پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

نه، خرس عروسکی‌ای نبود که بغل‌اش کنیم. دری هم نیمه‌باز نبود و سایه‌ای سرک‌کشان، و نه حتا کبودی‌ای بر تن .. اما من و طفلک درون‌ام همین‌طوری؛ دقیقن همین‌طوری، با کبودی‌های فراوان بر روح، زانوهایمان را بغل کرده‌بودیم و ترسیده و هراسان و بغض‌کرده کز کرده‌بودیم سه‌کنج دیوار، لب‌ورچیده و -از بین پرده‌ی اشک- خیره به دنیایی که دوست‌مان نداشت.
نه گمان‌ام بدانی غفلت‌ها، بی‌خیالی‌ها و خودخواهی‌های تو -سرطان زندگی من!- چه حجم عظیمی از این ترس و حس ناخواستگی و پس‌زده‌شدگی، حس تلخ بی‌ثباتی و تعلیق و مهم نبودن و انواع احساسات مزخرف‌ دیگر در ناخودآگاه من به‌جا گذاشته، که هنوز بعد این‌همه وقت کوچک‌ترین برخوردی یا اتفاقی که تداعی‌گر تو و آن دوران باشد این‌طور زن قوی سرپا و مغروری که من باشم را در هم می‌شکند و بدل می‌کند به همان دخترک پنج‌ساله‌ای که بازی‌اش نداده‌اند و آب‌نبات‌هایش را همیشه جایی می‌گذارند که دست‌اش به‌شان نرسد ...

هیچ نظری موجود نیست: