‏نمایش پست‌ها با برچسب غم زمانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غم زمانه. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

ای ساربان اعتقاد تو دیگر مهم نیست من باید داشته باشم که دارم

فریانه رفت. رسمن و علنن در این شهر بی کس شدم.
شش و نیم صبح که از فرودگاه رسیدم خانه هی نگاه به اطراف کردم. همه چیز مثل هفت هشت ساعت پیش بود. گفتم سگ هر کاری که صلاح می داند بکند توی زندگی ای که تو ازش چندهزار کیلومتر دور بشوی و از هیچ جای قیافه ش نشود فهمید. یک بعدازظهر که رفتم توی خیابان ولی همه چیز فرق کرده بود. چه جور بنویسم که سانتی مانتال آبکی و از این پست عاشقانه سندتوآلی هام که مسخره می کردی نشود؟ فرق کرده بود دیگر. بی رنگ شده بود. اسلوموشن، یواش، بی معنی.
گریه نکردم شب آخر. توی فرودگاه هم. چند دقیقه ای حوالی چهار و پنج ژست مادرمرده ها را به خودم گرفتم و مامان و بابات آمدند نازم کردند، ولی گریه نکردم. بعد یک بچه ی تپل خوش اخلاق معاشرتی ای آمد تاتی تاتی کنان طرفمان با نیش باز. شلپ رفت بغل بابات. گازش هم سعی کرد بگیرد تازه. چند دقیقه ای برایمان کارای فانی کرد و سرحال مان کرد و بعدش هم با جدیت پنجاه ثانیه دست تکان داد و رفت.
می گفتم. گریه نکردم تمام پریشب و دیروز را هم. غمگین بودم به غایت. عصبی و بدبخت و الخ. می خواستم پاچه ی همه را بگیرم تکه تکه کنم. بعد نمی دانستم چم است. نمی خواستم بدانم یعنی. اگر می دانستم و می گفتم، واقعی می شد. انگار تا وقتی کسی نپرسد "چرا ناراحتی" و تا من نگویم "فریانه رفت" تو نمی رفتی. حداقل توی چشم من فرو نمی رفت که رفته ای. می شد فکر کنم شمالی، کار داری، خانه ای و خانه ت دور است و گوشه ی اتاق تاریک روی لپ تاپ چمباتمه زدی، اما هستی هنوز. "خب حالا شما هم که زیاد همدیگه رو نمی دیدید!" طوری.
توی آژانس که بودم به طرف خانه، یک چیزی ته گلویم قلمبه شد. فکر کنم آهنگی چیزی توی گوشم بود که ربطی هم به تو نداشت اما خورد به یک جایی از من که یک هو وا دادم. دیگر جان نداشتم خودم را جمع کنم و قورت بدهم و بگویم چیزی نیست و پی ام اس است و طوری نشده و کسی نرفته و حالا شما هم که زیاد .. وا دادم و از گوشه ی چشم هام اشک روان شد. توی پارکینگ چند تا نفس عمیق کشیدم و دو تا تلنگر که خودت را جمع کن. هفته ای یک بار می بینندت قرار نیست با اشک و آه ببینند بی چاره ها. رفتم بالا و سلام و علیک و لباس و کفش و کیف و رفتم توی اتاق خواهر کوچیکه شروع کردم غر مهمانی فرداشب را زدن که چقدر بی موقع است و چه آدم های مزخرفی و من کار دارم و نمی توانم و حالم خوب نیست و یک جایی وسطش نفهمیدم کجا که یک هو ولو شدم روی تخت و صورتم را گرفتم توی دست هام و زدم زیر گریه. خواهرکوچیکه گفت چی شده؟ گفتم فریانه رفت.
این جور شد که تو رفتی. واقعن رفتی..

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

در مناظره ی داغی در مورد جنگ در غزه بین سه خانم میان سال در اتوبوس امروز یکی شون فرمود: بی خود نبوده که هیتلر این جهودها رو انداخته تو کوره و سوزونده، می دونسته این ها آدم بشو نیستن و کشت و کشتار تو خون شونه.
بارالها ما را از احساس "اگه الان اظهار نظر نکنم حتمن می گن لال ام" و تحلیلات آب دوغ خیاری مصون بدار. الهی آمین.
بعد اون قدر این جور مواقع من احساس متضادی در مورد خودم به ام دست می ده، که آیا این خوبه که من اون قدر شعور دارم که در مورد چیزی که کامل نمی دونمش اظهار نظر نکنم یا بده که اون قدر اعتماد به نفس ندارم که با این که از هفتاد هشتاد درصد اظهارنظر کنندگان بیشتر حالیمه، بازم دهنمو می بندم و عین احمقا هی خیره می شم که کلمات ابلهانه ای که ملت ول می دن تو فضا؟!

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

- می‌گوید دنبال دکتر زنان خوب می‌گردد. مشکلش را می‌پرسم، عفونت ساده‌ی واژن است و نسخه‌ای برای قرص ضدبارداری. به‌اش می‌گویم مشکل چندان پیچیده‌ای ندارد و در حدود سرماخوردگی‌ست که پیش هر دکتری می‌شود برد، خیلی نیازی به دنبال دکتر "خوب" گشتن نیست. بعد دوزاری‌ام می‌افتد و می‌پرسم که آیا منظورش دکتری است که اندکی روشن‌فکر و حریم-شخصی-فهم باشد و به وضعیت تجرد و دوست‌پسر و سک.س داشتن‌اش عکس‌العمل بدی نشان ندهد؟ می‌گوید نه، این مورد مهم نیست؛ چون حلقه می‌اندازد و به دکتر خواهد گفت که متاهل است. می‌گویم: ولی تو که متاهل نیستی. می‌گوید وضعیتم فرقی با ازدواج ندارد. با یک نفر در رابطه‌ی جدی و متعهدم. می‌گویم درست، ولی متاهل نیستی. چرا راستش را به دکتر نگویی؟ می‌گوید که حوصله‌ی نگاه‌های آن‌چنانی احتمالی و قضاوت‌های دکتر را ندارد.

- روشن‌فکر است و "دگراندیش" و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتاب‌های کتاب‌خانه‌ش و نمود بیرونی‌ش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنین‌ام و چنان‌ام. هنوز اگر آستین لباس‌اش بالا باشد، یا خدای‌نکرده پسری نگاه‌اش کند؛ دوست‌پسرش اخم می‌کند و تو هم می‌رود و اعتراض می‌کند و دخترک هم مطیع و رام "مورد" منکراتی را برطرف می‌کند. مرد است دیگر. غیرت دارد.

- معتقد است سک.س پیش از ازدواج اشکالی ندارد و برای همه اتفاق می‌افتد. اما هم‌چنان سفت و سخت دودستی به بکارت‌اش چسبیده چون «بالاخره می‌خوام تو این جامعه ازدواج کنم». طبعن لزومی هم ندارد شوهر آینده بفهمد که خانم‌اش قبلن با کسی خوابیده. «مردی که این‌قدر احمقه هم حقشه که بهش دروغ گفته‌بشه» نمی‌گوید این وسط تکلیف میزان حماقت خودش چیست و او چی حق‌اش است؟

- دوست‌دختر دارد و دوست‌دختر بیچاره فکر می‌کند که رابطه؛ متعهد کننده است. پسرک کلن این‌طرف و آن‌طرف با هر کسی که دست بدهد می‌خوابد و معتقد است باید قبل از ازدواج آن‌قدر سک.س داشته‌باشد که «سیرمونی» بگیرد. در جواب من که می‌پرسم چرا به دوست‌دخترت راستش را نمی‌گویی؛ بحث را عوض می‌کند.

دارم فکر می‌کنم ما کی یاد گرفتیم این‌طور، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ بگوییم؟‌ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهامان به عناوین مختلف ماست‌مالی و توجیه کنیم و یک کلام مقر نیاییم که عرضه و شهامت عملی کردن عقاید شیک و مردم‌پسندمان را نداریم!! می‌خواهیم با دوست‌پسرهامان بخوابیم ولی یک‌وقت نگاه چپ‌چپ دکتر زنان را روی خودمان تحمل‌ نکنیم، بدون فکر به این‌که بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدم‌های دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه به‌شان مربوط نیست. می‌خواهیم عقاید فمینیستی‌مان را حفظ کنیم ولی از آن‌طرف تحمل از دست دادن دوست‌پسرهای گوگولی دوست‌داشتنی همه‌چیزتمام سنتی را نداریم. می‌خواهیم غرایز جنسی‌مان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی تخم/تخمک علنی کردن و پای عواقب‌اش ایستادن نداریم که مبادا یک‌وقت خدا و خرما یکی‌شان از دست بروند!

دیدن این موارد دیگر جدن برایم تهوع‌برانگیز شده. فکر کرده‌ایم قرار است هیچ بهایی بابت اندیشه‌ی احتمالن متفاوت‌ از نرم جامعه‌مان نپردازیم؟! و با این روند حتمن هم جامعه روزی به جایی خواهد رسید که ظرفیت تحمل تفاوت را داشته‌باشد. به‌شان هم که می‌گویی می‌گویند تحمل عواقب‌اش سخت است و ما نمی‌توانیم. می‌گویی اگر من می‌توانم و فلانی و بهمانی و هزارنفر دیگر می‌توانند تو هم می‌توانی، می‌فرمایند نه تو شجاعی و الی و بلی و تو می‌توانی و من نه! اولن که مگر ما شاخ داریم و دم و تو نداری که ما بتوانیم و تو نتوانی! همه از یک فرهنگ و یک جامعه و یک بستر بلند شده‌ایم؛ تنها فرق بین‌مان احتمالن انتخاب، یا توهم انتخاب - سلام آقای دکتر- ماست به خواستن و پایش ایستادن و انتخاب تو به خواستن و کردن و ماله کشیدن. دومن هم که اصلن اگر این‌طوری‌ست که تو یکی شخصن خیلی غلط می‌کنی بخواهی ده سال دیگر در آزادی فرهنگی نسبی‌ای که من و امثال من با تحمل هزار نگاه و حرف ناروا به دست آورده‌ایم لم بدهی و سیگار دود کنی. اگر نمی‌توانی؛ خیلی غلط می‌کنی که اساسن می‌خواهی چیزی را که نمی‌توانی بخواهی. نخواه. نکن. نمی‌میری. من قول می‌دهم که نمی‌میری. تا حالاش که کسی نمرده.
به نظر من آدمی که اقلن به همان نرم جامعه بچسبد و آن ارزش‌ها را طابق‌النعل بالنعل در زندگانی‌اش رعایت کند، حتا اگر بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد از این سیستم خارج شود ولی چون می‌داند که پای عواقب‌اش نمی‌تواند بایستد جلوی دلش را می‌گیرد؛ خیلی آدم‌تر و قابل‌احترام‌تر از این عزیزان دوروی ریاکار گشاد زیاده‌خواه است.
البته و صد البته که شیوه‌ی مورد علاقه‌ی من «من همینم و همینه که هست» در این مورد هم راه اجرا دارد، ولی باید دقت کرد که این جمله‌ي مقدس اتومات برای مخاطب نیز حق مسلم و الهی‌ای ایجاد می‌کند مبنی بر «آدم شدیدن تخمی‌ای هستی عزیزم»
مخلص این‌که دفعه‌ی بعد که بانوی فمینیستی را با مردی «خودتو بپوشون ضعیفه» به عنوان پارتنر ببینم، کسی را رهسپار مطب دکتر زنان با حلقه‌ی دروغی بر دست، دختری یا پسری را در حال دروغ گفتن به پارتنرش و الخ؛ هیچ تضمینی نمی‌دهم با کفش زمستانی سنگین نکوبم بر سرش. گفته‌بودم قبلن؛ که داشتن مقدار متعادلی تخم/تخمک، برای سلامتی انسان مفید است. باور کنید مفید است!
پست مرتبط:
تئوری پردازی در حد سیمون؛ دوبوآر لایف استایل برگرفته از فاطمه رجبی
دیگنیتی ... خواهران من، دیگنیتی!

پی‌نوشت: دوست تیزبین و نکته‌سنجی در کامنت‌ها به تناقض ظاهری این پست با پست «تا کی کجا ...» اشاره کرده‌است. توضیح را همان‌جا داده‌ام ولی عجالتن این را پای این مطلب اضافه کنم که: همه‌ی ما تظاهر می‌کنیم. جاهایی، و وقت‌هایی. ولی حداقل می‌توانیم تا مجبور نیستیم تظاهر نکنیم. مجبور هم معمولن در رویارویی با ساختار قدرت تعریف می‌شود. می‌خواهم بگویم؛ جلو کشیدن مقنعه موقع رد شدن از دم گشت ارشاد و نگهبان دانشگاه؛ قابل درک است چون مجبوریم؛ ولی حجاب سفت‌وسخت کردن از نگرانی نگاه در و همسایه و مردم خیابان ... خودتان تعمیم بدهید.

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

سرد، سرد.. انقدری که حتا جرات نکردم بگم دلم برات تنگ شده. فک کن! من. منی که تو بوق و کرنا می کنم که درهر موقعیتی به هر بنی بشری بدون ملاحظات قبلی و بعدی می تونم ابراز احساسات کنم، جرات نکردم. فک کن ..
عادت ندارم به این همه سردی. عادت ندارم و یه چیزی رو ته دلم جرینگ می شکنه. بعد پشتش یه جور غصه میاد، یه جور عصبانیت، یه جور خشم سردی که ته دلت می ترکه و عین یه دیوار شیشه ای می ایسته بین تو و طرف. که بعدن اش، حتا دیگه دلت نخواد بهش بگی که دلت تنگ شده. که حتا شاید دلت تنگ نشه. چون اون آدمه رو دیگه نمی بینی جلوت. همش فقط یه عالمه سردی و سختی و غریبگی ئه که جلوش حس می کنی باید دست و پاتو جمع کنی و گاردهاتو بکشی بالا که اذیتت نکنه.
و این جوری می شه گمونم قاعدتن، که یه رابطه به فاک می ره.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

ما را به فاک ندهید؛ لطفن!

خب، به زبون ساده‌اش این می‌شه که طرح بومی‌سازی جنسیتی فعلن توی مجلس در دست بررسی‌ئه و در صورتی که تصویب بشه؛ دخترها فقط می‌تونن توی شهر خودشون یا شهرهای نزدیک دانشگاه برن. پیامدهاش هم به زبون ساده این می‌شه که دخترها فرصت تحصیل توی دانشگاه‌های بهتر رو از دست می‌دن حتا اگه رتبه‌شون خیلی خوب باشه. باید اجبارن بمونن توی دامن خونواده و به دانشگاه‌های شهر خودشون قناعت کنن. فارسیش میشه این که دخترهامون بهتره تو خانواده و تحت نظارت و کنترل بمونن و از زیر سلطه‌ی خانواده بیرون نیان و در نتیجه سرنوشت محتوم سنتی دل‌خواه جامعه راحت‌تر براشون رقم بخوره. این میشه که دخترها نمی‌تونن تو دانشگاه‌ها و رشته‌های خوب تحصیل کنن و حاصل حضور 60 درصدی‌شون تو دانشگاه می‌شه یه سری مدرک از دانشگاه‌های محلی تو رشته‌های - شاید بشه گفت- درجه دوم. نتیجه‌ش تو چند نسل آینده می‌شه این که بازار کار به جای جذب این زن‌ها با این مدارک و این کارآیی، پسرهایی رو که از صدقه‌سری این طرح فرت و فرت رفتن دانشگاه‌های معتبر درس خوندن رو جذب می‌کنه.
به همین راحتی؛ به همین راحتی یه عقب‌گرد به این گندگی می‌ره تو پاچه‌ی زن‌ها و عملن به طور عمده از بازار کار و فرصت استقلال مالی و استقلال فردی و بقیه‌ي مزایاش محروم می‌شن و می‌شن همون خانم‌های خونه‌دار سبزی پاک‌کن مطیعی که باید باشن؛ که حالا شاید محض خالی نبودن عریضه یه کار نصفه‌نیمه‌ی ظاهرن محترمانه‌ای بتونن گیر بیارن. که می‌شن همون مهره‌هایی که مسیرشون از پیش تعیین شده و باید سرشون رو بندازن پایین و مسیره رو دنبال کنن.

این بروشوریه که کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در این مورد درست کرده. آخرش نوشته که چی‌کارها می‌تونین بکنین اگه با این طرح مخالفین. می‌تونین زنگ بزنین مجلس یا به نماینده‌های شهرتون و اعتراض کنین. نامه بنویسین و بگین که با این طرح مخالفین. این طرف و اون طرف به روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی زنگ بزنین. می‌تونین کپی کنین و به دوروبری‌هاتون بدین. یا ایمیل کنین به آشناهاتون. بذارین بقیه بدونن شوخی شوخی چه فاجعه‌ای قراره به دخترهامون تحمیل بشه. که قراره یه بند محکم به بندهای قبلی اضافه بشه که نذاره زن‌هامون از جاشون تکون بخورن.
قبلن سر لایحه خانواده دیدیم که می‌شه؛ دیدیم که می‌شه اگه سعی‌مونو بکنیم، وقتی نمی‌تونیم وضع رو بهتر کنیم اقلن نذاریم بدتر بشه. بیاین سعی‌مونو بکنیم. ما اینو به دخترامون بدهکاریم. به تمام دخترهایی که با کم‌ترین امکانات دارن سعی‌شونو می‌کنن که به خاطر زن بودنشون از پیشرفت محروم نشن.

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

Herland, Our land

به‌دعوت پریسا، و به بهانه‌ی محکومیت مریم، پروین، ناهید و جلوه

هشت مارس 84 باید بوده‌باشد، که گل‌ناز دم در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با یکی از آن لبخندهایی که اساسن کم روی صورتش می‌بینی و با چشم‌های براق و ذوق‌وشوقی که همیشه یادم هست، گفت:‌ زنستان‌مون رو دیدی؟! ندیده‌بودم. گل‌ناز هیجان‌زده و خوش‌حال بود و تندوتند توضیح می‌داد. شماره‌ي اول، به گمانم هفت‌شین حقوقی زنان بود. شروط ضمن عقد.
درست یادم نیست چندماه بعدش بود که کارم را با زنستان شروع کردم، اول با ترجمه‌ی مقاله‌ها و اخبار کوتاه و به واسطه‌ی گل‌ناز. کم‌کم دست‌ام به نوشتن روان شد و گه‌گاهی چیزی؛ گزارشی، مقاله‌ای می‌نوشتم، و کمی‌ بعدش با رفتن گل‌ناز من و مانا مسئولیت ستون آمار را به عهده گرفتیم، که یادش به‌خیر که عجب ستون بدقلقی بود و شماره‌ای نشد که بدون حرص و جوش و استرس و دنبال مطلب دویدن پر شود. مشارکت‌ام در زنستان به همین نحو پیش‌رفت و بیش‌تر شد. کار زنستان عجیب سهل و ممتنع بود، هم سخت، هم ضرب‌الاجل‌دار، هم وقت‌گیر و حتا شاید پرخطر و دردسرساز و در عین حال دوست‌داشتنی و انرژی‌بخش. یادم هست به دفعات این سوال را شنیدم که "شما برای چی آخه اون‌جا کار می‌کنید؟‌ این همه دردسر داره، فایده‌ای هم براتون نداره..." یادم هست چشم‌های گرد‌شده‌ی هم‌کلاسی‌هایم را از دیدن مکرر من کتاب‌خانه‌ای که یک بار هم برای درس خواندن به آن‌جا نرفته‌بودم ولی برای نوشتن مطلب زنستان حاضر بودم سه چهار روز آن‌جا لنگر بیندازم.
ممکن بود مجبور شویم روز تعطیل‌مان هشت صبح بیدار شویم و این در و آن در بدویم دنبال نوشتن مطلب ولی دویدنی بود که پشت‌اش می‌دانستی داری کاری می‌کنی؛ کاری می‌کنی برای زن بودن‌ات، داری به زن بودن خودت و خواهران‌ات توجه می‌کنی؛ جنبه‌های ندیده‌شان را پیش می‌کشی و نشان می‌دهی، داری تکانی به خودت می‌دهی برای باز کردن بندهای مردسالاری و ضعیف نگه‌داشته‌شده‌گی از پایت و همین انرژی و شادی مضاعفی به‌ات تزریق می‌کرد. درست عین جلسه‌های شلوغ و پرسروصدایی که بی‌استثنا سردرد می گرفتی بعد جلسه‌ها، ولی ته دلت شادی و ذوقی داشتی از این که این‌همه زن، با این همه انرژی و توجه، بدون هیچ منفعتی دور هم جمع شده‌اند و از همه‌ی توان‌شان مایه می‌گذارند برای سرپا نگه‌داشتن زنستانی که شده‌بود نمود قشنگی از بودن‌مان؛ از زن بودن‌مان.
چند ماه پیش نوشتم که دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
هنوز هم دلم تنگ است. بعد از زنستان به دلایل مختلف درونی و بیرونی، تقریبن فعالیتی در زمینه‌ی زنان نداشتم و به وضوح جای خالی این موضوع را در زندگی‌ام حس می‌کنم. به سادگی، کار در زنستان شادی و انرژی‌ای به من می‌داد که بعد آن هنوز جای‌اش خالی مانده‌است.

این‌ها را نوشتم که یادی کنم از جمع زنان زنستانی‌مان. از کار ِ -بدون تعارف- قابل تحسینی که ما زنان در آن یک سال و اندی کردیم، از جمعی که تشکیل دادیم و سرپا نگه‌داشتیم و تمام تلاش‌مان را کردیم تا زنستان‌مان را به‌بهترین‌شکل علم کنیم. این‌ها را نوشتم که بگویم ناعادلانه است که کار آن جمع، که همه می‌دانستند ریسک مشخصی را دارند می‌پذیرند فقط به پای چهارنفر نوشته‌شود و بازخواست و مجازات‌شان کنند. نوشتم که بگویم ما زنستانی هستیم، به زنستانی بودن‌مان افتخار می‌کنیم و حتا اگر جرم باشد، ما همه جرم‌بودن‌اش را می‌پذیریم. که بگویم نوشتن در زنستان اگر جرم است، تک تک ما اعضای تحریریه هم راه مریم مجرمیم. همان گونه که برای دلارام فریاد زدیم که هر کدام از ما می توانست به جای او در آن روز کذایی دست گیر شود، حالا هم هر یک از ما می توانست جای مریم - یا جلوه و پروین و ناهید- باشد. آقایان! در وظیفه تان کوتاهی کرده اید، ما همه مجرمیم.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

1- ما یک عدد خانوم دکتر دوست‌داشتنی دیدیم که شبیه ژولیت بینوش بود و بسیار دوست‌اش داشتیم و قیلیژ ویلیژ و غش و غیل رفتیم برایش، ماچ و موچ؛ چند نقطه دی
2 - پست قبلی مطلقن هیچ ربطی به پست «در باب تقدس بی‌هوده‌ی تن» ندارد، نه تصویری از منظور آن پست است و نه هیچ چیز دیگر. مطلقن هیچ ربطی بین این دو پست نیست.
3 - بسیار، بسیار از این همه قضاوت‌گر بودن، بدون حتا شناخت کافی از قضاوت‌شونده، منزجر و مشمئزم و حالم را به‌هم می‌زند. متاسف‌ام هم می‌کند در ضمن. و در زندگی‌ام بسیار دیده‌ام که دست روزگار، آدم‌های قضاوت‌گر را به بهترین نحوی متنبه می‌کند و سرجایشان می‌نشاند. پس متعجب نشوید اگر آن‌چه را (هر چه را) که امروز با دیدن سایه‌ای ازش تقبیح کردید، فردا خودتان یا عزیزترین‌های‌تان انجام بدهید و بار قضاوت‌های پیشینی خودتان له‌تان کند.
4 - جایی گفته‌بودم قضاوت‌گری (همان جاجمنتالیسم که لغت بسیار روشن‌تری‌ست) در ذات آدمی‌ست. اما بعضی‌ها آن را به عنوان خصیصه‌ی بد می‌شناسند و سعی در کنترل‌اش دارند، بعضی‌ها هم جلوی‌اش را باز می‌گذارند تا شخصیت خودشان و بقیه را پایین بکشد و تحقیر کند و حال من یکی را هم به‌هم بزند.
بسیار متاسف‌ام که درصد قابل توجهی از خوانندگان وبلاگم از دسته‌ي دوم‌اند. با معذرت پیشاپیش از اقلیتی که چنین نیستند.

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

این را جا انداختم

مشکل اصلی حتا جند.ه خطاب شدن هم نیست، این است که به این بهانه، جدی ات نمی گیرند.

حالا من ربط بین این دو مساله را نمی فهمم. به نظرم یک سازمان حقوق بشری چیزی باید تاسیس شود که حالی ملت بکند که حتا اگر زنی جند.ه باشد هم، جند.ه ها حق جدی گرفته شدن دارند.

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

And that's the way it is

بعد، یک هو زمانی می رسد که می فهمی ما همه در غارهای تنهایی خودمان زندگی می کنیم. که بدون این که بدانیم همان نومولیت های تک سلولی هستیم در اعماق غارهای پیچ پیچ صدفی. گاهی توهم می زنیم که از غارمان بیرون آمده ایم یا کسی را به اش راه داده ایم، توهم می زنیم که تنها نیستیم، که می توانیم تنها نباشیم. تلاقی های لحظه ای حس و حرف و لبخند و جریان لحظه ای خوشبختی در درون مان باعث می شود فکر کنیم که می شود که همیشه این طور باشد. ولی توهم که از بین رفت، و چشم که باز می کنی می بینی که هنوز هم تو هستی با همان تک دانه سلول در پیچ پیچ دیوارهای غارت. می فهمی که همین است، که جز این نمی تواند باشد و اساسن قرار هم نبوده باشد. بعد می نشینی، آرام، ساکت و خالی، بدون حرفی و حسی و فکری، منتظر که این واقعیت تلخ کوبنده هضم شود در همان تک سلول و ته نشین شود در لایه های ذهنت، که بپذیری که همین است و جز این نمی تواند باشد، و در سکوت برای خودت تنهایی می کنی که سرنوشت محتوم همه مان بوده است. خیلی که پیش رفت کنی یاد می گیری که با تنهایی ات بریزی روی هم و رفیق شوی که زیاد آزارت ندهد، که مسالمت آمیز هم زیستی کنید و حتا گاهی از هم لذت ببرید. و می دانی که آری شود ولی به خون جگر شود.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

به قول امام ی. (یه امام جدیده این! شما نمی دونین!) مردم توی بیشرفی با هم مسابقه گذاشتن.
ایضن توی جاکشی و دروغ گویی و بیمار روانی بودگی.