کشند یا لذت نمی‌برند و حتا نمی‌دونند که حالت دیگه‌ای هم متصوره؟! بابا به خدا این فاجعه‌ایه که ابعادش رو بعدن توی آمار 50 درصدی طلاق‌های به علت نارضایتی جنسی می‌بینید. فاجعه‌ایه که ابعادش رو توی سردمزاجی زن‌ها و مشکلات روحی‌شون می‌بینید. باز بیایید بگید مهم نیست! عوض این دری‌وری‌ها لطفن بشینید فکر کنید ببینید چهار تا زن بیان توی فضای شخصی خودشون از دید خودشون به سک.س بگن، شما به کجاتون این‌قدر برمی‌خوره که این‌همه واکنش نشون می‌دین.
به نظر من که مساله کاملن واضح و بدیهیه و هر کسی هم هنوز مشکل داره با این بحث (که نتونه تحمل کنه دو تا وبلاگ این‌مدلی یه‌گوشه‌ی این وبلاگستان باشن) یه جای مبارک خودش آلوده است به همین سادگی و صراحت و وضوح. بر هم نخواهم‌گشت از این حرف.
تموم دیگه لطفن.

پرونده:

پروژه‌ای زنانه، آماده‌شدن برای سک.س هم‌آغوشی‌های یک زن

والدین، وبلاگ و سک.س هم آغوشی‌های یک‌زن

همین‌طوری
لوا

تهوع ناتور

تهوع
لوا

وقتی از سک.س می‌شنویم چه‌کسی دارد حرف می‌زند
خودم

فیلم پ‌ورن‌و ببینید، ولی خیلی فکر نکنید
دورترها

این جنجال رختخوابی انار

پشمالو بودن یا نبودن، مساله این نیست!
صنم

فمینیسم، میل<جن سی> و پشمالو بودن یا نبودن برای آزادی- مساله این است پارو زدن

وبلاگستان بی دین و ایمون و توضیح زهرا اچ بی

از تن نوشتن ... یا ؟ خانم شین

از تن نوشتن یا ...؟ - ادامه بحث خانم شین

همزیستی پورنوگرافی و فمینیسم؟ یه بشقاب اسپاگتی

به همه‌ي فاحشه‌هاي شهر من – هدیه

دفاع از حقوق جنسی لیلا موری

در راستای زدن مشت محکم بر... مریم مهتدی

جواب مستدلی به لینک بالایی: ‌ واعظان جلوه گر در محراب و منبر! آبی، خاکستری سیاه

عشق سکس و دیگر هیچ! چهل تیکه

روزي به دختر بودنم افتخار مي كردم شاپرک ها

حرف های مگو ی من

کُس پنهان همه ما سیبیل طلا (بانو من ایمیل شما رو پیدا نمی کنم و کامنتتون هم باز نمی شه،‌ ولی من شما و این پست آخرتون رو بالاخص رسمن می پرستم؛ گفتم درجریان باشید!! )

مطالب آموزشی انار

زهرا ، آن کسی که خودش نمی داند بهتر است همان پست های بی ناموسی را بهتر بخواند آذرستان

دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک، آسان نمی‌شود وهم سبز

جنسی نویسی چه سودهایی می‌تواند داشته باشد روی شیروانی داغ

روزی که من فهمیدم دختر خورشید (این پست رسمن فوق العاده است)

یک کتاب مفید در مورد آموزش های لازم جنسی به کودکان به زبان ساده

دعوای روز: تن نویسی زنانه آفتوبه

فمینیست و فاجعه ای در دنیای مجازی (عاشششششششق جمله آخرشم: با گشترش این گونه ایده ها و نگاه ها، بهتر است مردان بیشتر پیگیر مسئله فمینیست باشند و پی از حصوصل اطمینان از برقراری این برابری ادامه راه را به زنان روشنفکر واگذار نمایند.!!! )

امر شخصی، سیاسی است بهاره آروین

یک وبلاگ آموزشی در مورد مسائل جن.سی

زن روزهای بی س ک سی

از ثکص و مابقی قضایا 1 تلخ مثل عسل

نامه ای برای زهرا خانم وبلاگستان زندگی دوگانه اینانا

بحث جدید وبلاگستان ملودی‌های شبانه من

از سکس و تن_ از زن های خجالتی تا فریدا زنانه

خانمهای محترم! مشکل اصلی من و شما فقدان حوزه خصوصی است، چرا آن را از بین می برید؟ بر ساحل سلامت

تاملی در نوشته ای فمنیستی: کس: با فتحه یا ضمه؟ مسئله این است

تجربه های مشترک قفس بی مرز

قصه دراز دم يا چگونه گوساله را بريان كنيم راهب جامه خاکستری (توصیه می‌شه آقا! من شخصن ایمان آوردم!)

خدمت تمامی خادمین مردسالاری سایه بیدار من

از تن نوشتن (1)

حقی به نام صکس

تک جمله‌ی شاه‌کار خانم کوکا
سرهرمس مارانا

وبلاگستان روی ویبره

این یک برج نیست!

از تن نوشتن(2)

از ثکص و مابقی قضایا 2

درباره‌ي گناهِ «تن»

چرا با دخترانمان چنين مي كنيم؟


*تغییرات لازم در لینک ها اعمال شد. بازم اگر مطلبی هست که لینکش رو جا انداختم لطفن بگید اضافه کنم. یه وقت شاید جدی جدی یکی خواست به پیشنهاد صنم عمل کنه!
* اضافه شدن لینک ها ادامه دارد!
** واقعن دیگه وقتشه یه پست جدید بنویسم و این وضعیت رو تمومش کنم ولی خفه خون گرفتم به دلایل نامشخصی ..
*** دوسنان در ادیت دوم این پست تصادفن لینک نوشته های زهرا رو جا انداخته ام گویا. الان اضافه کردم. قطعن هیچ تعمدی در کار نبوده و در راستای تعقیب بحث به نوشته های او هم لینک داده بودم و تصادفن پاک شده بود.
**** یکی از دوستان لطف کردند و یک بررسی مفصلی با نگاه آماری روی کل این قضیه و بعضی کامنت های مرتبط به اش انجام دادند که خوندنش خالی از لطف نیست. به دلیل طولانی بودن این جا نمی تونم بذارم ولی این لینک دانلودش هست برای علاقمندان. آسیب شناسی و تحلیل آماری یک پست.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

بنا به فرمایش مقام معظم رهبری در سال جدید مثل تراکتور مشغول نوآوری و شکوفایی و هرکاری تا حالا نکردم کردگی هستم
همین دیگه فقط خواستم در جریان باشید که بنده چقدر به ولایت فقیه متعهدم و به ایشون اقتدا می کنم!

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷

بنده از این وضعیت خوشم نمی‌آید نقطه
این یک پست تلگرافی است نقطه
فاک ایت نقطه
تمام نقطه

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

وقتی از سک.س می‌شنویم چه کسی دارد حرف می‌زند

پیش‌نیاز خواندن این پست، خواندن این‌جا، این‌جا و این‌جاست. مجموعن 5 دقیقه‌ای بیش‌تر وقت نخواهد گرفت.

بی‌مقدمه شروع کنم، صادق اگر باشیم گذار همه‌مان یا اقلن اکثرمان به وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که منحصرن محتوای جنسی تولید می‌کنند افتاده‌است، احتمالن تا آن‌جا که رفته‌ایم بی‌کار نبوده‌ایم و سری هم به محتویات سایت مزبور زده‌ایم، اعم از داستان و خاطره و عکس و فیلم و غیره. به‌شخصه معتقدم صنعت پورن صنعتی به‌شدت مردسالار، مردمحور و تولید شده از طرف مردان و برای مردان است (این به این معنی نیست که زنان نمی‌توانند از پورن لذت ببرند، اما به باور من مخاطبین اصلی پورن مردان هستند.) در راستای جریان بحث، این‌جا منظورم به طور اخص روایت‌ از سک.س در قالب داستان و خاطره است. غیر از این، در همین وبلاگستان بحث‌های تحلیلی و توصیفی و پست‌های مرتبط بسیاری در مورد سک.س وجود داشته‌است. اما سوال این است، زنانی که "پارتنر" این روابط جنسی هستند، در این روایت‌ها چه‌جایی دارند؟

طبق مشاهده شخصی من و پرسش از چند نفری اطراف‌ام، حضور زن به عنوان راوی در این‌گونه روایت‌ها بسیار بسیار محدود است. درصد بسیار کمی از این داستان‌ها و خاطره‌ها و پست‌های وبلاگی و حتا تحلیل‌های جدی، از زاویه دید زنان نگاشته‌شده‌اند (مثلن حالتی که نویسنده مرد بوده‌باشد ولی از زبان زن بنویسد) درصد بسیار کمتری از این محتوا، مستقیمن و واقعن توسط زنان تولید شده‌است.
مفهوم این امر به‌سادگی این است که اقلن در این جامعه‌ی موردبررسی (و به باور من در مقیاس بسیار وسیع‌تر) تولیدکنندگان "روایت در دست‌رس از سک.س در تمامی قالب‌ها" اکثرن مردان هستند. و مجددن مفهوم جمله‌ی قبل این‌که، روایت زنانه‌ از سک.س اگر نگوییم تقریبن وجود ندارد، بسیار محدود و اندک است. یک لحظه به عمق این موضوع دقت کنید:‌ از سک.س که می‌شنویم، می‌بینیم، می‌خوانیم و ... در حقیقت آن‌چه را دریافت می‌کنیم که مردان حس می‌کنند و می‌خواهند، می‌گویند و می‌کنند. خیلی به سادگی 50٪ قضیه در این بین فراموش می‌شود یا صرفن به میزان خواست مردان حضور می‌یابد. نمی‌توانیم (یا خیلی سخت می‌توانیم) به احساس زنان، خواست زنان، دید زنان، روایت زنان از رابطه‌ی جنسی دست‌رسی داشته‌باشیم. انگار دو نفر درگیر ماجرایی پیچیده که برای ما بسیار مهم است باشند، و ما بخواهیم از ماجرا سردرآوریم، اما فقط یکی حرف بزند و آن دیگری یا ساکت باشد، یا در مواقعی که دستور می‌گیرد اجازه بیابد که طرف اول را تایید کند. نخواهیم‌دانست ماجرای مزبور، برای طرف دوم قضیه چه‌گونه بوده‌است.

به باور من اتفاقن داشتن روایت زنانه از سک.س دقیقن و مستقیمن به تمامی بحث‌های روشن‌فکری و مردسالاری و حقوق زنان و جنبش زنان بازمی‌گردد. همان‌قدر که داشتن روایت زنانه از تاریخ، هنر؛ فرهنگ و ... ضروری است، داشتن این روایت از رابطه‌ی جنسی که بخش مهمی از زندگی همه‌ی انسان‌ها و به‌ویژه زنان (که همواره وجودشان برابر با سک.س در نظر گرفته‌شده) را تشکیل می‌دهد نیز ضروری است. ضروری است بدانیم زنان در این بین چه حس می‌کنند، چه‌چیز را جذاب یا ناخواستنی می‌یابند، از چه‌چیز لذت می‌برند و از کدام نه، چه می‌گویند و چه می‌خواهند و چه می‌کنند و به عبارت ساده‌تر در این رابطه‌ی (معمولن) دونفره؛ زنان غیر از آن‌چه مردان نشان‌مان داده‌اند چه محلی از اعراب دارند؟ تا شاید بتوان با جمع این دو روایت، به درکی انسانی و متعادل از سک.س - و هر واقعیت دیگر- رسید.

اما در این بین همان مردانی که زن را برای سک.س می‌خواهند، دوست ندارند از زبان‌اش از سک.س بشنوند - مگر آن‌چه را که خودشان دیکته‌ کرده‌اند-. زنی که از سک.س حرف بزند فورن به انواع القاب از دست فاحشه، بی‌شرم، بی‌آبرو و ... مفتخر می‌شود، حال یا حرف دل‌خواه ما را می‌زند که آفرین، یا این وصله‌ها را می‌توان راحت به‌اش چسباند (چون مثلن داستان پورن می‌نویسد) و حرف‌اش را جدی نگرفت یا به‌اش خندید، یا کار بیخ دارد و این وصله‌ی کذایی درست به‌اش نمی‌چسبد چون خیلی جدی دارد حرف می‌زند و گویا ظاهرن فاحشه هم نیست، و این‌جاست که سرگیجه‌ و خشم مردسالار نهفته در درون آغاز می‌شود. نه فقط مردان که کل فرهنگ مردسالار و زنان مردسالار هم از این موضوع می‌ترسند. بگذریم که در هر سه حالت لقب کذایی بیخ‌ریش‌مان جا خوش کرده‌است.

. این که چرا مردان از روایت زنانه‌ی سک.س می‌هراسند و می‌گریزند، مبحثی است که باید جای دیگر ریشه‌اش را جست و به عقیده‌ی من بسیار ساده و کلی و قابل‌درک است. برای مردان این سوی واقعیت، ناشناخته و مبهم است و جدا از ترس کلی نوع بشر از ناشناخته، مردان (نه قطعن تمامی آنان ولی اکثریت) می‌ترسند این سوی واقعیت با آن‌چه آنان می‌پنداشته‌اند متفاوت باشد: "شاید واقعن زنان صرفن دو نقطه‌ی حساس در بدن نداشته‌باشند؟‌ شاید زنان از موی زیاد بدن خوش‌شان نیاید؟ شاید سک.س را جور دیگری غیر از آن‌که من ارائه می‌دهم می‌خواهند؟ " اگر این‌چنین باشد دیگر نمی‌توان خیلی راحت و بدون هیچ‌زحمتی و تغییری احساس پرفکت بودن و مرد فوق‌العاده‌ي ایده‌آل بودن کرد. دیگر احتمالن نمی‌توان به توانایی‌های شگفت‌انگیز جنسی و آن اندام مایه‌ی افتخار تاریخی (سلام گلناز!) بالید. مردان دوست‌ ندارند به طور جدی بشنوند زنان سک.س را چه‌گونه می‌بینند، چون ممکن است آنی نباشند که آنان فکر می‌کرده‌اند و آن‌وقت احتمالن یک گله خر لازم خواهد بود که این بار عظیم باقالی را حمل کند!

با در نظر گرفتن این مقدمات خیلی به سادگی می‌شود فهمید چرا وقتی زنانی پیدا می‌شوند که از حس و درک خودشان از سک.س بنویسند مردانی در آن سوی دنیا حال‌شان بد می‌شود (مطمئن‌ام که دوست‌مان در این باب تهوع تنها نیستند!) و می‌نالند که ای‌بابا ساکت باشید و بگذارید ما در توهم خودمان خوش باشیم، یا اقلن اگر می‌خواهید حرفی بزنید جوری بزنید که ما بتوانیم شما را همان فواحش سلیطه‌ی بی‌آبرو بنامیم و حرف‌تان را جدی نگیریم .. مرض دارید مگر که ما را متهوع کنید و دنیایمان را به هم بریزید! و کسی هم نیست به این آقایان بگوید عزیزان من جسارتن تصور شما فقط 50٪ واقعیت است، و متاسفانه وقت‌اش رسیده بزرگ شوید و با 50٪ باقی روبه‌رو شوید و سعی در هضم‌اش کنید، که به خدا به نفع خودتان هم هست. کسی نیست بگوید آقایان شما با نوشتن و گفتن از سک.س و اتاق‌خواب مشکلی ندارید، که تا حالا ندیده‌ام خیلی جدی کسی معترض انبوه محتوای پورن تولیدی در جامعه مجازی فارسی‌زبان بشود. شما با زنانی که از سک.س جوری می‌گویند که شما انتظار نداشته‌اید بشنوید مشکل دارید.

کلن ما حقوق‌دان تو بی ها عادت‌مان است همه‌چیز را زیاد جدی بنویسیم. خلاصه و ساده‌اش این می‌شود که ما زنان حق داریم - و باید - از دید و حس خودمان از سک.س - و هر چیز دیگری - بگوییم تا جهان یک‌طرفه به قاضی نرفته‌باشد و همگی در کاخی از توهم بلورین ساخته‌ی دست مردان لم ندهند، که این خطر تهدیدشان می‌کند که ناگهان این بلورها در هم بریزد. اگر با این موضوع مشکلی دارید شک نکنید که مشکل‌تان کلیدی‌تر و عظیم‌تر از این حرف‌هاست و ذهن‌تان مردسالارتر و محدودتر از آن‌چه تصور می‌کنید، لطفن مشکل‌تان را حل کنید.

* علی‌رغم این که نوشتن این مطلب یک ساعتی وقت گرفت و کلی تفکر، قطعن بی‌ایراد نیست. از دانستن نظرات اصلاحی‌تان خوش‌حال می‌شوم.
** از کلی‌گویی‌های موجود در پست متاسفم، صرفن در کانتکست مورد بحث در نظر بگیریدشان.
*** طی یک‌سری مذاکره بین من و آقای ناتور مشخص شد که گویا در نوشته‌ی من، منظور و مفهومی از پست ایشان تصویر شده که ایشان آن منظور را نداشته‌اند. (این که چه منظوری‌ داشته‌اند بنده نمی‌دانم و شاید خب دوست ندارند توضیح بدهند اساسن و مجبور هم نیستند. کامنت احسان را هم می‌توانید ببینید) لذا من بابت ایجاد این تصور در این پست متاسفم.
هم‌چنان با تمامی آقایان و خانم‌هایی که از از سک.س گفتن خانم‌ها و ربطش به فمینیسم و غیره خوش‌شان نمی‌آید صحبت می‌کنم. میلیون‌ها نفرند بی‌شک و شاید هم بیش‌تر.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

نه، خرس عروسکی‌ای نبود که بغل‌اش کنیم. دری هم نیمه‌باز نبود و سایه‌ای سرک‌کشان، و نه حتا کبودی‌ای بر تن .. اما من و طفلک درون‌ام همین‌طوری؛ دقیقن همین‌طوری، با کبودی‌های فراوان بر روح، زانوهایمان را بغل کرده‌بودیم و ترسیده و هراسان و بغض‌کرده کز کرده‌بودیم سه‌کنج دیوار، لب‌ورچیده و -از بین پرده‌ی اشک- خیره به دنیایی که دوست‌مان نداشت.
نه گمان‌ام بدانی غفلت‌ها، بی‌خیالی‌ها و خودخواهی‌های تو -سرطان زندگی من!- چه حجم عظیمی از این ترس و حس ناخواستگی و پس‌زده‌شدگی، حس تلخ بی‌ثباتی و تعلیق و مهم نبودن و انواع احساسات مزخرف‌ دیگر در ناخودآگاه من به‌جا گذاشته، که هنوز بعد این‌همه وقت کوچک‌ترین برخوردی یا اتفاقی که تداعی‌گر تو و آن دوران باشد این‌طور زن قوی سرپا و مغروری که من باشم را در هم می‌شکند و بدل می‌کند به همان دخترک پنج‌ساله‌ای که بازی‌اش نداده‌اند و آب‌نبات‌هایش را همیشه جایی می‌گذارند که دست‌اش به‌شان نرسد ...

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

یادتان هست زمانی پستی نوشته‌بودم با عنوان بی‌نیازها خواستنی‌ترند؟
یادتان هست که تویش گفته‌بودم هنوز هم گاهی وقت‌ها نیازهایم را در روابطم سانسور می‌کنم که تصویرم قوی‌تر و بی‌نیازتر و در نتیجه خواستنی‌تر باشد؟
یادتان هست گفته‌بودم هنوز هم نمی‌دانم ته این جمله‌ی دوکلمه‌ای باید علامت سوال گذاشت یا نقطه؟
خب حالا می‌دانم.
حتا اگر هم بی‌نیازها خواستنی‌تر باشند، من یکی نمی‌خواهم به این قیمت خواستنی باشم. تصویری که در پی سانسور نیازها و خواسته‌ها ازم ایجاد می‌شود، ممکن است برای طرف مقابل قوی جلوه کند ولی در چشم خودم بسیار حقیر و ضعیف است آدمی که از ترس پس زده شدن خودش را سانسور کند، و نه گمانم نظر کسی راجع به تصویرم از نظر خودم مهم‌تر شود روزی.
بعدش هم که فرض هم که بی‌نیاز جلوه کنی و دور از دست‌رس و خواستنی شوی مثلن. فرض هم که فقط وقتی طرف بتواند به‌ات دست پیدا کند که خودش بیاید دنبال‌ات. خب؟ اصولن الان چرا خواسته‌ شده‌ای؟ چون مثل یک حیوان دست‌آموز خوب، یک سگ قهوه‌ای پشمالوی ملوس مثلن، در مواقعی که آن طرف رابطه حوصله ندارد توی دست و پایش نمی‌پیچی و فقط وقتی سوت می‌زند می‌روی طرف‌اش؟ آیا اصولن این خواسته‌شدن تعریف می‌شود؛ یا بازیچه تلقی شدن؟
اصلن‌اش هم که من، من هستم با تمام نیازهایم و بدون آن‌ها اساسن آدم تعریف نمی‌شوم، تکه‌سنگی خواهم‌بود تراشیده. گور پدر هرکسی که آن‌قدر احمق باشد که خواسته‌های بدیهی و انسانی آدم در رابطه را به پای ضعف بگذارد.

*بدیهی است که کلی و بلااستثنا و قطعی نمی‌نویسم، بس که این چندوقته خودم را غافل‌گیر کرده‌ام دیگر می‌ترسم در مورد خودم اظهارنظری بکنم، چون ممکن است بلافاصله عکس‌اش را انجام بدهم! کلن قدیم‌ها در مورد همچین وضعیتی می‌گفتند فلانی این دست‌اش به آن دست‌اش می‌گوید گه نخور!

** خدیجه مقدم بازداشت شد.

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

پوف.
ساعت هشته و من دارم از خواب می‌میرم، اگه سردرد و سوزش چشم و کرختی و بی‌حسی بدن و تب رو در نظر نگیریم. بخش عمده‌ی این لامصب تموم شده و به بقیه‌اش هم خوش‌بینم (از رو نمی‌رم که آخه!) بعد نشستم عین شب‌های امتحان یکی می‌زنم توی سر خودم یکی توی سر درس و مشق، سه دقیقه یه بار هم توبه می‌کنم که غلططططططططط کردم دیگه نمی‌ذارم واسه دقیقه آخر!! آخه بگو بشر که تو توانایی‌ش رو داری یه شبه کارا و درساتو جمع و جور کنی، خب روزی نیم ساعت هم وقت بذاری جمع می‌شه که آخه،‌ بعد چرا این کارو نمی ‌کنم من خودم نمی دونم!
بدین وسیله از همراهی تمامی دوستان عزیز ریدری و غیره در طول شب سپاس‌گزاری می‌کنیم، ایشالله شب امتحانا و ددلاین‌هاتون جبران می‌کنیم!

آهان، اینو می‌خواستم بگم که اون‌قدر این چند روزه بدبختی‌هام و سرشلوغی‌ها و بدشانسی‌هام هم‌زمان شدن که بر وزن همون سپلشک آید و زن زاید و ... اگر پسر بودم قطعن الان دوس‌دخترم زنگ می‌زد و خبر می‌داد که حامله‌ است!
اصلن می گم اون بیت پایینی هه که اون جا نوشتم خیلی خوشگله ها، هیچ حواس تون هست؟
می‌گه ببینم حالا منطقن تو می‌تونی تا صبح این همه رو تموم کنی؟‌
می‌گم عزیزم منطقن باید بتونم، اصلن مساله سوال‌بردار نیست!
می‌گه خب نه یعنی باید رو حالا ولش کن، واقع‌بینانه امکان‌پذیر هست یا نه؟
می‌گم تو مثکه متوجه نمی‌شی، منم دارم به‌ات می‌گم وضعیت یه جوریه که واقعیت خیلی موضوعیت نداره، باید امکان‌پذیر باشه! یعنی کلن الان بنده واقعیت رو تعریف می‌کنم، اگه واقع‌بینانه ممکن نباشه، مجبوریم واقعیت رو عوضش کنیم خب!
حالا الان غرض این که بگم این واقعیت پدرسگ داره سرپیچی می‌کنه از فرمان ملوکانه، ظاهرن باید خشن‌تر باهاش برخورد کنم!

*‌ آقا رسمن دهن شماها رو هم سرویس کردم رفت! می‌گم می‌خواید تا اطلاع ثانوی این‌جا رو باز نکنید خب. اوف ولی نمی‌دونید چه‌قدر مزخرف نوشتن و وبلاگ رو به لجن کشیدن خستگی آدم رو در می‌کنه که آخه! D:
تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

* همین‌جوری یادم اومد یهو. کلن.
و این داستان تا صبح ادامه دارد!

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

از خودم خوشم می‌آید وقتی 12 ساعت مانده به قرار ملاقات با آقای صاب‌کار و 90٪ کارها باقی، و ساعت به سرعت تیک‌تاک می‌کند، جلوی آینه می‌ایستم با آرامش و حرکات دورانی انگشت ماسک لایه‌بردار صورت را روی پوستم پخش می‌کنم، بعدش با یک فنجان قهوه و کیک شکلاتی می‌نشینم جلوی لپ‌تاپی که سک.س اند د سیتی پخش می‌کند و ناخن‌هایم را سوهان می‌زنم.
حالا این از خود خوش‌آمدن چه‌قدر دوام خواهد داشت، ترجیح‌ می‌دهم به‌اش فکر نکنم!
dear life
though you're still so KHAR, thank you for containing things like Friends, Chocolate cake, coffee and cigarettes to switch to a good mood.
ba ma beh az in baash.
emza
elize
یه وبلاگ‌نویس در برخورد با ناملایمات زندگی تنها کاری که می‌تونه بکنه (یا این که می‌کنه) اینه که پست بنویسه.
* مدیونید اگه از روی این همه پست پی‌درپی هم فکر کنید که من فاکد آپم ها.
من واقعن نمی‌فهمم، لطفن یکی بیاد حالی من کنه که برای چی شماها میشینین هی هر دفعه بازی استقلال پرسپولیس رو نگاه می‌کنین، وقتی چشم‌بسته از اول‌اش می‌شه گفت که مثل همیشه مساوی می‌کنن؟!
Dear life!
don't you think you're being a little TOO silent??

چندگانه ی روز تعطیل

قیافه ی بنده الان - با این کلافگی و نارضایتی و عدم وجود فاکتور مطلوب و خوبی در زندگی، و انبوه کار رو به رو و ددلاین 24 ساعته - درست مثل گربه ای است که به یک ظرف خامه ی خوش برورو لیس زده باشد و ببیند خامه ی مزبور ترش است (گمانم این تمثیل نیست هر چند به نظر می آید، احتمالن همین جوری پرانده ام اش، چون الان ده دقیقه دنبال شباهتم با وضع گربه هه گشتم و نبود. صرفن قیافه مان شبیه هم است!) یک پسربچه ی پدرسگی هم هی دم گربه ی بدبخت را از پشت بکشد و سنگ پرت کند به اش.
ایده آلیسم مان را بگذاریم در کوزه آقاجان. حقیقت این است که هر ورش را بگیری، یک ور دیگرش می لنگد.
دیروز به دوستی گفتم وبلاگ تو مایه های ج.ن.ده است. زیاد به اش توجه نمی کنی، همیشه هم در دسترس است. کارت که به اش افتاد می روی سراغ اش، کارت را می کنی، جمع می کنی و می آیی دنبال زندگیت. هر چند من اگر مرد بودم با ج.ن.ده ها این جور رفتار نمی کردم (یا الان هم اگر بخواهم از مردی به عنوان ج.ن.ده استفاده کنم این جوری رفتار نخواهم کرد) اما حالا که زن ام با وبلاگم این جوری رفتار می کنم و اصلن عشقش به همین است که این صفحه ی سفید آبی، روسپی من است. روسپی متشخص و باوقار و محترم و بخشنده ی من که هیچ وقت دست رد نمی زند به سینه ی مزخرف گویی هایم. از این روسپی ها که سگ اش می ارزد به هزار بانوی اشرافی.
زندگی به سادگی معمولی می گذرد. چیز خوبی خیلی درش نیست، چیز بدی هم نیست. کلن در جریان هستید که بنده از معمولی بودن متنفرم. معمولی اگر بشود مدام انگشتش می کنم تا یک جاییش یا بهتر بشود یا بدتر. آدم یا باید بتواند غر بزند یا جینگولک بازی در بیاورد. وسط مسط نداریم. ده هه.
موجود مودی درون ام هم خوب است و سلام می رساند. ما را اسکل کرده با جدیت. از قیافه ی تخس اش معلوم است به محض پابلیش کردن این پست چشم هاش را تنگ می کند و از آن لبخند های کش دار مرموز رضایت آمیز می زند که اوه چه قدر زندگی بامزه است! خدا هیچ کس را اسیر دست نیم وجب بچه نکند.
یک دختره ای هست از دوستان خواهره که هر وقت زنگ می زند این جا من بسی جلوی خودم را می گیرم که به اش نگویم عین آدم حرف بزند. آدم فکر می کند ات د مومنت دو سه نفری روش هستند با آن صدای گرفته و مبهم و نفس زنان.
کار کن پدرسگ! زیر 24 ساعت وقت داری برای تمام کردن مقاله ای که نرمال 1 هفته طول می کشد. یکی بیاید روان شناسی کند که من چرا این قدر خودم را در موقعیت دقیقه نود و فشار و استرس اش قرار می دهم؟ هر چند قربانم بروم جدیدن فشار و استرسی در کار نیست و کلن مغزم توانایی احساس خطر کردن را از دست داده!
ماناهه می گوید چه توقعی داری؟ قضاوت نکنند باید تعجب کنی. خوب بله. ولی طول می کشد تا من یاد بگیرم توقع ایده آل بودن نداشته باشم از آدم ها.
شما را توصیه می کنیم به سر زدن به این وبلاگ و خواندن پست آخرش دو سه بار و پیشنهاد کردن راه. آقا سک.س برای ما زن ها دارد از یک اتفاق نیم الی دو ساعته به یک فرآیند نصفه روزه تبدیل می شود کم کم!
این کامنت های پست قبل را هم بخوانید آقا. ما شخصن بسی استفاده کردیم.
* من هیچ ناراحت نیستم،‌ بلکه مفتخرم که ملت "نحوه ی درست گ***ن" رو سرچ می کنند و می آیند این‌جا. بالاخره نشان می‌دهد جوانان غیور مملکت قصد یادگیری دارند و الاعمال بالنیات. فقط دوستان من این جا متاسفانه آموزش نداریم. عجالتن این یک لینک را می‌توانم تقدیم‌تان کنم همراه آرزوی موفقیت.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

مجبورم می کنید دوباره تکرار کنم ...

آقا من اگر یک درس گرفته‌باشم این چندوقته این بوده که دهن مبارک‌ام رو ببندم و در مورد کسی یا کاری تز ندم چون شرایط تمام تمام تمام ارزش‌ها و هنجارها و تزها و اصول آدم رو می‌تونه بی‌اعتبار کنه! و آقا جون در دنیایی که تا این حد عدم قطعیت داره، دهن رو باز کردن و در مورد چیزی با قطعیت نظر دادن حماقتی است که خداوند به پاداشش شما رو در همون شرایط قرار می‌ده تا همون عکس‌العملی که با قطعیت نظر دادید در موردش رو ،عاجز از انجام هر عمل دیگری، تکرار کنید و به گه خوردن بیفتید که یاد بگیرید دیگه خفه شید لطفن! آقا ما این درس رو از راه سخت‌اش یاد گرفتیم ، شما به ما نگاه کنید و یاد بگیرید که راه آسون‌تریه به خدا!

* در همین راستا، این‌جا، پست سوم:


... الان كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه با دوست پسرم Sex داشته ام، Joint زده ام، دوست پسر هم كه داشته ام يكي ديگه رو بوسيده ام، شوهر هم كه داشتم فكر مي كردم كه خيانت كردن هم مي تونه جالب باشه.
-----------------------------------------------------
الان كه يكي رو مي بينم كه شوهر داره و با يه دختري رابطه ي مشكوكي داره ديگه مي گم يوني لطفاً خفه شو كه چون لابد تو پتياره يه روزي اين كار رو هم مي كني.