غرض از مزاحمت اینکه امروز مثکه قراره تولد من باشه. حالا حقیقتش هنوز درست نمی دونم از این به بعد ازم بپرسن چند سالته باید بگم 19 یا 18 ( من متولد 66 ام) . بر خلاف سالهای قبل که روز تولدم معمولا یا خوشحال بودم یا دپرس( بیشتر دومی) الان هیچ احساس خاصی ندارم. راستش اصلا فکر نکنم امروز با روزهای دیگه هیچ فرقی داشته باشه.
آهان راستی اولین نفری که تولدم رو آنلاین تبریک گفت و بسی ما را مشعوف نمود ایشون بودند.
زیاده براین عرضی نیست. زت زیاد.
* به برکت سق سیاهم دوساعت بعد از نوشتن این پست دپرس شدم باز! کف بزنین!
ضمنا نمی دونم چرا من پینگ نمی شم امروز؟!
جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴
سهشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴
اندر احوالات دانشگاه!
1 - کی گفته دانشگاه باید بالای کوه باشه؟ تازه انقدرم سربالایی داشته باشه. اقلا یه دونه تاکسیی اتوبوسی چیزیم توش نداشته باشه ما رو حمل و نقل کنه. تازه اصلا واقعا به نظر شما چه لزومی داره انقد این لامصب درندشت باشه! بابا من یه ناهار می خوام بخورم ناهاره توی مسافت بین سلف و دانشکده که شکر خدا همشم سربالایی 90 درجه هست هضم میشه دوباره گشنم میشه!! تازه از همه بدتر این که موبایل هم مطلقا توش آنتن نده. اجبارا هم اخلاق اسلامی بهت داده باشن و تو هرچی پرپر بزنی که به جاش فلسفه اخلاق رو برداری بگن ترم اول حذف و اضافه نداره. توئم مجبور باشی سر کلاس اخلاق اسلامی هی حرص بخوری و لاغر شی و حرفای استاد عزیز رو گوش بدی که اعتقاد دارن زرتشتیها کافرن و خودشون هم حرص بخورن که این کره ای ها با این که مسلمون نیستن از ماها که مسلمونیم موتور پراید رو بهتر می سازن!!
2 - آقا حالا بعضی ها به شوخی می گن ولی من کاملا جدی دارم می گم که دخترای کلاسمون سبیل دارن!! مطلقا هم شوخی نمی کنم. حالا از این بگذریم که همشون هم از دم چادری هستن و به من و 3-4 نفر دیگه به چشم دختر خراب نگاه می کنن، خوب هرکی توی انتخاب پوشش آزاده. تازه ظاهر آدم ها هم معیار قضاوت نیست، ولی شما یه لحظه خودتون رو بذارین جای من، وقتی بغل دستی تون یه دختری باشه با وزن حدودا 90 کیلو ( این مفهومش یه صورت قد هندونه هست!) چادرش رو سه دور پیچیده دور خودش و بازم هی میره زیر پای شما، ابروهاش داره می ره توی چشمش و سبیلاشم داره می ره توی دهنش و عرق هم کرده ( ببخشید که توصیف زیادی چندش آوره!) ، شما حتی اگه بدونین مثلا خوش صحبت ترین و باهوش ترین و شوخ ترین دختر دانشگاه هست، رغبت می کنین برین باهاش حرف بزنین؟!
3 - اعتماد به نفس این آقایون هم که خوب احتیاجی به تعریف نداره. سر جلسه ی اول درس مقدمه ی علم حقوق پسره ( از توصیف قیافه ش می گذرم دیگه، نمی خوام یادم بیاد!) با اعتماد به نفس کامل خیلی جدی داره از استاد درباره ی شرایط بورسیه برای دکترا و فوق دکترا و آینده ی شغلیِ حقوق بین الملل سوال می کنه. ای بزنم توی سرت!
4 - تازهههههههههه! همه ی اینا یه طرف، توی اون همه گل و سبزه و درخت و آلاچیق که اصلا دود می طلبه، ماها نمی تونیم سیگار بکشیم! دختریم آخه!
5 - نظر به اینکه ایشون دست روی دل من گذاشتن، کسی بلد نیست این آرشیو رو چه جوری باید درستش کنم؟
6 - ...
1 - کی گفته دانشگاه باید بالای کوه باشه؟ تازه انقدرم سربالایی داشته باشه. اقلا یه دونه تاکسیی اتوبوسی چیزیم توش نداشته باشه ما رو حمل و نقل کنه. تازه اصلا واقعا به نظر شما چه لزومی داره انقد این لامصب درندشت باشه! بابا من یه ناهار می خوام بخورم ناهاره توی مسافت بین سلف و دانشکده که شکر خدا همشم سربالایی 90 درجه هست هضم میشه دوباره گشنم میشه!! تازه از همه بدتر این که موبایل هم مطلقا توش آنتن نده. اجبارا هم اخلاق اسلامی بهت داده باشن و تو هرچی پرپر بزنی که به جاش فلسفه اخلاق رو برداری بگن ترم اول حذف و اضافه نداره. توئم مجبور باشی سر کلاس اخلاق اسلامی هی حرص بخوری و لاغر شی و حرفای استاد عزیز رو گوش بدی که اعتقاد دارن زرتشتیها کافرن و خودشون هم حرص بخورن که این کره ای ها با این که مسلمون نیستن از ماها که مسلمونیم موتور پراید رو بهتر می سازن!!
2 - آقا حالا بعضی ها به شوخی می گن ولی من کاملا جدی دارم می گم که دخترای کلاسمون سبیل دارن!! مطلقا هم شوخی نمی کنم. حالا از این بگذریم که همشون هم از دم چادری هستن و به من و 3-4 نفر دیگه به چشم دختر خراب نگاه می کنن، خوب هرکی توی انتخاب پوشش آزاده. تازه ظاهر آدم ها هم معیار قضاوت نیست، ولی شما یه لحظه خودتون رو بذارین جای من، وقتی بغل دستی تون یه دختری باشه با وزن حدودا 90 کیلو ( این مفهومش یه صورت قد هندونه هست!) چادرش رو سه دور پیچیده دور خودش و بازم هی میره زیر پای شما، ابروهاش داره می ره توی چشمش و سبیلاشم داره می ره توی دهنش و عرق هم کرده ( ببخشید که توصیف زیادی چندش آوره!) ، شما حتی اگه بدونین مثلا خوش صحبت ترین و باهوش ترین و شوخ ترین دختر دانشگاه هست، رغبت می کنین برین باهاش حرف بزنین؟!
3 - اعتماد به نفس این آقایون هم که خوب احتیاجی به تعریف نداره. سر جلسه ی اول درس مقدمه ی علم حقوق پسره ( از توصیف قیافه ش می گذرم دیگه، نمی خوام یادم بیاد!) با اعتماد به نفس کامل خیلی جدی داره از استاد درباره ی شرایط بورسیه برای دکترا و فوق دکترا و آینده ی شغلیِ حقوق بین الملل سوال می کنه. ای بزنم توی سرت!
4 - تازهههههههههه! همه ی اینا یه طرف، توی اون همه گل و سبزه و درخت و آلاچیق که اصلا دود می طلبه، ماها نمی تونیم سیگار بکشیم! دختریم آخه!
5 - نظر به اینکه ایشون دست روی دل من گذاشتن، کسی بلد نیست این آرشیو رو چه جوری باید درستش کنم؟
6 - ...
پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴
اسمش فرزانه بود، فرزانه ط. ( میدونم گذرش هیچ وقت به این طرفا نمیفته. اما خوب فامیلیش یکم تکه و دنیا هم خوب خیلی کوچیکه! بالاخره شاید دوستی، آشنایی...) پنجم دبستان فکر کنم همکلاسی بودیم با هم. درست یادم نیست شایدم چهارم. چیز زیادی ازش یادم نمیاد. قیافش که دیگه خیلی محوه. یه خواهر کوچک تر داشت که مدسه ی ما میومد. مامانشون هم خونه دار بود و هر روز می رسوندشون مدرسه و میومد دنبالشون، و چون مامان من حتی روز اول مدرسه هم از این کارا برام نکرده و مسیرمم باهاشون یکی بود، با هم میومدیم و میرفتیم. مامانش یه روز در میون مدرسه بود تا اوضاع درسی بچه هاشو کنترل کنه و معلم هاشونو ببینه. ریز نمره های همه ی درساش رو داشت و مدام حواسش به سیر صعودی نزولی شون بود. روزایی که امتحان داشتیم، صبح موقع رسوندنمون کتاب دستش بود و از فرزانه درس می پرسید، در حالی که می دونستم شب قبلش اقلا 6-7 بار بچه ی بیچاره اون درس رو خونده و جواب پس داده. شاید گفتنش درست نباشه اما هم دختر و هم مادر شدیدا حسود بودن. نمی دونم شایدم دلشون می خواست همش بهتر از بقیه باشن. مامانه مخصوصا یه حساسیت عجیبی روی من داشت. تک تک نمره های منو می پرسید هر روز و من می دونستم که وای به حالم اگه یه نمره م از فرزانه بیشتر باشه. خودش اخماش می رفت تو هم و قهر می کرد و مامانش هم سرسنگین می شد. بعدا فرزانه جسته گریخته از دهنش در می رفت که مامانه پدرشو درآورده که چرا نمره ش از من کمتر شده. غیر از نمره و درس، مادره همش توی همه ی زمینه ها حواسش به من و دخترش بود که مبادا یه جا فرزانه از من عقب بیفته. توی هر زمینه ای که بگی.
خوب، همه ی اینا رو برای چی گفتم؟
روز ثبت نام دانشگاه، از توی سالن ثبت نام که به مامانم که بیرون نشسته بود زنگ زدم، گفت فرزانه و مادر و پدرش رو دیده. من که دیگه رسما داشتم می زدم توی سرم، که بین این همه آدمی که من دلم میخواد توی دانشگاه ببینمشون این تحفه ها چرا سبز میشن جلوم! به مامانم گفتم که اصلا و ابدا صدایی از من درنیاره و ثبت نامم که تموم شد زنگ زدم که بیاد در جلویی، که مبادا مجبور بشم با فرزانه و مادرش حرف بزنم.
توی راه مامانم برام گفت که مامان فرزانه اول اونو شناخته. اومده خودشو معرفی کرده و مامان به زور یادش اومده. فرزانه ریاضی خونده و با رتبه 6000 مدیریت مالی قبول شده و قراره یکی دوترم بخونه بره شرکت باباش سرکار. مامانش گفته که فرزانه شدیدا بهش وابسته و متکیه و تنها بارهایی که توی عمرش تنها و بدون اون جایی رفته، بعد از کنکور دو سه بار با مینی بوس!! ( لابد تاکسی میخوردتش!) رفته تا میدون نزدیک خونه شون. وقتی که من از فرزانه غیر از کفش های سفید بند دارش چیز زیادی یادم نمی اومد اونا _ چون نمیدونستن من چه رشته ای رفتم _ روزنامه های هر سه رشته رو دنبال اسم من گشتن ببینن چی قبول شده م و به دلیل تشابه اسمی زیاد به نتیجه نرسیدن. طبق عادت همیشگی مامانه اول رتبه و رشته ی منو پرسیده و وقتی فهمیده با یه حالت وارفتگی گفته البته رتبه خوب آوردن توی رشته ی انسانی که کار سختی نیست چون درساشون همش حفظیه!! صبح ثبت نامم _ همون موقعی که من توی خونه داشتم غر می زدم که اصلا لازم نیست مامانم منو اسکورت کنه _ اون داشته گریه می کرده که علاوه بر مامانش باباشم باید برای ثبت نام بیاد.
نمی دونم کجای این قضیه انقد به نظرم تاسف آوره که از دوشنبه دارم برای فرزانه تاسف می خورم. نمی دونمم چی باعث شد یه دختری که می تونست خیلی بهتر از اینا باشه، مستقل که نمی تونم بگم اما حداقل در حد دخترای معمولی استقلال داشته باشه، انقد حسود و چندش آور نباشه که من بعد از هشت سال هنوزم دلم نخواد ببینمش، این جوری از آب دربیاد. اما قطعا نقش مخرب مامانش رو نمی شه ندیده گرفت. اونم وقتی که اون در تمام این سالها حس می کرده داره در حق بچه ش لطف عظیمی می کنه.
یادمه اون موقع ها که بچه بودم همیشه توی یه سری مسائلی که مربوط به مامانم می شد احساس کمبود و عقده می کردم. یادمه توی هفت سالگی خودم پیاده از مدرسه میومدم خونه و تنهایی می ترسیدم و غذا بلد نبودم گرم کنم و از دفتر دیکته م یه ورق کاغذ می کندم با خط خرچنگ قورباغه ی هفت ساله ها روش می نوشتم مامان من رفتم خونه ی خاله جون! و د برو که رفتی. یادمه دو سه سال اول دبستان همش غصه می خوردم که چرا مامان من دنبالم نمیاد بعد مدرسه. یادمه تا نه ده سالگی چقدر همیشه خسته می شدم و بدم میومد از همیشه تنهایی تو خونه موندن تا ساعت پنج و غذا رو تنها گرم کردن و خوردن و ظرف ها رو شستن. آره من درست یادمه چقدر همیشه ی خدا توی همه ی مقاطع سنی جاهایی که مادرهایی مثل مادر فرزانه مسئولیت های بچه شونو 100% به عهده می گرفتن مبادا خانوم خسته بشه و خش بهش بیفته(!) من مجبور بوده م روی پای خودم بایستم و مستقل باشم. شاید اون موقع این چیزها رو نمی فهمیده م و فکر کرده م که مامانم در حقم کوتاهی می کنه اما الان واقعا ازش ممنونم که منو مجبور کرد مستقل بار بیام.
حالا این ها روی چرا نوشتم؟ چون می خوام وقتی خودم بچه دار شدم و محبت مادرانه از یادم برد که باید بچه م رو مستقل تربیت کنم، اگه گذرم به این طرف ها افتاد، این کلمه ها یادم بندازه.
پیوست: اینجا زیادی جدی شده و راحت نیستم هر چی دلم می خواد توش بنویسم و این موضوع داره شدیدا ناراحتم می کنه. کسی راهی بلده برای حل این مشکل؟
خوب، همه ی اینا رو برای چی گفتم؟
روز ثبت نام دانشگاه، از توی سالن ثبت نام که به مامانم که بیرون نشسته بود زنگ زدم، گفت فرزانه و مادر و پدرش رو دیده. من که دیگه رسما داشتم می زدم توی سرم، که بین این همه آدمی که من دلم میخواد توی دانشگاه ببینمشون این تحفه ها چرا سبز میشن جلوم! به مامانم گفتم که اصلا و ابدا صدایی از من درنیاره و ثبت نامم که تموم شد زنگ زدم که بیاد در جلویی، که مبادا مجبور بشم با فرزانه و مادرش حرف بزنم.
توی راه مامانم برام گفت که مامان فرزانه اول اونو شناخته. اومده خودشو معرفی کرده و مامان به زور یادش اومده. فرزانه ریاضی خونده و با رتبه 6000 مدیریت مالی قبول شده و قراره یکی دوترم بخونه بره شرکت باباش سرکار. مامانش گفته که فرزانه شدیدا بهش وابسته و متکیه و تنها بارهایی که توی عمرش تنها و بدون اون جایی رفته، بعد از کنکور دو سه بار با مینی بوس!! ( لابد تاکسی میخوردتش!) رفته تا میدون نزدیک خونه شون. وقتی که من از فرزانه غیر از کفش های سفید بند دارش چیز زیادی یادم نمی اومد اونا _ چون نمیدونستن من چه رشته ای رفتم _ روزنامه های هر سه رشته رو دنبال اسم من گشتن ببینن چی قبول شده م و به دلیل تشابه اسمی زیاد به نتیجه نرسیدن. طبق عادت همیشگی مامانه اول رتبه و رشته ی منو پرسیده و وقتی فهمیده با یه حالت وارفتگی گفته البته رتبه خوب آوردن توی رشته ی انسانی که کار سختی نیست چون درساشون همش حفظیه!! صبح ثبت نامم _ همون موقعی که من توی خونه داشتم غر می زدم که اصلا لازم نیست مامانم منو اسکورت کنه _ اون داشته گریه می کرده که علاوه بر مامانش باباشم باید برای ثبت نام بیاد.
نمی دونم کجای این قضیه انقد به نظرم تاسف آوره که از دوشنبه دارم برای فرزانه تاسف می خورم. نمی دونمم چی باعث شد یه دختری که می تونست خیلی بهتر از اینا باشه، مستقل که نمی تونم بگم اما حداقل در حد دخترای معمولی استقلال داشته باشه، انقد حسود و چندش آور نباشه که من بعد از هشت سال هنوزم دلم نخواد ببینمش، این جوری از آب دربیاد. اما قطعا نقش مخرب مامانش رو نمی شه ندیده گرفت. اونم وقتی که اون در تمام این سالها حس می کرده داره در حق بچه ش لطف عظیمی می کنه.
یادمه اون موقع ها که بچه بودم همیشه توی یه سری مسائلی که مربوط به مامانم می شد احساس کمبود و عقده می کردم. یادمه توی هفت سالگی خودم پیاده از مدرسه میومدم خونه و تنهایی می ترسیدم و غذا بلد نبودم گرم کنم و از دفتر دیکته م یه ورق کاغذ می کندم با خط خرچنگ قورباغه ی هفت ساله ها روش می نوشتم مامان من رفتم خونه ی خاله جون! و د برو که رفتی. یادمه دو سه سال اول دبستان همش غصه می خوردم که چرا مامان من دنبالم نمیاد بعد مدرسه. یادمه تا نه ده سالگی چقدر همیشه خسته می شدم و بدم میومد از همیشه تنهایی تو خونه موندن تا ساعت پنج و غذا رو تنها گرم کردن و خوردن و ظرف ها رو شستن. آره من درست یادمه چقدر همیشه ی خدا توی همه ی مقاطع سنی جاهایی که مادرهایی مثل مادر فرزانه مسئولیت های بچه شونو 100% به عهده می گرفتن مبادا خانوم خسته بشه و خش بهش بیفته(!) من مجبور بوده م روی پای خودم بایستم و مستقل باشم. شاید اون موقع این چیزها رو نمی فهمیده م و فکر کرده م که مامانم در حقم کوتاهی می کنه اما الان واقعا ازش ممنونم که منو مجبور کرد مستقل بار بیام.
حالا این ها روی چرا نوشتم؟ چون می خوام وقتی خودم بچه دار شدم و محبت مادرانه از یادم برد که باید بچه م رو مستقل تربیت کنم، اگه گذرم به این طرف ها افتاد، این کلمه ها یادم بندازه.
پیوست: اینجا زیادی جدی شده و راحت نیستم هر چی دلم می خواد توش بنویسم و این موضوع داره شدیدا ناراحتم می کنه. کسی راهی بلده برای حل این مشکل؟
دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴
جالبه واقعا.
دختره اومده این کتاب فمینیسم جین فریدمن رو گرفته از من که ببره بخونه. می گم تو که با فمینیستها خوب نبودی که؟؟ تغییر موضع دادی شکر خدا؟
می گه نه هنوزم میونه ای ندارم با این لوس بازیا، ولی خوب بد نیست آدم بدونه دشمن چی می گه.
به قول خودش، الله اکبر!
* راستی من که همون موقع انتخاب رشته ها با اشک و آه و ناله اعلام کردم که قراره حقوق بخونم، دانشگاه شهید بهشتی. باز برای چی انقد سوال پیش اومد؟؟
دختره اومده این کتاب فمینیسم جین فریدمن رو گرفته از من که ببره بخونه. می گم تو که با فمینیستها خوب نبودی که؟؟ تغییر موضع دادی شکر خدا؟
می گه نه هنوزم میونه ای ندارم با این لوس بازیا، ولی خوب بد نیست آدم بدونه دشمن چی می گه.
به قول خودش، الله اکبر!
* راستی من که همون موقع انتخاب رشته ها با اشک و آه و ناله اعلام کردم که قراره حقوق بخونم، دانشگاه شهید بهشتی. باز برای چی انقد سوال پیش اومد؟؟
یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴
می دانی دارم به این نتیجه می رسم که هیچ فایده ای ندارد فمینیسم را توی مغز آقایان بالغ کوبیدن. مرد سالاری چیزی است که دقیقا از گهواره به پسرهای ما یاد داده می شود (و مگر چیزی که از بچگی به آدم تلقین شده با یقه پاره کردن من و تو از ذهنشان در می رود؟؟) جدا از این موضوع که خودشان به شدت آمادگیش را دارند. خوب بله، وقتی چیزی این قدر به نفع آدم هست و آدم را جنس برتر و قوی تر و شیر و مثل شمشیر قلمداد می کند، چرا که آدم قبولش نداشته باشد؟؟!
حالا چی شد که من به این نتیجه رسیدم؟ چند هفته پیش ( که مسافرت بودیم به قصد عروس کردن خواهر بزرگه)، سر سفره ی صبحانه با دخترخاله ها و پسرخاله ی 8 ساله ام نشسته بودیم و مشغول به امر شریف لنباندن. ضمن این که یکی از کلیپ های چرند گروه بی نهایت مزخرف The Boys پخش می شد( نیلوفر جان واقعا شرمنده ام! ) دو تا شازده پسر بدترکیب بدصدا جلوی میکروفن و پشت سرشان هفت هشت ده تا دختر که به زور می شود گفت چیزی پوشیده بودند در حال مثلا گیتار زدن و بیشتر خودشان را پیچ و تاب و نمایش دادن.خوب بالاخره توجه مخاطب را باید یک جوری جلب کرد! پسرخاله ی هشت ساله ی من، که با دهن باز به تلویزیون خیره شده بود، یکهو بلند گفت: ای بابا. آخه کدوم ببخشید خری برمی داره گروه ارکستر رو زن بذاره؟؟!
فکر می کنم قیافه ی من بعد از این جمله واقعا دیدنی بود. با احتیاط پرسیدم : خوب مگه چه اشکالی داره؟ چرا زن ها نمی تونن توی گروه ارکستر باشن؟
- خوب زن ها که این کارها رو بلد نیستن. اینا کار مردهاست!
* آرمین جون، بگو ببینم اصلا تو به چی می گی کار مردها، به چی می گی کار زنها؟
- خوب معلومه دیگه. کار مردها بیرون خونه ست، مثلا کار کردن، رانندگی کردن، با مردم سروکله زدن، آشغال دم در گذاشتن (!)، بچه ها رو مدرسه بردن و دنبالشون رفتن ( خاله ی من همه ی بچه هایش را تا سال پنجم دبستان مدرسه می برد و می آورد)... کار زن ها هم توی خونه ست دیگه. آشپزی و خونه داری و لباسا رو شستن و خرید... آهان نه! خرید هم کار مردهاست چون بیرون خونه ست!
حرف های بعدش دیگر خیلی جالب نبود، من در حالی که با ملایمت و تریپ گفتگوی تمدنها سعی می کردم بر خلاف تربیت هشت ساله به آن بچه بقبولانم که اکثر کارها مردانه زنانه ندارد و هر دو می توانند انجامش بدهند و باید در انجام کارها به هم کمک کنند و ... در حالی اینها را می گفتم که خودم می دانستم فایده ای ندارد. بچه هم در کمال سرسختی و لجاجت نقش زن را در زندگی نفی می کرد که " زن ها که هیچ کاری توی خونه نمی کنن که خسته بشن. مردها هستن که بیرون خونه کار می کنن خسته می شن. پس وقتی مرد میاد خونه که دیگه نباید کمک کنه! "
درصد خیلی زیادی از بچه های ما در خانواده ای مثل خانواده ی خاله ی من بزرگ می شوند. مرد آقا و سرور خانه هست و کارهای بیرون خانه را به عهده دارد و زن هم به خانه می رسد و بچه داری و آشپزی و غیره. حتی اگر هم زن شاغل باشد باز شب خسته و مرده به خانه می آید و در حالی که آقا روزنامه می خواند و چای می خورد و فوتبال نگاه می کند، زن باید بپزد و بشورد و بسابد (بعد می پرسند چرا زن های ما از نظر رشد اجتماعی از آقایان عقب تر هستند!!) بچه از وقتی چشم باز می کند دوروبر خودش این الگوی قدیمی پسندیده را می بیند و با این وضع بزرگ می شود. در طول سال های کودکی این الگو مثل نقشی که روی سنگ حک شود روی ذهن بچه نقش می بندد و باور کنید، باور کنید که شاید در حداکثر 10 درصدشان مطالعه و بحث و رشد فکری بتواند سبب محو شدن کامل این الگوی تقسیم حقوق و وظایف در زندگی خانوادگی بشود.
یک مثال دیگر؟ یکی از دوستان - یک پسر همسن من - که همیشه باعث تعجب من می شد، که با وجود بزرگ شدن در خانواده ی کاملا غیر سنتی؛ چرا این همه عقاید سنتی محافظه کارانه دارد، چند روز پیش گفت بالاخره فهمیده عقایدش از کجا آب می خورند. پدر طفلکی که ظاهرا همسر سنتی می خواسته و برخلاف انتظارش زن کاملا متجدد و سنت شکن گیرش آمده، در سال های بین 6 تا 10 سالگی مدام الگوی زن خوب را مطابق با زن سنتی خانه دار و بچه دار ِ بشور و بساب و بپز و مطیع در ذهن پسرش تصویر می کرده است.
نمی دانم که می شود با نفوذ پدر کودک در تربیتش مقابله کرد یا نه، ولی مطمئنم که کم کم ما زن ها باید تصمیم بگیریم پسرهایمان را جور دیگری تربیت کنیم، و مهم تر از آن، اصول رفتار درست را فدای محبت مادرانه نکنیم. حتما دیده اید مادرهایی را که مدام به دیگران ایراد می گیرند که چرا اینقدر متحجر و قرون وسطایی و مردسالار هست و با زنش چنین و چنان می کند و مفت خور و زورگو و فلان و فلان است و خون زنش را توی شیشه کرده؛ و به پسر خودشان که می رسد هیچ شکی ندارند که اگر شازده شان بگوید بمیر، عروس بدبخت باید بمیرد. این یکی اول از همه باید اصلاح شود! به عنوان قدم بعدی هم لطفا یک روانشناس کودک بنشیند یک کتاب مشتی بنویسد که چگونه پسرانمان را مردسالار تربیت نکنیم . ممنون، چیز دیگر لازم بود خبر می دهم!
حالا چی شد که من به این نتیجه رسیدم؟ چند هفته پیش ( که مسافرت بودیم به قصد عروس کردن خواهر بزرگه)، سر سفره ی صبحانه با دخترخاله ها و پسرخاله ی 8 ساله ام نشسته بودیم و مشغول به امر شریف لنباندن. ضمن این که یکی از کلیپ های چرند گروه بی نهایت مزخرف The Boys پخش می شد( نیلوفر جان واقعا شرمنده ام! ) دو تا شازده پسر بدترکیب بدصدا جلوی میکروفن و پشت سرشان هفت هشت ده تا دختر که به زور می شود گفت چیزی پوشیده بودند در حال مثلا گیتار زدن و بیشتر خودشان را پیچ و تاب و نمایش دادن.خوب بالاخره توجه مخاطب را باید یک جوری جلب کرد! پسرخاله ی هشت ساله ی من، که با دهن باز به تلویزیون خیره شده بود، یکهو بلند گفت: ای بابا. آخه کدوم ببخشید خری برمی داره گروه ارکستر رو زن بذاره؟؟!
فکر می کنم قیافه ی من بعد از این جمله واقعا دیدنی بود. با احتیاط پرسیدم : خوب مگه چه اشکالی داره؟ چرا زن ها نمی تونن توی گروه ارکستر باشن؟
- خوب زن ها که این کارها رو بلد نیستن. اینا کار مردهاست!
* آرمین جون، بگو ببینم اصلا تو به چی می گی کار مردها، به چی می گی کار زنها؟
- خوب معلومه دیگه. کار مردها بیرون خونه ست، مثلا کار کردن، رانندگی کردن، با مردم سروکله زدن، آشغال دم در گذاشتن (!)، بچه ها رو مدرسه بردن و دنبالشون رفتن ( خاله ی من همه ی بچه هایش را تا سال پنجم دبستان مدرسه می برد و می آورد)... کار زن ها هم توی خونه ست دیگه. آشپزی و خونه داری و لباسا رو شستن و خرید... آهان نه! خرید هم کار مردهاست چون بیرون خونه ست!
حرف های بعدش دیگر خیلی جالب نبود، من در حالی که با ملایمت و تریپ گفتگوی تمدنها سعی می کردم بر خلاف تربیت هشت ساله به آن بچه بقبولانم که اکثر کارها مردانه زنانه ندارد و هر دو می توانند انجامش بدهند و باید در انجام کارها به هم کمک کنند و ... در حالی اینها را می گفتم که خودم می دانستم فایده ای ندارد. بچه هم در کمال سرسختی و لجاجت نقش زن را در زندگی نفی می کرد که " زن ها که هیچ کاری توی خونه نمی کنن که خسته بشن. مردها هستن که بیرون خونه کار می کنن خسته می شن. پس وقتی مرد میاد خونه که دیگه نباید کمک کنه! "
درصد خیلی زیادی از بچه های ما در خانواده ای مثل خانواده ی خاله ی من بزرگ می شوند. مرد آقا و سرور خانه هست و کارهای بیرون خانه را به عهده دارد و زن هم به خانه می رسد و بچه داری و آشپزی و غیره. حتی اگر هم زن شاغل باشد باز شب خسته و مرده به خانه می آید و در حالی که آقا روزنامه می خواند و چای می خورد و فوتبال نگاه می کند، زن باید بپزد و بشورد و بسابد (بعد می پرسند چرا زن های ما از نظر رشد اجتماعی از آقایان عقب تر هستند!!) بچه از وقتی چشم باز می کند دوروبر خودش این الگوی قدیمی پسندیده را می بیند و با این وضع بزرگ می شود. در طول سال های کودکی این الگو مثل نقشی که روی سنگ حک شود روی ذهن بچه نقش می بندد و باور کنید، باور کنید که شاید در حداکثر 10 درصدشان مطالعه و بحث و رشد فکری بتواند سبب محو شدن کامل این الگوی تقسیم حقوق و وظایف در زندگی خانوادگی بشود.
یک مثال دیگر؟ یکی از دوستان - یک پسر همسن من - که همیشه باعث تعجب من می شد، که با وجود بزرگ شدن در خانواده ی کاملا غیر سنتی؛ چرا این همه عقاید سنتی محافظه کارانه دارد، چند روز پیش گفت بالاخره فهمیده عقایدش از کجا آب می خورند. پدر طفلکی که ظاهرا همسر سنتی می خواسته و برخلاف انتظارش زن کاملا متجدد و سنت شکن گیرش آمده، در سال های بین 6 تا 10 سالگی مدام الگوی زن خوب را مطابق با زن سنتی خانه دار و بچه دار ِ بشور و بساب و بپز و مطیع در ذهن پسرش تصویر می کرده است.
نمی دانم که می شود با نفوذ پدر کودک در تربیتش مقابله کرد یا نه، ولی مطمئنم که کم کم ما زن ها باید تصمیم بگیریم پسرهایمان را جور دیگری تربیت کنیم، و مهم تر از آن، اصول رفتار درست را فدای محبت مادرانه نکنیم. حتما دیده اید مادرهایی را که مدام به دیگران ایراد می گیرند که چرا اینقدر متحجر و قرون وسطایی و مردسالار هست و با زنش چنین و چنان می کند و مفت خور و زورگو و فلان و فلان است و خون زنش را توی شیشه کرده؛ و به پسر خودشان که می رسد هیچ شکی ندارند که اگر شازده شان بگوید بمیر، عروس بدبخت باید بمیرد. این یکی اول از همه باید اصلاح شود! به عنوان قدم بعدی هم لطفا یک روانشناس کودک بنشیند یک کتاب مشتی بنویسد که چگونه پسرانمان را مردسالار تربیت نکنیم . ممنون، چیز دیگر لازم بود خبر می دهم!
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴
این روزها سرگرمی جدیدی پیدا کرده ام، دراز کشیده روی تخت، به سقف خیره می شوم و دعا می کنم این سردردهای غیرطبیعی ام در این فصل گرم روز به روز شدیدتر بشود و مقدمه ی یک تومور سرطانی بدخیم پیشرفته ی غیرقابل علاج باشد.
پیوست: خانواده، نفرین شومی است که آدم با آن به دنیا می آید، زندگی می کند و می میرد. خوشبختانه یا متاسفانه، هر قدر هم خودت را به در و دیوار بکوبی، راه فراری هم از دستش نیست.
پیوست: خانواده، نفرین شومی است که آدم با آن به دنیا می آید، زندگی می کند و می میرد. خوشبختانه یا متاسفانه، هر قدر هم خودت را به در و دیوار بکوبی، راه فراری هم از دستش نیست.
اشتراک در:
پستها (Atom)