شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

سرد، سرد.. انقدری که حتا جرات نکردم بگم دلم برات تنگ شده. فک کن! من. منی که تو بوق و کرنا می کنم که درهر موقعیتی به هر بنی بشری بدون ملاحظات قبلی و بعدی می تونم ابراز احساسات کنم، جرات نکردم. فک کن ..
عادت ندارم به این همه سردی. عادت ندارم و یه چیزی رو ته دلم جرینگ می شکنه. بعد پشتش یه جور غصه میاد، یه جور عصبانیت، یه جور خشم سردی که ته دلت می ترکه و عین یه دیوار شیشه ای می ایسته بین تو و طرف. که بعدن اش، حتا دیگه دلت نخواد بهش بگی که دلت تنگ شده. که حتا شاید دلت تنگ نشه. چون اون آدمه رو دیگه نمی بینی جلوت. همش فقط یه عالمه سردی و سختی و غریبگی ئه که جلوش حس می کنی باید دست و پاتو جمع کنی و گاردهاتو بکشی بالا که اذیتت نکنه.
و این جوری می شه گمونم قاعدتن، که یه رابطه به فاک می ره.

هیچ نظری موجود نیست: