از این روزهایی دیدی که هم خیلی خوبن، هم خیلی بد
از اینا که هم خوشمزه و رنگی رنگی و خوشحالن؛ هم یه جاهاییش اشکتو در می آرن از تلخی و تندی
که یه جاش از ذوق و سورپرایز شده گی و هیجان تا ده دقیقه دلت تاپ تاپ می کنه و یه جاش به هق هق می افتی
از این ها که کلن بهت خوش می گذره زیات ولی شب که داری تنها تو کوچه می ری طرف در، اشکت سرخود واسه خودش می آد و به سایه ت روی زمین که نگاه می کنی حس می کنی شونه هاش آویزونه از سنگینی و خستگی و بدبختی و غم
از این روزها که یه حال عجیبی داری بعدشون، بس که خوب بودن و بس که می دونی دیگه تکرار نمی شن هیچ وقت
از این روزها که روزش صدای خنده ت قطع نمی شه و شبش اشکت بند نمی آد لابد
از این روزها که آخرش به چشم های غصه دار خودت تو آینه نگاه می کنی و می گی تموم شد، و با این که اون همه درد داشتی نمی خواستی تموم بشه چون می دونستی که آخرین باره
از این روزها که بعدش، تو هم تموم می شی.
دیدی؟
از اینا که هم خوشمزه و رنگی رنگی و خوشحالن؛ هم یه جاهاییش اشکتو در می آرن از تلخی و تندی
که یه جاش از ذوق و سورپرایز شده گی و هیجان تا ده دقیقه دلت تاپ تاپ می کنه و یه جاش به هق هق می افتی
از این ها که کلن بهت خوش می گذره زیات ولی شب که داری تنها تو کوچه می ری طرف در، اشکت سرخود واسه خودش می آد و به سایه ت روی زمین که نگاه می کنی حس می کنی شونه هاش آویزونه از سنگینی و خستگی و بدبختی و غم
از این روزها که یه حال عجیبی داری بعدشون، بس که خوب بودن و بس که می دونی دیگه تکرار نمی شن هیچ وقت
از این روزها که روزش صدای خنده ت قطع نمی شه و شبش اشکت بند نمی آد لابد
از این روزها که آخرش به چشم های غصه دار خودت تو آینه نگاه می کنی و می گی تموم شد، و با این که اون همه درد داشتی نمی خواستی تموم بشه چون می دونستی که آخرین باره
از این روزها که بعدش، تو هم تموم می شی.
دیدی؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر