بهدعوت
پریسا، و به بهانهی
محکومیت مریم، پروین، ناهید و جلوه
هشت مارس 84 باید بودهباشد، که گلناز دم در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با یکی از آن لبخندهایی که اساسن کم روی صورتش میبینی و با چشمهای براق و ذوقوشوقی که همیشه یادم هست، گفت: زنستانمون رو دیدی؟! ندیدهبودم. گلناز هیجانزده و خوشحال بود و تندوتند توضیح میداد. شمارهي اول، به گمانم هفتشین حقوقی زنان بود. شروط ضمن عقد.
درست یادم نیست چندماه بعدش بود که کارم را با زنستان شروع کردم، اول با ترجمهی مقالهها و اخبار کوتاه و به واسطهی گلناز. کمکم دستام به نوشتن روان شد و گهگاهی چیزی؛ گزارشی، مقالهای مینوشتم، و کمی بعدش با رفتن گلناز من و مانا مسئولیت ستون آمار را به عهده گرفتیم، که یادش بهخیر که عجب ستون بدقلقی بود و شمارهای نشد که بدون حرص و جوش و استرس و دنبال مطلب دویدن پر شود. مشارکتام در زنستان به همین نحو پیشرفت و بیشتر شد. کار زنستان عجیب سهل و ممتنع بود، هم سخت، هم ضربالاجلدار، هم وقتگیر و حتا شاید پرخطر و دردسرساز و در عین حال دوستداشتنی و انرژیبخش. یادم هست به دفعات این سوال را شنیدم که "شما برای چی آخه اونجا کار میکنید؟ این همه دردسر داره، فایدهای هم براتون نداره..." یادم هست چشمهای گردشدهی همکلاسیهایم را از دیدن مکرر من کتابخانهای که یک بار هم برای درس خواندن به آنجا نرفتهبودم ولی برای نوشتن مطلب زنستان حاضر بودم سه چهار روز آنجا لنگر بیندازم.
ممکن بود مجبور شویم روز تعطیلمان هشت صبح بیدار شویم و این در و آن در بدویم دنبال نوشتن مطلب ولی دویدنی بود که پشتاش میدانستی داری کاری میکنی؛ کاری میکنی برای زن بودنات، داری به زن بودن خودت و خواهرانات توجه میکنی؛ جنبههای ندیدهشان را پیش میکشی و نشان میدهی، داری تکانی به خودت میدهی برای باز کردن بندهای مردسالاری و ضعیف نگهداشتهشدهگی از پایت و همین انرژی و شادی مضاعفی بهات تزریق میکرد. درست عین جلسههای شلوغ و پرسروصدایی که بیاستثنا سردرد می گرفتی بعد جلسهها، ولی ته دلت شادی و ذوقی داشتی از این که اینهمه زن، با این همه انرژی و توجه، بدون هیچ منفعتی دور هم جمع شدهاند و از همهی توانشان مایه میگذارند برای سرپا نگهداشتن زنستانی که شدهبود نمود قشنگی از بودنمان؛ از زن بودنمان.
چند ماه پیش
نوشتم که دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
هنوز هم دلم تنگ است. بعد از زنستان به دلایل مختلف درونی و بیرونی، تقریبن فعالیتی در زمینهی زنان نداشتم و به وضوح جای خالی این موضوع را در زندگیام حس میکنم. به سادگی، کار در زنستان شادی و انرژیای به من میداد که بعد آن هنوز جایاش خالی ماندهاست.
اینها را نوشتم که یادی کنم از جمع زنان زنستانیمان. از کار ِ -بدون تعارف- قابل تحسینی که ما زنان در آن یک سال و اندی کردیم، از جمعی که تشکیل دادیم و سرپا نگهداشتیم و تمام تلاشمان را کردیم تا زنستانمان را بهبهترینشکل علم کنیم. اینها را نوشتم که بگویم ناعادلانه است که کار آن جمع، که همه میدانستند ریسک مشخصی را دارند میپذیرند فقط به پای چهارنفر نوشتهشود و بازخواست و مجازاتشان کنند. نوشتم که بگویم ما زنستانی هستیم، به زنستانی بودنمان افتخار میکنیم و حتا اگر جرم باشد، ما همه جرمبودناش را میپذیریم. که
بگویم نوشتن در زنستان اگر جرم است، تک تک ما اعضای تحریریه هم راه مریم مجرمیم. همان گونه که برای دلارام فریاد زدیم که هر کدام از ما می توانست به جای او در آن روز کذایی دست گیر شود، حالا هم هر یک از ما می توانست جای مریم - یا جلوه و پروین و ناهید- باشد. آقایان! در وظیفه تان کوتاهی کرده اید، ما همه مجرمیم.