شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

آینده ی معلوم رو دوست ندارم، چه دل خواه الان ام باشه (فرض محال که بدونم دل خواه فعلیم چیه) و چه نه، چون به هر حال احتمال این که تا رسیدن اون آینده ی محتمل معلوم من هنوزم همین رو بخوام، حقیقتن چیز متزلزلیه. اگه باشه، همیشه ترس این رو خواهم داشت که دل خواهم عوض بشه و اون آینده رو نخوام و اصلن همین تو مشت و بلکم تو پاچه بودن مطلوب از مطلوبیت اش برام کم می کنه و اگه نباشه، تلخی و دوست نداشتن چیزی که در انتظارمه لذت لجظه های الانمو هم خراب می کنه.
آینده ی معلوم رو دوست ندارم چون مثل یه معمای حل شده ست، چون تمام علامت سوال ها و ندونستن ها و هیجان ها رو پاک می کنه و فقط یه مسئله ی حل شده و یه جواب سرراست بهت می ده که نگاش کنی و نگاش کنی و دوستش نداشته باشی و بترسی که شاید دوستش نداشته باشی و حوصله تو سر ببره.

هیچ نظری موجود نیست: