شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

(Karen is scared of doctors. Will is trying to make her see a doctor. Karen pretends she has done it.)
Karen: I went to the doctor. here, my X-ray. Happy?
Will: This is the X-ray of a cat.
Karen: miow.

Will And Grace. S 6 E 7
STRONGLY recommended.
لازمه من به عنوان یک شهروند وبلاگی برون پاچ دو نکته رو اظهار بدارم و اون این که من از بازداشت حسین درخشان خشمگین و نگران هستم و استدلال های تخمی ای مبنی بر «حقشه» صرفن باعث تشدید حالت تهوعم می شن و نمی فهمم آدم هایی که دقیقن برخورد خود حسین درخشان رو در موارد مشابه دارن در این مورد تکرار می کنن چه جوری می تونن بهش ایراد بگیرن، و دوم این که من اردوغان را دوست دارم و او یک عدد آدم شجاع می باشد و ماچ های مربوطه.
محض روشن سازی مواضع :ی
آینده ی معلوم رو دوست ندارم، چه دل خواه الان ام باشه (فرض محال که بدونم دل خواه فعلیم چیه) و چه نه، چون به هر حال احتمال این که تا رسیدن اون آینده ی محتمل معلوم من هنوزم همین رو بخوام، حقیقتن چیز متزلزلیه. اگه باشه، همیشه ترس این رو خواهم داشت که دل خواهم عوض بشه و اون آینده رو نخوام و اصلن همین تو مشت و بلکم تو پاچه بودن مطلوب از مطلوبیت اش برام کم می کنه و اگه نباشه، تلخی و دوست نداشتن چیزی که در انتظارمه لذت لجظه های الانمو هم خراب می کنه.
آینده ی معلوم رو دوست ندارم چون مثل یه معمای حل شده ست، چون تمام علامت سوال ها و ندونستن ها و هیجان ها رو پاک می کنه و فقط یه مسئله ی حل شده و یه جواب سرراست بهت می ده که نگاش کنی و نگاش کنی و دوستش نداشته باشی و بترسی که شاید دوستش نداشته باشی و حوصله تو سر ببره.
مغز بنده داره قدم به قدم به سوی تعطیلی کامل و کشیدن کرکره ها پیش می ره :ی
دیروز داشتم وصف امیر بامداد -های :ی- که حال ندارم لینکش رو بدم از اون لحاظ که به عکس علاقمنده و کامنت های خوبی روی عکس ها می ده برای یه دوست عکاس می کردم و می خواستم فتیش ویژه شو که همه می دونین چیه براش توضیح بدم، گفتم این کتابه هست، در جست-و-جوی ... در جست-و-جوی.. چیز.. اه چیز دیگه .. و ده دیقه فک کردم تا یادم اومد که در جست و جوی چی!
و بعد که یادم اومد گفتم آهان، زمان از دست رفته، خلاصه مرده شوره همون کتاب هست! و البته واضح و مبرهنه که منظورم کشته مرده بود!

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷

It's just that it's delicate..

بعد هم این که
من یه چیزی دارم
یه چیزی که نمی تونم اسم روش بذارم
نمی خوام بهش بگم آدم یا رابطه یا هر چی
یه چیز عجیب غریب سورپرایزینگ ئه که اصلن انتظارشو نداشتم
که اصلن فکر نمی کردم جواب بده
اصلن فکر نمی کردم بتونه ربطی به من پیدا کنه
بتونه خوشحالم کنه و آرومم کنه
یا من بتونم همه ی این کارها رو براش بکنم
یه چیزی که از یه جایی همون اول ها، یه حسی ته ته م بهم گفت که اسپشیاله
یه چیزی که براقه و خوشگله و رنگارنگه اما باید دقیق نگاش کنی تا اینا رو بفهمی،
و آرومه و بی سروصداست و کلی کلی متفاوت با اونی که فکر می کردم باید باشه
یه چیزی که تا ته ته دلم غنج می زنه (یا حتا شایدم غنج می ره) از داشتنش
و دلم نمی خواد به کسی نشونش بدم
برعکس همیشه
دلم نمی خواد به همه نشون بدم که من یه چیزی دارم که خوشحالمه
دلم می خواد فقط تو خلوت خودم نگه اش دارم و به هیچ کس نشونش ندم و حرفشم با کسی نزنم بس که خوبه و بس که می ترسم بیرون اش بیارم و بس که دلم می خواد فقط فقط برای خودم نگه اش دارم ..
خب چیه مگه؟! خیلی هیجان زده شدم چند لحظه! :ی
فقط خودم هلاک اون بست ریگاردز الیزه ی ته این دو تا پست پایینی هستم! :))
من هم اكنون يك آدم خارجي با موبايل-آپديت كننده ي هيجان زده مي باشم!


--
Best Regards
Elize

من هم اكنون يك آدم خارجي با موبايل-آپديت كننده ي هيجان زده مي باشم!


--
Best Regards
Elize

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

اسمش اینه که این روزها داره خوش می گذره یا حداقل بد نمی گذره ولی واقعیتش اینه که این روزها به قول خارجستانی ها "پیور لایف" ئه، خوش گذشتن اش واقعی ئه و عمیق و پر از آرامش، از اون ها که لبخندهای عمیق می ذاره روی لبت، و بد گذشتن اش درد داره و استرس و غصه و استیصال و بیچارگی به معنی واقعی. نه که خوب باشه، ولی خب، واقعیه دیگه، دیگه زندگی از پشت شیشه نیست.
همین دیگه.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

حالا سوال اینه که من چرا یهو اینقدر نگران وقت و انرژی کائناتم؟! :ی
امم، خب چیزه، قضیه به سادگی اینه که دل ما و کائنات محترمه، ساعت و تقویمشون یه خورده همچین با هم میزون نیست. این جوری که ما هر چی رو داریم الان نمی خوایم و چند وقت قبل لابد می خواستیمش یا مثلن هی می گیم اه لامصب چی می شد اینو من چند وقت بعد می داشتم، یا این که هر چی رو که الان نداریم چند وقت قبل تر بهمون دادتش و ما گفتیم پیف پیف بو می ده یا چند وقت بعد بهمون می ده که ما دیگه خواستن مون تموم شده و تهش هم بالا اومده و فقط خنده ی تلخ مون می گیره که ای بابا، ریدی که خب.
این جوریاست خلاصه. یکی اینو ورداره بیارتش بنشونه جلوی من، کاری ش هم ندارم به خدا، فقط اون ساعت لعنتی شو با مال خودم تنظیم کنم، که تو وقت و انرژی دوتاییمون هم صرفه جویی بشه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یکی بره به این آقای یونیورس حالی کنه که، همین صرف این موضوع که من نوشتن یادم رفته کافیه که اعصابم رو قهوه ای کنه، دیگه امتحان های دو تا سه تا و اعصاب خردی ها و بغض کردن ها و غصه خوردن های کودک درون که با این دقت برنامه ریزی شون می کنه، حقیقتن اتلاف وقت و انرژیه.
من کلمه هامو گم کردم. تو شش سال گذشته به ندرت شده که این قدر بخوام بنویسم و این قدر نتونم و این قدر انگار هی یه چیزی توت داره وول می خوره و می خواد بریزه بیرون ولی راهی نداره و فقط پوست تنت رو ترک ترک می کنه. من کلمه هامو گم کردم، پسشون بدین.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

در مناظره ی داغی در مورد جنگ در غزه بین سه خانم میان سال در اتوبوس امروز یکی شون فرمود: بی خود نبوده که هیتلر این جهودها رو انداخته تو کوره و سوزونده، می دونسته این ها آدم بشو نیستن و کشت و کشتار تو خون شونه.
بارالها ما را از احساس "اگه الان اظهار نظر نکنم حتمن می گن لال ام" و تحلیلات آب دوغ خیاری مصون بدار. الهی آمین.
بعد اون قدر این جور مواقع من احساس متضادی در مورد خودم به ام دست می ده، که آیا این خوبه که من اون قدر شعور دارم که در مورد چیزی که کامل نمی دونمش اظهار نظر نکنم یا بده که اون قدر اعتماد به نفس ندارم که با این که از هفتاد هشتاد درصد اظهارنظر کنندگان بیشتر حالیمه، بازم دهنمو می بندم و عین احمقا هی خیره می شم که کلمات ابلهانه ای که ملت ول می دن تو فضا؟!

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

و ای بی بی سی فارسی من تو را می پرستم که به ما تلویزیون دادی و ما را
از شر ریخت منکر صدای آمریکا رهاندی. من تلویزیون تو را دوست دارم و برو
خوش باش که تحت عنایت ملوکانه ای؛ باشد که رستگار شوی.