دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۷

#3

از این روزهایی دیدی که هم خیلی خوبن، هم خیلی بد
از اینا که هم خوشمزه و رنگی رنگی و خوشحالن؛ هم یه جاهاییش اشکتو در می آرن از تلخی و تندی
که یه جاش از ذوق و سورپرایز شده گی و هیجان تا ده دقیقه دلت تاپ تاپ می کنه و یه جاش به هق هق می افتی
از این ها که کلن بهت خوش می گذره زیات ولی شب که داری تنها تو کوچه می ری طرف در، اشکت سرخود واسه خودش می آد و به سایه ت روی زمین که نگاه می کنی حس می کنی شونه هاش آویزونه از سنگینی و خستگی و بدبختی و غم
از این روزها که یه حال عجیبی داری بعدشون، بس که خوب بودن و بس که می دونی دیگه تکرار نمی شن هیچ وقت
از این روزها که روزش صدای خنده ت قطع نمی شه و شبش اشکت بند نمی آد لابد
از این روزها که آخرش به چشم های غصه دار خودت تو آینه نگاه می کنی و می گی تموم شد، و با این که اون همه درد داشتی نمی خواستی تموم بشه چون می دونستی که آخرین باره
از این روزها که بعدش، تو هم تموم می شی.
دیدی؟

این جانب با لباس رسمی شب بلند شده، کلاهم رو برداشته و از تمام دوستانی که به ای نحو کان -سلام میرزای شیرازی- اعم از ایمیل و کامنت و حضوری و غیرحضوری و تلفنی و اس ام اسی و غیره - بله من یک راس انسان محبوب هستم :ی - تولدم رو تبریک گفتند تشکر کرده و ماچ به عمل می آورم
چاکریم، کلن!
بیست و یک ساله می شویم، لابد.

یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۷

وبلاگ نویسی هم عجب مصیبتیه ها :ی
تو این هیروویری و این خواب عجیبی که بر ما مستولی شده، باهاس تا نصفه شب صبر کنیم که به خودمون تبریک بگیم و بعد بخوابیم! :ی
پ.ن: خودتون رو تحقیر کنید، بنده امسال شرایطم ویژه است و چاره ای ندارم جز این که خودم خودمو تحویل بگیرم!

پ.ن تر:
نسیم: من اگه وبلاگم لينك دوني داشت اسم تو رو مي ذاشتم چوپــــــــــــان . چون مي دوني كه تو روزي يك ميليون و سي صد و شصت و هفت هزار و دويست و نود و پنج تا گوسي رو از اين ور به اون مي كني . كه تازه اگه اونا هر سال توليد مثل كنن اين مسئوليتت چند برابر مي شه . پس من موظفم به تمام اون يك ميليون و سي صد و شصت و هفت هزار و دويست و نود و پنج تا گوسي اين روز خجسته رو تبريك بگم .







می نویسم و پاک می کنم
می نویسم، می نویسم؛ پاک می کنم، دوباره می نویسم ..
آخرش هم پاک می کنم
به امید این که مخاطب خاص این پست، سفیدی ها رو بتونه بخونه.
باید بتونه ...
نگفتم، نگفتم که ما منتظر پاییزیم
دیدین اصن که امروز، صاف همین امروز که ما کامینگ سون بوده گی منو کرده بودیم تو بوق هوا اصن چه یهو پاییزی شد
با اون بادهای سرد خوش بو و قطره های ریز گوگولی که جون می ده با نیش باز زیرش راه بری و ملت چپ چپ نگات کنن!
حالا شما هی بگین تصادفی بوده!
بعد هم که اصن امشب کلــــــــــــــــی به من خوش گذشت
و بعد مدت های مدید نیشم چندین ساعت متوالی باز بود
و کلی مرکز توجه بودم و کادوهای گوگولی گرفتم و حتا یه جفت کفش اولد فشنی هم دارم حالا!!
فلذا این پست نگاشته می شه به منظور تشکر فراوان و ماچ های متوالی از امین و یلدا و کوکولی و عاصفه که یه پری برث دی به این خوشگلی واسم درست کردن که این قده بهم خوش بگذره و این قده حالم خوب بشه
و آقای صاب کافه کوبا که خیلی خودش رو کنترل کرد ما رو بیرون نکرد، مخصوصن موقع آموزش بلوجاب به یه نفری!

جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۷

می شینم پایین پای دومادجان و گربه وار ولو می شم رو زانوش و بهش می گم موهامو ناز کن
بعد یه کم ناز می کنه
می گه موهای تو نه تنها نازناپذیره بس که دست توش نمی ره!
بلکه آدم نمی تونه نازش کنه
چون هی می خواد هر دسته شو بگیره
کشف کنه ببینه به کجا می رسه

بعد من فکر می کنم که این خوشگل ترین تعریفیه که می شه از من و موهام رو هم کرد!

بعد هم که من هنوز گربه ی درونم فعاله و ارتباطات انسانی لازم ام و اصن خوابم نمی بره که اینجوری.
ای کسانی که دنیا نیامده‌اید، و چون شما هیچ صبح جمعه‌ی پاییزی را ندیده‌اید، از زیانکارانید.
امضا، خرسِ درون.


مجبورم خرس درون ات رو ماچ کنم، مجبورم می فهمی مجبورم!!

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

Silence

بسی امیدوار بودیم که با اومدن پاییز یه اتفاقی چیزی بیفته زندگی خوب شه
آقای یونیورس عزیز هم سریعن اقدام کردن
خب دستتون درد نکنه
فقط خواهشی که دارم اینه که در همین حد بی خیال شین لطفن، کافیه، هوس نکنین بهترش کنین یه وقت!!

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

نه این‌ها هیچ‌کدام‌اش دست من نیست، نه این اشک‌های غلتان که جدیدن متوجه شده‌ام تغییر مسیر داده‌اند و از نزدیک بینی می‌غلتند روی گوشه‌های لب، نه این صورت یخ بی‌احساس با این موهای روشن‌ ِ not like me، نه این دست‌هایی که دیگر بلد نیستند عاشقانه موها و انحنای گردن کسی را موقع رانندگی نوازش کنند، نه این تنی که داغ نمی‌شود دیگر در هوس کسی، نه این چشم‌هایی که حوصله‌شان سر می‌رود از خیره در چشم آدم‌ها نگاه کردن - وقتی نگاه‌شان تپش قلب‌ات را تند نمی‌کند هیچ.
این‌ها هیچ‌کدام‌اش دست من نیست، نه این انبوه واحدهای مانده و نگرانی تمام نشدن به‌موقع‌اش، نه کنکور ارشدی که سی صفحه از منابعش را خوانده‌ای، نه کاری که چند برابر وقتی که باید طول می‌کشیده و هنوز تمام نشده، نه استادی که با جدیت تمام چهار ماه سرت دوانده و هنوز هم می‌‌دواند، نه خانواده‌ی به‌هم ریخته‌ی عصبی‌ای که ضمنن ارشد که هیچ - یک پی‌اچ‌دی هم بده‌کاری به‌شان انگار، نه زندگی‌ای که ‌خالی‌ست و خالی‌ست و خالی‌ست و هیچ متریال لعنتی‌ای هم پرش نمی‌کند. دست من نیست این دخترک ساکتی که لب‌هایش می‌خندد و غم در چشم‌هایش لب‌پر می‌زند.
من منتظرم، منتظر این که یکی از این روزهای پاییزی این‌هایی که دست من نیستند خودشان مهربانی‌شان بگیرد و به کام دل بشوند، حداقل یکی دوتایی‌شان، آن‌قدری که سنگینی روی سینه‌ام سبک‌تر بشود و جا باز کند برای نفسی. آن‌قدری که بتوانم یکی از آن لبخندهای مثل قدیم‌هایم را بزنم، آن‌قدری که بیست و چهارساعتی بگذرد و من غم نخورم. آن‌قدری که یک‌ذره، فقط یک‌ذره دوباره بشوم شبیه قدیم‌هایم.
آن‌وقت می‌دانم که بعدش همه‌چیز درست می‌شود. می‌دانم که آن دختر شاد شنگول قوی قدیم که برگردد، حتا یک‌ذره‌ش- مثلن لبخندش یا دستش یا چشم‌هاش، من را می‌نشاند گوشه‌ای و می‌گوید تو کارتون‌ات را ببین و من خودم همه‌چیز را درست می‌کنم. می‌دانم که آن وقت ذره‌ذره تمام‌ ِ خودش را پس می‌آورد، آن‌وقت «دست‌ خودم نیست» ها را یکی‌یکی، درست اگر زورش نرسد بکند، اقلن گوشه‌هاشان را می‌سابد که فرو نروند توی تنم. می‌دانم که اتاق را به‌هم می‌ریزد و گوشه‌های پوستر فروغ را صاف می‌کند و کتاب‌خانه را تمیز، که پازل چیده‌شده‌ی ون‌گوک را از زیر فرش درمی‌آورد و می‌چسباند به‌دیوار، عود اسطوخودوس روشن می‌کند و پرده‌های آبی حریر می‌زند تا نور سرد روزهای پاییزی خوش‌رنگ‌تر بپاشد توی اتاق.
بعدش دست هم را می‌گیریم و دوتایی با زندگی آشتی می‌کنیم. بعدش دوباره مانتوهای رنگی جینگولک تن می‌کنم با شال‌های شاد خوش‌اخلاق. دوباره با مانا و هدی و مرجان می‌رویم پارک قیطریه با کلاغ‌ها حرف می‌زنیم. دوباره با کاوه می‌نشینیم تئوری‌های فضایی می‌بافیم و برای هم فیلم بازی می‌کنیم ان‌قدری که خودمان هم باورمان بشود. خدا اگر مدد کند- می‌شوم از این دانشجوهای منظم و مرتب انگیزه‌دار درس‌خوان جزوه‌بنویس که ضمنن بلدند سر کلاس بخوابند و آهنگ گوش بدهند و استاد مسخره کنند هم. ناخن‌هایم را لاک‌های رنگی می‌زنم و سایه‌چشم مشکی می‌کشم و می‌شوم اون دختر عجیب غریب موفرفری دور چشم سیاهه! بعدش با مامان خوش‌اخلاقی می‌کنم و با خواهر کوچیکه می‌روم بیرون که تب جوانی‌ش به من هم بگیرد. بعدش موهام را مشکی می‌کنم و می‌ریزم توی‌ صورتم، می‌گذارم این ابروهای کوتاه روشن بشود ابروهای بلند تیره‌ي خودم، بعدش بلند بلند می‌خندم، آن‌قدر بلند که صدای خنده‌م به تمام گوشه‌های دنیای پیچیده‌ی خارج از کنترل‌ام برسد. بعدش حتا شاید دلم یاد بگیرد که دوباره چیزی را بخواهد، شاید دوباره تاپ تاپ کند؛ شاید دوباره صدایم از هیجان کسی؛ چیزی، اتفاقی بلرزد و دست‌هایم نوازش کردن و تاب خوردن و رقصیدن را یادشان بیاید.
من می‌دانم، می‌دانم همه‌ی این‌ها شدنی‌ست. مساله فقط آن روز کذایی ست که باید روز درست باشد. لابد یک روز بارانی، شاید ابری، با باد سرد و برگ‌های طلایی که دور قدم‌هایت بپیچند. یکی از همین روزهای پاییزی ..

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

زندگی من، توی بهار و تابستون، ماکزیمم می تونه قابل تحمل باشه،
توی این دو تا فصل سرد دوست داشتنی تاریک لعنتیه که می شه عملن زنده گی کرد.

به ضرس قاطع که فک کنم همینجوری می نویسن اش (و از اون کلمه هایی ئه که هیچ کسم دیکته شو درست بلد نیست ولی همه دوس دارن استفاده کنن اش!) می تونم بگم این بدترین تابستون عمرم بود و نمی تونم بگم چه قدر خوشحالم که داره تموم می شه.
از فردا زندگی بهتر می شه. مطمئنم.


شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

سه تایی ِ عجیب و غریب

دخترک با ذوق‌وشوق تعریف می‌کرد که به دوست‌دختر سابق‌اش زنگ زده و قرار شده هم‌را ببینند. می‌دانستم که کل تابستان منتظر این موقعیت بوده، که به هیکل‌اش رسیده و برنزه کرده و موهایش را جینگولک‌جات کرده که به این حربه‌ها دوست‌دختر سابق را Impress کند و برگرداند. می‌دانستم که با تمام غرور و از خود راضی بوده‌گی و بدادایی‌اش، بدجوری- بدجوری عاشق است و هر کاری حاضر است برای برگرداندن دوست‌دختر سابق بکند. و این وسط داشتم به این فکر می‌کردم که خانم مزبور امسال به دانشگاه می‌رود و به احتمال قابل‌توجهی دوست‌پسری، چیزی خواهد گرفت و احتمال این که دخترک را به تاریخ بسپارد چه‌قدر زیاد است.
در دو سه مورد شاهد این موضوع بوده‌ام - و تحلیل خودم هم چنین است - که دختران لز-بین یا بای-سکشوال، جدا از همه‌ی مشکلات دیگر شخصی و اجتماعی، در روابط عاطفی و جن.سی‌شان با رقیب عظیمی به نام "مرد" مواجه‌اند، اگر که پارتنرشان لز-بین صددرصد نباشد، یا به اندازه‌ی آنان درگیر رابطه نباشد. اگرچه حسادت در این نوع روابط تا جایی که من دیده‌ام نقش بسیار کمتری از روابط مرد-زن بازی می‌کند، اما به هر حال، سایه‌ی خطری همیشه هست: این که پارتنرت عاشق مردی شود یا به مردی کشش جنسی پیدا کند آن‌قدر که مرد از تو عزیزتر و مهم‌تر شود. و بدبختی این‌جاست که در این حالت، رقابت اصلن معنایی پیدا نمی‌کند، چون زمینه‌ی رابطه در دو حالت کاملن متفاوت است. دختر نه می‌تواند سک.س همسان با یک مرد را ارائه دهد، و نه می‌تواند احساساتی که یک مرد برمی‌انگیزد را برانگیزد. احتمال باخت به رقیب مذکر، متاسفانه بسیار زیاد است.
البته که این مساله دو سر دارد، مثلن در حالتی که پسری، پارتنر‌ ِ بای-سکشوال داشته‌باشد. اما باز هم دیده‌ها و منطق من چنین نتیجه گرفته که به طرز بسیار خنده‌داری پسرها در این مورد چندان حسادتی نمی‌کنند. آن‌قدر به قول ایشان در توهم فاعل مطلق بودن‌اند، و آن‌قدر خود را به طور بدیهی از یک دختر برتر می‌بینند و آن‌قدر عمیق معتقدند که چیزی دارند که دخترک - رقیب- ندارد، که هیچ احساس خطری نمی‌کنند. مشاهده‌ي شخصی‌ای در مورد این که نهایتن کدام طرف - دختر یا پسر - انتخاب می‌شود ندارم، ولی به نظرم قیافه‌ی پسری که پارتنرش به خاطر دختری ترک‌اش کرده، جدن باید دیدنی باشد!

* طبق معمول، تمام گفته‌ها مشاهدات و نظرات شخصی‌اند و اصراری بر تعمیم‌پذیر بودن‌شان ندارم.

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

خواب دیدن خوب است.
خواب دیدن خوب است وقتی دلت برای کسی خیلی تنگ شده‌باشد و نتوانی ببینی‌ش. بعد اگر ذهن‌ات مثل من روراست و ساده و مستقیم کار کند، زرتی خواب‌اش را می‌بینی، حتا شاید در خواب بتوانی بغل‌اش کنی؛ ببوسی‌ش، نوازش‌اش کنی.. درست است که بعد بیدار شدن دل‌تنگی‌ت چندین‌برابر می‌شود، اما اقلن آن لحظه‌هایی که خواب بوده‌ای دلت آرام گرفته.
خواب دیدن خوب است وقتی صاف و ساده به‌ات می‌گوید دلت چه می‌خواسته، که را می‌خواسته، برای چه کسی تنگ شده، امروز فکرت زیاد درگیر چه چیزی بوده، از چه می‌ترسی، دوست داری چه اتفاقی بیفتد.. خواب دیدن خوب است چون وقتی حتا یک‌ذره با خودت صادق نبوده‌باشی، واقعیت را از جلوی چشمت رد می‌کند و به‌ات می‌گوید که کجایش را به خودت دروغ گفته‌ای.
خواب دیدن خوب است وقتی سرت را کرده‌ای زیر برف و خودت را گول می‌زنی که یادت رفته و دلت تنگ نشده و Over ای و برایت مهم نیست، و بعد چهار شب پشت هم خواب آغوش و لبخند و بوسه و نوازش‌اش را می‌بینی تا بفهمی که هه!! هنوز تا اعماق درون‌ات شدیدن درگیری و این غارغارهای الکی‌ت محض جلوی خودت کم نیاوردن بوده.

خواب دیدن بد است وقتی چهار شب پشت هم خواب آغوش و لبخند لعنتی‌ش و بوسه و نوازش‌اش را می‌بینی و بیدار که می‌شوی دلت تنگ و تنگ‌تر است و دخترک درون‌ات لجبازانه لحظه‌های خواب‌اش را می‌خواهد و تو باید مدام دست نوازش به موهایش بکشی، به نق‌نق‌هایش گوش کنی، لبخند غم‌ناک به‌اش بزنی بگویی که فقط خواب بوده..

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

تا روز قیامت ...

‌پدیده‌ای به‌نام قهر، اساسن برای من تعریف نشده‌است. به یاد نمی‌آورم در زندگیم زمانی با کسی به طور جدی قهر بوده‌باشم، و اگر هم بوده‌ام در حد یکی دو ساعت بوده‌است. قهر برای‌ام معنی ندارد: یا دوستیم، یا رابطه داریم، یا نداریم. حالت وسطی وجود ندارد. علل این قهرناپذیری هم روشن‌اند: اول بی‌صبری و بی‌تابی ذاتی‌ام برای روشن بودن همه‌چیز، که طاقت نمی‌آورم رابطه‌ای، دوستی‌ای، چیزی، در حالت بینابین و تکلیف-نامعلوم باشد. قهر تعلیق-پذیری می‌خواهد، صبر و حوصله و طاقت می‌خواهد و انرژی ذهنی که عین میدان جنگ ادامه‌اش دهی و حتا شاید گاهی در لوپ لج‌بازی هم بیفتی، تا آخر «بازنده» کوتاه بیاید و برای آشتی پیش‌قدم شود. علت دیگر حافظه‌ی نسبتن درخشان‌ام در به‌یادسپاری انواع و اقسام چیزهای بی‌فایده، ولی در برخی موارد خنده‌دار بی‌نهایت ضعیف است که باعث می‌شود یادم برود با طرف قهرم و بعد از نیم ساعت روی سروکول‌اش بپرم و سوشالایز کنم، و عکس‌العمل متعجب و گاهی پیروزمندانه‌ی فرد قهرشونده باشد که یادم بیندازد ای بابا مثلن خیر سرم قهر بوده‌ام!
علت درخشان سوم، احساسات خنده‌دار غلیظ مادرانه‌ام است که کل کائنات را «بچه‌م» می‌بینم و اساسن حماقت‌ها و بدی‌های ملت را به چشم مادری نگاه می‌کنم که بچه‌اش جفتک می‌اندازد و او عصبانی می‌شود ولی خب.. بچه‌ست دیگر؛ چه کارش می‌شود کرد! این احساس به‌خصوص در مورد جنس مذکر غلظت می‌یابد، تا جایی که هر خریت و هر حماقتی می‌کنند بعد یک‌دوروز که عصبانیت‌ام فروبنشیند، دوباره حس می‌کنم که ای بابا این‌ها که بچه‌هایی‌اند که سروته‌شان را کشیده‌اند، این‌ها که نمی‌فهمند؛ از این‌ها که توقعی نمی‌شود داشت، حالا بچه‌ست یک خریتی کرده .. و به هر حال نمی‌توانم چندان چیزی به‌دل بگیرم.
قهر نمی‌کنم، اما متاسفانه یا خوشبختانه چیزی را هم، بدون به رو آوردن و گفت‌وگو، به کسی نمی‌بخشم. اگر ناراحت‌ام کنند، چون می‌دانم که تا وقتی نگویم و تا وقتی توضیح یا عذرخواهی نشنوم در دلم خواهد ماند و ضمنن قهر هم نمی‌توانم بکنم؛ در اولین فرصت ناراحتی‌م را با فرد خاطی(؟) در میان می‌گذارم. بالاخره یا می‌پذیرد و عذر می‌خواهد، یا نمی‌پذیرد و دعوایمان می‌شود و آن‌قدر سروکله‌ی هم می‌زنیم تا یکی کوتاه بیاید، یا نمی‌دانم چه می‌شود. ولی حداقل‌اش این است که چیزی در دل‌ام نمانده و سرطان هم نخواهم گرفت! :ی

کلن هرجای دیگری این پست‌های «خود-شرح‌دهنده» را که می‌خوانم فکر می‌کنم خب که چی؟! حالا هم همین را از خودم پرسیدم. ولی بر خلاف همیشه که معمولن هدف‌ام از گفتن این که من چنین‌ام این نیست که شما هم چنین باشید، این بار دقیقن همین منظور را دارم: قهر نکنید. بچه‌گانه، سخت، انرژی‌بر و دردسرساز است. صراحت و صداقت و بازگو کردن ناراحتی‌ها، سیاست به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر و کارگشاتری‌ست.

پی‌نوشت شرم‌آور: تنها کسی که به مدت بیش‌ از چند ساعت و با وجدان آسوده باهاش قهر می‌کنم و حرف نمی‌زنم پدرم است. شاید چون خیالم راحت است که «رابطه داریم» و هیچ حربه‌ی دیگری هم برای مقابله با آزار رساندن‌اش سراغ ندارم. هر چند این‌قهرهایم هم بعد یکی دوروز با فراموش کردن این که قهرم به پایان می‌رسد و پدرم پیروزمندانه نگاه‌ام می‌کند و می‌گوید «آدم با شاه که قهر نمی‌کنه!»
عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش
عشق نهانی
یک سو غم او، یک سو دل من
در تار مویی
در این میانه دل می کشاند ما را بسویی

...

اممم.. ام پی تری شو نداره کسی خب؟؟

پی‌نوشت:
با تشکر فراوان از لطف دوستان، دریافت شد :) اگه کسی می خواد ایمیل بذاره براش بفرستم هم.
وبلاگ کلن در این جور مواقع چیز بسیار خوبی است! :ی

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

Herland, Our land

به‌دعوت پریسا، و به بهانه‌ی محکومیت مریم، پروین، ناهید و جلوه

هشت مارس 84 باید بوده‌باشد، که گل‌ناز دم در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با یکی از آن لبخندهایی که اساسن کم روی صورتش می‌بینی و با چشم‌های براق و ذوق‌وشوقی که همیشه یادم هست، گفت:‌ زنستان‌مون رو دیدی؟! ندیده‌بودم. گل‌ناز هیجان‌زده و خوش‌حال بود و تندوتند توضیح می‌داد. شماره‌ي اول، به گمانم هفت‌شین حقوقی زنان بود. شروط ضمن عقد.
درست یادم نیست چندماه بعدش بود که کارم را با زنستان شروع کردم، اول با ترجمه‌ی مقاله‌ها و اخبار کوتاه و به واسطه‌ی گل‌ناز. کم‌کم دست‌ام به نوشتن روان شد و گه‌گاهی چیزی؛ گزارشی، مقاله‌ای می‌نوشتم، و کمی‌ بعدش با رفتن گل‌ناز من و مانا مسئولیت ستون آمار را به عهده گرفتیم، که یادش به‌خیر که عجب ستون بدقلقی بود و شماره‌ای نشد که بدون حرص و جوش و استرس و دنبال مطلب دویدن پر شود. مشارکت‌ام در زنستان به همین نحو پیش‌رفت و بیش‌تر شد. کار زنستان عجیب سهل و ممتنع بود، هم سخت، هم ضرب‌الاجل‌دار، هم وقت‌گیر و حتا شاید پرخطر و دردسرساز و در عین حال دوست‌داشتنی و انرژی‌بخش. یادم هست به دفعات این سوال را شنیدم که "شما برای چی آخه اون‌جا کار می‌کنید؟‌ این همه دردسر داره، فایده‌ای هم براتون نداره..." یادم هست چشم‌های گرد‌شده‌ی هم‌کلاسی‌هایم را از دیدن مکرر من کتاب‌خانه‌ای که یک بار هم برای درس خواندن به آن‌جا نرفته‌بودم ولی برای نوشتن مطلب زنستان حاضر بودم سه چهار روز آن‌جا لنگر بیندازم.
ممکن بود مجبور شویم روز تعطیل‌مان هشت صبح بیدار شویم و این در و آن در بدویم دنبال نوشتن مطلب ولی دویدنی بود که پشت‌اش می‌دانستی داری کاری می‌کنی؛ کاری می‌کنی برای زن بودن‌ات، داری به زن بودن خودت و خواهران‌ات توجه می‌کنی؛ جنبه‌های ندیده‌شان را پیش می‌کشی و نشان می‌دهی، داری تکانی به خودت می‌دهی برای باز کردن بندهای مردسالاری و ضعیف نگه‌داشته‌شده‌گی از پایت و همین انرژی و شادی مضاعفی به‌ات تزریق می‌کرد. درست عین جلسه‌های شلوغ و پرسروصدایی که بی‌استثنا سردرد می گرفتی بعد جلسه‌ها، ولی ته دلت شادی و ذوقی داشتی از این که این‌همه زن، با این همه انرژی و توجه، بدون هیچ منفعتی دور هم جمع شده‌اند و از همه‌ی توان‌شان مایه می‌گذارند برای سرپا نگه‌داشتن زنستانی که شده‌بود نمود قشنگی از بودن‌مان؛ از زن بودن‌مان.
چند ماه پیش نوشتم که دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
هنوز هم دلم تنگ است. بعد از زنستان به دلایل مختلف درونی و بیرونی، تقریبن فعالیتی در زمینه‌ی زنان نداشتم و به وضوح جای خالی این موضوع را در زندگی‌ام حس می‌کنم. به سادگی، کار در زنستان شادی و انرژی‌ای به من می‌داد که بعد آن هنوز جای‌اش خالی مانده‌است.

این‌ها را نوشتم که یادی کنم از جمع زنان زنستانی‌مان. از کار ِ -بدون تعارف- قابل تحسینی که ما زنان در آن یک سال و اندی کردیم، از جمعی که تشکیل دادیم و سرپا نگه‌داشتیم و تمام تلاش‌مان را کردیم تا زنستان‌مان را به‌بهترین‌شکل علم کنیم. این‌ها را نوشتم که بگویم ناعادلانه است که کار آن جمع، که همه می‌دانستند ریسک مشخصی را دارند می‌پذیرند فقط به پای چهارنفر نوشته‌شود و بازخواست و مجازات‌شان کنند. نوشتم که بگویم ما زنستانی هستیم، به زنستانی بودن‌مان افتخار می‌کنیم و حتا اگر جرم باشد، ما همه جرم‌بودن‌اش را می‌پذیریم. که بگویم نوشتن در زنستان اگر جرم است، تک تک ما اعضای تحریریه هم راه مریم مجرمیم. همان گونه که برای دلارام فریاد زدیم که هر کدام از ما می توانست به جای او در آن روز کذایی دست گیر شود، حالا هم هر یک از ما می توانست جای مریم - یا جلوه و پروین و ناهید- باشد. آقایان! در وظیفه تان کوتاهی کرده اید، ما همه مجرمیم.
با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

فرمان نمی دونم چندم
خودت رو در موقعیت "انتظار عکس‌العمل" از کسی که واکنش‌هاش در حد جلبک‌ئه قرار مده.

آزموده را آزمودن هم خطاست، محض یادآوری!

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

ژانر:
اینایی که توی 360 شون یه عکس می‌زنن که توش نوشته CLOSED یا bye 360

- سلام پالپ، لاااغر و الخ -
1- ما یک عدد خانوم دکتر دوست‌داشتنی دیدیم که شبیه ژولیت بینوش بود و بسیار دوست‌اش داشتیم و قیلیژ ویلیژ و غش و غیل رفتیم برایش، ماچ و موچ؛ چند نقطه دی
2 - پست قبلی مطلقن هیچ ربطی به پست «در باب تقدس بی‌هوده‌ی تن» ندارد، نه تصویری از منظور آن پست است و نه هیچ چیز دیگر. مطلقن هیچ ربطی بین این دو پست نیست.
3 - بسیار، بسیار از این همه قضاوت‌گر بودن، بدون حتا شناخت کافی از قضاوت‌شونده، منزجر و مشمئزم و حالم را به‌هم می‌زند. متاسف‌ام هم می‌کند در ضمن. و در زندگی‌ام بسیار دیده‌ام که دست روزگار، آدم‌های قضاوت‌گر را به بهترین نحوی متنبه می‌کند و سرجایشان می‌نشاند. پس متعجب نشوید اگر آن‌چه را (هر چه را) که امروز با دیدن سایه‌ای ازش تقبیح کردید، فردا خودتان یا عزیزترین‌های‌تان انجام بدهید و بار قضاوت‌های پیشینی خودتان له‌تان کند.
4 - جایی گفته‌بودم قضاوت‌گری (همان جاجمنتالیسم که لغت بسیار روشن‌تری‌ست) در ذات آدمی‌ست. اما بعضی‌ها آن را به عنوان خصیصه‌ی بد می‌شناسند و سعی در کنترل‌اش دارند، بعضی‌ها هم جلوی‌اش را باز می‌گذارند تا شخصیت خودشان و بقیه را پایین بکشد و تحقیر کند و حال من یکی را هم به‌هم بزند.
بسیار متاسف‌ام که درصد قابل توجهی از خوانندگان وبلاگم از دسته‌ي دوم‌اند. با معذرت پیشاپیش از اقلیتی که چنین نیستند.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

یک

بیست‌وهفت ساله است، با موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های درشت حساس به همان رنگ، بدنی ظریف و تا دلت بخواهد زنانه و لوند و پرنازوادا، ولی از آن نازواداهای طبیعی که به دل‌ات می نشیند که جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته‌بود
نصفه‌شبی با دوست‌ِ دخترش فیلم پور.نو می‌دیده که یک‌هو سک.س‌اش زده بالا. ساعت 4 صبح یک لباس زیر سک.سی تن‌اش کرده و یک جفت کفش پاشنه‌بلند و یک مانتو و دیگر هیچ. نشسته‌اند پشت ماشین، کم‌تر از نیم ساعت بعد مردی که برایش جذاب بوده را پیدا کرده و رفته خانه‌اش و باهاش خوابیده. ساعت 6 صبح هم از در خانه‌ی پسرک بیرون آمده، بدون این که شماره‌ای، آدرسی و هر نشانه‌ای با هم رد و بدل کنند. تمام.
آرنج‌ها را گذاشته روی کانتر آشپزخانه، تعریف می‌کند و صدای غش‌غش خنده‌اش در خانه می‌پیچد. می‌گوید: ...«دو ماه بعد دیدمش، با دوستش. اومد شماره‌ش رو بهم داد... دوستش، بی‌چاره افسردگی گرفته‌بود. به ش. می‌گفت این دوستت اگه الان دوست‌پسرش زنگ بزنه، خب لابد می‌گه خونه‌ام یا با ش. رفتم بیرون. دیگه به دخترا نمی‌شه اعتماد کرد ..»
نشسته روی مبل نارنجی، پاها را انداخته روی هم و فنجان چای به دست، چتری‌های نرم روشن را از پیشانی پس می‌زند و می‌گوید: «عشق؟! عزیزم، چیزی به اسم عشق وجود نداره. عشق رو مردها اختراع کردن که پولش رو ندن.»

پی‌نوشت: «اسنپ‌شات» بخش جدید این وبلاگ است، تکه‌ای یا تکه‌هایی اندک از آدم‌های دوروبرم یا آدم‌هایی که گذری دیده‌ام و در ذهن‌ام مانده‌اند. یک صحنه، یک تصویر، بدون هیچ نظری و تایید و رد و قضاوتی. تاکید می‌کنم، بدون هیچ قضاوتی. اسنپ‌شات، یکی از فلسفه‌های نوشته‌شدن‌اش این است که با هم تمرین کنیم از روی اسنپ‌شات‌ها آدم‌ها را قضاوت نکنیم.
چرخه ی بازتولید خشونت یعنی این که پسره به شوخی به من می گه چاق و من دوروز بعدش خیلی ناخودآگاه و بی ربط و جدی به طوطی بی گناه بدبخت شهروز می گم خیلی چاقی ها!!

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

خوابیده روی تخت ام؛ روی ملافه ی آبی پررنگ ستاره دار -که خریدم اش چون یاد «این زمینی ها» می انداخت ام- و پتوی سفید-آبی را پیچیده دورش. می گوید: خیلی افسرده ام. دلم دیگه هیچی نمی خواد. نه دلم می خواد برم سرکار، نه تفریح، نه مهمونی، هیچی.. کار خسته م می کنه، باید هفت صبح برم و نه شب می رسم خونه و فقط می رسم غذا درست کنم و بگیرم بخوابم باز. زندگیم شده همین. حتا هیچ کاری، تفریحی چیزی هم دلم نمی خواد که مثلن واسش وقت باز کنم و انجامش بدم.
نگاهش می کنم. خواهر بزرگ ترم، که از خواهر بودن فقط اسم اش را داریم و صدایی که همه با هم اشتباه بگیرندمان و غیر آن هیچ، هیچ اشتراک و تشابهی نه .. دختری کاملن تیپیکال، معقول و منطقی که سرش همیشه گرم درس و بعد ازدواج و کار و زندگی و شوهرداری بوده. که همیشه بلند بلند مرا و زندگی ام را به باد ایراد و انتقاد گرفته و من هم بی صدا هیچ وقت چندان ارزشی برای سیستم زندگی ش قائل نبوده ام. که در تمام این سال ها شاید دومین یا سومین باری باشد که واقعن نشسته جلویم و باهام حرف می زند.
اول یک مشت دری وری کلیشه ای برایش می بافم که فان اش را بگردد در زندگی پیدا کند، که ساعت کارش را کم کند، ورزشی چیزی دنبال کند، برای خودش و شوهرش -که بلاشک از گوگولی ترین موجودات عالم است- سرگرمی مشترک پیدا کند، که مشاور برود، شاید قرص ضدافسردگی بخورد... از همین حرف هایی که همه می زنند و به هیچ دردی نمی خورد. خودم خسته می شوم و ساکت. آهنگی می گذارم، صندلی را می چرخانم و سر می اندازم پایین به سوهان زدن ناخن هایم.
فکر می کنم، فکر می کنم که چی به اش بگویم و سوهان را می کشم روی گوشه های مستطیلی ناخن ها - که خودم می دانم هیچ وقت این مدل ناخن به دستم نیامده. فکر می کنم و فکر می کنم و ناخن ها که بیضی و فرم گرفته می شوند و دستم شبیه دست خودم می شود باز، دست دراز می کنم از قفسه پایین کتاب خانه کتابی را بر می دارم. ورق می زنم و لا به لای نامه های فروغ، سطرهایی که می خواستم را پیدا می کنم:
این جا خیلی تنها مانده ام... از زور تنهایی مثل سگ کار می کنم و فراموش می کنم که شماها هم رفته اید و هیچ وقت برنمی گردید، یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامی ها که موفقیت پیدا کرده...
زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند- من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم... بگذریم.. بگذریم...
انگشتم را می گذارم لای کتاب و صندلی را می چرخانم که کتاب را بدهم دستش و بگویم بخواند که می بینم خوابش برده. خوابش برده و روتختی سفید-آبی روی سینه اش بالا و پایین می رود آرام آرام.
کتاب را می گذارم سر جایش، از قفسه بالایی لاک سرخابی را بر می دارم، درش را باز می کنم و صندلی را می چرخانم.

*جاودانه زیستن، در اوج ماندن - دکتر بهروز جلالی، انتشارات مروارید
نه که من حسود باشم، ولی تنها چیزی که تو توی عمرت به من اختصاص دادی یه دونه نیک نیم بود که اونم تعمیم اش دادی که.
ای بابا.
حالا شما نه، پشت سری تون، بله با شمام
چه حسی باید به من دست بده وقتی توی دل و قلوه رد و بدل کردن شما و دوس دختر محترمتون جمله های خودم رو میبینم؟! لامصب لباس زیر که نیست که واسه هر کسی بپوشی!!
آدم ها.. چرا این قدر سندتوآل این شماها؟!
منم امشب یه چیزیم میشه ها.
گفت هی می گی دوسم داره، دوسم داره. چه غلطی کرده تا حالا که تو باور کردی که دوستت داره؟! غیر از حرف مفت زدن که از هر خری بر می آد؟ اون خودشو دوست داره، حسی که تو بهش می دی رو دوست داره و بس.
بعدش اون قدر تلخ بود که من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و فقط دو تا قطره ی گنده از روی گونه هام چکید روی بلوز آبی ..

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

تو هنوز حتا فرودگاه نرفتی و هنوز یه روز که هیچی، یه ساعت هم از این هشت روز ناقابل نبودنت نگذشته که من یه عالمه حرف نوک زبونمه که هی می خوام زنگ بزنم بهت بگم بعد یادم می آد که لابد گرم وسیله جمع کردنی و وقت نداری
بعد هی حرف های نوک زبونم بی قراری می کنن و هی سر گلوم باد می کنه که یکی رو پیدا کنم اینا رو شر کنم باهاش، ولی هیش کی مث تو نمی شه که آخه
بعد فک می کنم که خدا به داد این روزهایی که نیستی برسه با این حساب!
بعد به این فک می کنم که زندگی م چه قدر محورش تویی، چه قدر محورش آدم های دوروبرمن، چه قدر اصن تمام زندگی من روی آدم ها و روابطم با آدم ها می چرخه، چه قدر آدم ها می تونن خوشحالم کنن یا از اوج پرتم کنن پایین، چه قدر همیشه تاپ ترین اولویت هام بین کار و درس و زندگی و خلاصه همه چی، آدم ها و دوستام بودن. که همیشه اگه عین سیمز ایندیکیتر روابط انسانی م سبز باشه، حالم خوبه و اگه از سبز بیفته پایین حالم بد میشه، مستقل از این که بقیه فاکتورها چی بگن
الی می گه هر آدمی باید یه غار تنهایی داشته باشه که وقتی از همه ی دنیا خسته شد بتونه بره اون تو ولو شه و خودشو پهن کنه و آروم بگیره. دستشو می گیرم و بهش می گم خره خب غار تنهایی منم تویی دیگه. می خنده، دست میندازه دور شونه هام، بعد یهو جدی می شه. می گه سعی کن غار تنهاییت آدم نباشه. رو آدم ها نباید زیاد سرمایه گذاری کرد. غیرقابل پیش بینی ان، بی ثباتن، هزار تا متغیر دارن، رابطه باهاشون پر ریسکه، بعد تازه در بهترین حالتش، اگه ولت نکنن و نرن و عوض نشن و دلشونو نزنی و هزار تا چیز دیگه، در بهترین حالت، آدما می تونن هر لحظه بیفتن و بمیرن و تمام زندگی ای که تو روشون گذاشتی هم، باهاشون بره ...

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

Fitter, healthier and more productive, a pig in a cage on antibiotics

حالم از این فشار روانی جامعه روی اعضایش برای پرفکت بودن به هم می خورد، از این انتظار همیشگی که دارد که سالم و شاد و لبخند به لب و در کار و درس و زندگی شخصی موفق باشی، که خطاها و ضعف هایت را بپوشانی و در اوج بدبختی هم توی صورت مردم لبخند بزنی و وانمود کنی خوشبختی.
نه که این ها جلوی من را بگیرد که وقتی دلم می خواهد این جا بنویسم که کسل و تنها و خسته و بی انگیزه ام و زندگی ام بس یکنواخت و بی هیجان، ننویسم - از ترس این که تصویر کذایی قوی و شادابم ترک بخورد، ولی باید اعتراف کنم که غلبه به ترس مذکور، انرژی قابل توجهی می طلبد. بیایید به خودمان اجازه بدهیم که گاهی هم بدبخت باشیم بدون این که ازش خجالت بکشیم.
* منشا تایتل را از دست ندهید.

از اون جا که ما توان و انرژی و تکنولوژی شو نداریم، شما لطف کنید، تشریف ببرید وبلاگ آقای یک پنجره، اون آهنگ بالاییه رو خفه کنید، ببار ای بارون ببار گوش بدید. اصن هم خودتون رو نگران پهنای باند و این چیزا نکنید :ی
با تشکر.
نکنید آقاجان نکنید
نیایید توی وبلاگتان با آب و تاب ملت را از چیزی نهی کنید زیرش هم یک لیبل نکنید آقاجان نکنید بچسبانید
گاس هم که -سلام عرض شد- پس فردا یک جورهایی شد شما دلتان خواست بکنید! دیگران که خبردار نمی شوند، ولی از روی خودتان خجالت می کشید هی، آخرش هم مجبور می شوید نکنید که گلاب به رویتان قضای حاجت توی حرف خودتان نشده باشد.
نکنید آقاجان!
یک خصوصیت مشترک بین چند تا از عزیزترین، جذاب ترین و مهم ترین مردهای زندگی من وجود دارد:
در حالی که عاشقانه مرا دوست دارند، یا عمیقن به من اهمیت می دهند (و در این موضوع هیچ شکی وجود ندارد) تمام سعی شان را می کنند تا صد درصد خلاف این موضوع را در چشم بنده فرو کنند.
*محض احتیاط تشکری هم می کنیم مجددن از خانواده محترم رجبی.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

تا حالا به طرز بسیار احمقانه و ساده لوحانه ای فکر می کردم اگرچه کلن دنیا پر از آدم های بی شرف و بی خوده، ولی خوشبختانه من دوروبرم یه مشت آدم حسابی دارم. تا دلتون بخواد هم فخر این موضوع رو به این و اون فروختم که ده هه خودتون وارد روابط مریض می شین و با آدم های مساله دار معاشرت می کنین و زمینه رو برای آزار دیدن از بی شرفی آدم ها آماده می کنین.
جدیدن متوجه شدم که بوهه آدم های اطراف من هم یکی پس از دیگری دارن توزرد از آب در می آن و تا حالاش هم که این موضوع رو نفهمیدم به دلیل این بوده که موقعیتش پیش نیومده.
با سپاس فراوان از خانواده محترم رجبی.

بعدم که من قول می دم اگه یه وبلاگ خصوصی باز کنم که این چند خط چندخط های روزمره مو اون جا بنویسم، قیافه ی این جا دوباره بشه شکل این خانوم کت دامن پوشیده ها که فقط در مورد موضوعات مهم حرف می زنن و موهاشونم شینیونه حتا. نه مثل الان شکل این بچه پرحرف زبون درازها که دائم دارن آسمون ریسمون به هم می بافن.
هر چند خب واقعیت اینه که من خودم اون دومیه ام.
بنده یک عدد سوال دارم
بر حسب اتفاق کسی این جا می دونه چنان چه خانمی مبتلا به ایدز باشه و حامله بشه، بچه از ایام جنینی مبتلا به ایدز می شه یا موقع زایمان و بر اثر تماس با خون مادر یا همچین چیزی مبتلا می شه؟ و اساسن آیا فرزند یک فرد اچ آی وی مثبت حتمن خودش هم اچ آی وی مثبت خواهد بود یا احتمال داره سالم باشه؟
با تشکر پیشاپیش!

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

من مجددن یه درخواستی دارم، این دفعه از خواهران محترم
نکنید خواهر من، این جور دو دستی یه طوری که انگار شخص شخیص جاش هالووی رو تور کردید دو دستی به نامزد همسر دوس پسراتون نچسبید، عین بادی گارد دائمن در حال محافظت و پاسداری از پارتنر محترم نباشید، تا یه خانومی کلن و خانوم مجردی جزئن یه کلمه با پارتنرتون حرف می زنه اخماتون تو هم نره و به خانومه چشم غره نرین و حلقه محافظتی تونو تنگ تر نکنین. زشته به خدا. از زشت بودن گذشته رقت آور هم هست. اندکی اعتماد به نفس و اعتماد به پارتنر باید.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

(Joey, Chandler and Ross talking about Ross's British girlfriend, Emily, who just went back to England)

Ross: What do I do?
Joey: Play hard-to-get.
Ross: She already lives in London.
Joey: So you go to Tokyo

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

بعدم که من از این اخلاق بعضی آدما کلن و در این جا بعضی آقایون جزئن متنفرم که یه چیزی می گن بعد اگه جوابی که دلشون می خواد رو نگیرن از بیخ و بن منکر اون چیز گفته ی اولیه می شن و سریعن سوت زنان تشریف می برن کوچه ی علی چپ که نــــه من که منظورم این نبود البته!
بس کنید دیگه باباجان، یه ذره به خودتون و حرفتون و شعور طرف مقابل احترام بذارید و از مقادیر کافی تخم جهت پای حرف خودتون ایستادن و ضمنن پذیرش ریجکت شدن برخوردار باشید!

هیزی می کنیم

اولین چیزی که بعد از گم کردن عینک آفتابی م به ذهنم رسید که غصه شو بخورم این بود که حالا دیگه چه طوری توی دانشگاه وی پی* رو بدون این که بفهمه دید بزنم!

* وی پی مخفف ویژوال پلژر یه آقایی هستن که از جلوی ما رد می شن ما نفس مون بند می آد بس که تبارک الله! :ی