‏نمایش پست‌ها با برچسب گاو خشمگین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گاو خشمگین. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

نامه‌ی سرگشاده به مایوسان فلسفی عالم هستی یا لطفن خود را با فلان خود نکنید بقیه زحمتشو می‌کشن

دیدین این آدم‌هایی رو که همیشه بدبختن؟ اینایی که کلن یه ابر اندوهگین افسرده‌ای همیشه بر قیافه‌شون سایه افکنده و همیشه ناله‌ن و بی‌حوصله‌ن و غمگینن و بداخلاقن و اگه یه وقت خبطی خطایی چیزی بکنی ازشون بپرسی چطوری؟ گویا کسر شان‌شون می‌شه یا زشته و قباحت داره که خوب باشن و بگن "خوبم". گویا که آدمی‌زاد کلن تولید شده که بدبخت باشد و هر حالتی غیر از آن غلط است و نباید که بود. جمع کنید کاسه کوزه‌تون رو باباجان. کیه که هیچ مشکلی نداشته و همه‌ی زندگیش روبه‌راه و مرتب و سالم و سلامت باشه؟! ولیکن آیا همه‌ی عالم مثل شما بدبختند؟ خیر. ملت زندگی‌شونو می‌کنن مشکلاتشونو دارن خوشحالی‌هاشونم دارن به موقع‌ش شاد و خرم و مثبت و یه‌جوری که آدم می‌بیندشون از زندگی ناامید نشه هم هستن.
باباجان به کی‌قسم به کی‌قسم بدبختی فضیلت نیست. همیشه به نقطه‌ی دوری در فضا خیره بودن و دود سیگار را فیلسوفانه بدان سمت فوت کردن نشانه‌ی عمق شخصیت شما نمی‌باشد. سال‌های نوری در افسردگی یه مشکل و مساله‌ای چیزی باقی ماندن صرفن نشونه‌ی عدم بلوغ و عدم قابلیت تطبیق‌پذیری شما با واقعیت است. یاس فلسفی و خود را در پیله‌ی اندوه پیچیدن برای مسائل انتزاعی بشریت بقرانمجید قسم که هیچ مشکلی رو از شخص شما یا هیچ موجود دیگری حل نخواهد کرد. من خودم به عنوان یه آدمی که شده نزدیک یک‌سال هم در یک وضعیت بدبختی مزمن باقی مونده‌باشه خواهرانه به شما عرض می‌کنم که بله پیش می‌آد و موردی نداره ولی سعی کنید همیشه بدبخت بودگی‌تون دلیل عینی داشته‌باشه. نشه حالت همیشگی غالب طبیعی‌تون. یه مرزی برای خودتون همیشه قائل باشید که در مسیر خودرابه‌هادهندگی از اون جلوتر نرید دیگه. به مرز مزبور که رسیدید بگید خب بسه هرچی غصه خوردم و منهدم بودم دیگه بلند شیم جمع کنیم خودمونو. به قول دوستمون که بابا ابر و باد و مه و خورشید و فلک آلردی همه در کار هستند که دهن تو رو سرویس کنند دیگه واقن لازم نیست خودت هم بهشون بپیوندی. اوری وانس این ئه وایل هم خوب باشید، خودتون رو خوب کنید، این‌قدری که ازتون می‌پرسن چطوری، بتونید راستگویانه بگید "خوبم". نمی‌میرید که! والا بلا هر از گاهی خوب‌بودگی برای سلامتی امری‌ست مفید و لازم.
این بود انشای من در باب استیصال و به کدامین بیابان سر بنهم-ی خویش از دست جماعت همیشه بدبخت همیشه نالان و دهانی که سرویس می‌کند مشاهده‌ی این جماعت از راقم این سطور که کلن هون نشیمن بر سر هیچ‌کاری را ندارم چه برسد به غصه خوردن و عمومن به این دلیل غصه خوردن‌هام رو متوقف می‌کنم که حوصله‌م سر می‌ره از خوردن‌شون. از فسردگان ملولم و آدم مثبت انرژی‌زندگی‌دراوجوشان‌ام آرزوست آقا، به‌خدا.

* و از کرامات شیخ ما این بود که درست در همان روزی که پست هوا کردی در مذمت پرگویی و مدح لالمونی، شبش آمدی و پست دراز عجق‌وجق وروره‌جادویی نگاشتی، و همیشه اذعان‌ می‌داشت که روزی که در آن آدمی خودش را نقض نکند در شمار روزهای زندگانی نباشد. صلوات.
** دیگه آدم کجا بره امنیت داشته‌باشه آخه؟! فیلم حاتمی‌کیا هم که می‌ریم ببینیم و علی‌القاعده باید استرس و بدبختی و فشار عصبی فرو شه بهمون، کراش جاودانی ما آقای فرخ‌نژاد رو نیم‌تنه لخت می‌کنن می‌ذارن جلومون که ضجه و شیون حسرت بزنیم و شب خوابمون نبره. به کدامین بیابان آقا به کدامین بیابان؟!

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

الا تورمن با هاتوری هانزو در دست

بله. می خواستم بیام این جا سر در چاه کنم و هوار بکشم که پروردگارا؛ اگر وجود داری؛ خودت ببین و شاهد باش که قانون قصاص مصاص درکردی از خودت؛ ما رو به روزی انداختی که باید یقه ی ملت رو بگیریم بنشونیم بشون توضیح بدیم که گلم عزیزم شب سیاه است، کشتن هم بد است، "نباید کشت".
بعد اونام نفهمن و هی از سر قبر امواتشون توجیهات تخمی بیارن.
*نه تنها جاج می کنم بلکه نگاه از بالا (نگاه از بالا که نمیشه گفت، چون معتقدم مساله بدیهیه و اونی که اینو نمیفهمه نگاهش زیر صفره). فلذا نگاه از ارتفاع عادی نسبت به پایین که تکنیکالی میشه همون از بالا) دارم تا دسته نسبت به هر کسی که شعورش نمیکشه بفهمه کشتن بده و نباید کشت. نه تنها -ترنگاه از بالا دارم که بعید نیست به زودی دیلیت کنم هر بنی بشری رو که مساله به این بداهت رو نمیفهمه. شعارهای خوشگلتون رو هم حالا ملاحظه میکنم، به خاطر گل روی عطا، نمیگم شیاف، ولی بذارید در کوزه آبشو بخورید. الان وقت مناسبی نیست برای با ال کل کل کردن. بله.

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

جــــــــاج می کنم به بانگ بلند

این‌جانب الیزه از این تریبون خستگی و انزجار خود را از تریپ فوق‌روشنفکری "آه بیایید این‌قدر قضاوت نکنیم تا بمیریم" و به ویژه، به ویژه انگیزه بنیادین نگاشته‌شدن این پست، تریپ " قضاوت نکردن خانواده‌ی مقتولی که برمی‌داره با جفت دست‌های خودش طناب دار رو می‌اندازه گردن قاتلی که داره التماس می‌کنه کشته نشه - چون بالاخره ما که در شرایط اون‌ها نبودیم.." که هر دفعه یک بدبختی رو اعدام می‌کنند در وبلاگستان رایج می‌شه اعلام کرده و توضیحات لازمه رو به شرح زیر ارائه می‌دم.

قصد ندارم وارد بحث گنده‌ی اصل قضاوت کردن یا نکردن بشم، اما این‌قدر رو معتقدم که سیستم فوق‌الذکر " قضاوت نکنیم تا جون از کونمون درآد" و کلن تاکید خفه‌کننده بر " جاج نکردن" حرف مفته. عملکرد مغز انسان اینه که پدیده‌های مختلف رو می‌بینه و بررسی و ارزیابی می‌کنه و یه تصمیمی، یه تصویری، برداشتی ازشون ایجاد می‌کنه که همون قضاوت مربوطه‌ است و بر اساسش هم تصمیم‌گیری می‌کنه. شما با خانوم الف رفاقت می‌کنید و برای خانوم ب صرفن از راه دور دست تکون می‌دید، چون مغزتون قضاوت کرده که خانوم الف از جنس مناسب رفاقته و خانوم ب نه. مثال‌ها رو ادامه نمی‌دم دیگه، اما معتقدم قضاوت کردن عمل‌کرد ناخودآگاه و دائم مغزه و اساسن برای زندگی لازم و واجب؛ چون انتخاب‌هایی که جزئیات و کلیات زندگی آدم رو می‌سازن از روی همین قضاوت‌ها انجام می‌شن.

اون مفهومی که قاعدتن باید تحت عنوان قضاوت نکردن در مغز ماها باشه، یحتمل اینه که بدون داشتن اطلاعات کافی در مورد یه پدیده "با صدای بلند" فکر و قضاوت نکنیم (هم‌چنان معتقدم فکر تومغزی و قضاوت ملوی ذهنی بی‌اختیار صورت می‌گیره) کاری که ما می‌تونیم تحت عنوان قضاوت نکردن انجام بدیم و از بقیه بخوایم اینه که این زمزمه‌های ذهنی‌شون رو اولن سعی کنند کنترل کنند، دومن سعی کنند تا وقتی اطلاعات دقیق و کافی ندارند بهش پروبال ندن و حقیقت محض در نظرش نگیرن و همه‌چی رو در حد حدس و احتمال نگه دارن، سومن اعلان عمومی‌ش نکنند (داد نزنند هوی جند.ه! ر.ک گودر) و سعی کنن اجازه ندن این قضاوت‌ها مادامی که با دونستن تمام جنبه‌های یک مساله، برای خودشون قطعی نشده (که این حالت خیلی سخت و حتا می‌شه گفت غیر ممکنه) توی رفتار و طرز فکر و به ویژه رفتار عمومی‌شون نسبت به فرد یا مساله تاثیر منفی نذاره.
این از این.
بعد این وسط من معتقدترم، که بعضی جاها "باید" قضاوت کرد. بعضی جاها تو برای خودت، و اصلن نه فقط تو، "انسانیت" برای خودش اصول و خط و خطوط داری و داره و شکستن اون‌ها منفور و قضاوت-طلب و حتا واکنش‌طلبه. این‌جاهاست که اگه قضاوت نکنی سیب‌زمینی‌ای، اگه قضاوت کنی و بسته به وخامت مساله دخالت نکنی دیگه برچسب‌های منفی مختلفی بسته به حالت مذکور به‌ت می‌چسبه. من شخصن نمی‌تونم آدمی که فی‌المثل تو خیابون بچه‌شو می‌زنه ببینم و قضاوت نکنم که این آدم الان داره کار زشت و وحشیانه‌ای انجام می‌ده و اگر در توانم باشه قطعن دخالت می‌کنم. منظورم روشنه؟ با تمام نسبیتی که تا دسته جهان رو فرا گرفته هنوز بعضی چیزها مطلق‌اند و تو به عنوان آدم باید به نقض این مطلقات- اگه نمی‌تونی واکنش نشون بدی- حداقل حساس باشی و تقبیحش کنی.

یه چیزایی مثل تجاوز، خشونت به کودکان، قتل عامدانه و عالمانه‌ی یک نفری که از زنده بودنش ضرری به تو یا کس دیگه‌ای نمی‌رسه، تا ابدالآباد غلطه. (منظورم این نیست که مخالف حالت آخر کار درستیه، صرفن موضوع پست رو دارم توضیح می‌دم) این کار تا جهان بوده و هست و خواهد بود زشت و غیرانسانی و سنگ‌دلانه‌ست و هیچ توجیهی نمی‌شه براش آورد. باید قضاوتش کرد. باید تقبیحش کرد. باید کشتن یه نفر دیگه بر اساس حس انتقام‌جویی رو منفور و زشت دونست و جلوش ایستاد. این وسط هیچ "شرایطی"، هیچ حجم اندوه و ناراحتی و خشم خانواده‌ی مقتول، نمی‌تونه این عمل رو توجیه کنه. یعنی که چی که تو یه موقعیت خیلی حساب‌شده و برنامه‌ریزی شده با حضور شهود و قاضی و فلان و چنان، در کمال خون‌سردی، با دو تا دست‌هات طناب دار رو بندازی گردن آدمی که داره به‌ات التماس می‌کنه جونش رو نگیری و بعد هم چارپایه رو تلق از زیر پاش بزنی و عملن؛ عملن یه آدمی رو "بکشی"، چون تو یه شرایط بحرانی مثلن دعوا بدون این همه تشریفات و اتفاقن عزیزی از تو رو کشته. که مثلن دلت خنک شه. می‌خوام صد سال سیاه خنک نشه خب. می‌خوام دوهزار سال دربدر و آواره‌ی مطب این روان‌کاو و اون تراپیست بشی تا بتونی خشم و غصه‌ت رو از کشته‌شدن عزیزت هضم کنی و باهاش کنار بیای ولی جون یه آدمی رو نگیری. هیچ حجمی از درد و اندوهی که توی نوعی بابت کشته شدن عزیزت متحمل شدی نمی‌تونه توجیه یا حتا سبک‌تر کننده‌ی بار وحشیانه‌بودن عمل‌ت باشه. حرفم واضحه؟! یه چنین حجمی از سنگدلی و خونسردی تو گرفتن جون یه آدم زشته، قبیحه؛ تهوع‌آوره و باید تقبیح بشه. باید.

اینه که من در این مورد خاص جاج می‌کنم و از کرده‌ی خود دل‌شادم که هر "اولیاءدم" ای که برمی‌داره چنین‌کاری می‌کنه باید به انسانیت‌ش شک کرد. اگر شما هم چنین قضاوتی نمی‌کنید یا چنین شکی نمی‌کنید، حاضرم در کمال سربلندی و تنگ‌فکری و خاک‌برسری و عصر حجریت؛ به انسانیت و شجاعت ابراز عقیده‌ی شما هم شک کنم. به صف لطفن.

* اصلن هیچ ایده‌ای ندارید که من جهت به کار نبردن کلمات انگلیسی رایج‌ام که کلن مدل حرف زدنمه و جایگزینی معادل فارسی ِ بعضن نارساشون واسه خاطر دل شما خوانندگان عزیز که یهویی تصمیم گرفتم بهتون حال بدم، و ایضن جهت رعایت کردن نیم‌فاصله برای دل عطای یک پنجره چه زجر و زحمتی رو متحمل شدم که الان ماچ دارم به خدا.

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

بعدن برای نوه های مان تعریف می کنیم که "بله، یک روزی که جمعه بود و ما خیلی خوشحال و خرم بودیم و قبلش یک ماه فعالیت انتخاباتی کرده بودیم و سبز به همه جای مان بسته بودیم و ریخته بودیم توی خیابان و تظاهرات مدنی کرده بودیم و فکر می کردیم که ایران به ناگهان سوییس شده و الان انتخابات برگزار می شود و رییس جمهورمان را انتخاب می کنیم، خیلی شیک توی روز روشن، تلفن های مان را قطع کردند، رای های مان را وارونه کردند به اسم خودشان و با خوشحالی و خندانی توی صدا و سیمای شان اعلام کردند، رییس جمهور منتخب مان و همه کس اش را و کلن هر کسی که خوششان نیامد را بازداشت کردند، شهرمان و آدم هایمان را به آتش و خون و گلوله کشیدند و ما بهت زده به تمام این ها نگاه می کردیم و آن روز بود که ما فهمیدیم کودتا که می گویند یعنی چی و چگونه می شود آن را در روز روشن با اعتماد به نفس کامل کرد."

بعدن هم نه، همین امشب حسرت روزهایی را می خوریم که وقتی می خوابیدیم، می دانستیم صبح اش چه اتفاقی قرار است بیفتد.

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

It's a big fat f**ing lie

دیدی یه اتفاق بد که می افته، شبش می ترسی بخوابی، می ترسی که بخوابی و وقتی بیدار می شی واقعیت عین رعدوبرق هجوم بیاره به ذهنت
تمام دیشب نیمه بیدار بودم. می ترسیدم بخوابم و صبح که بیدار می شم ببینم اتفاقی که افتاد افتاده.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

روز گه به روزی می گن که تو کم خوابیدی و هشت صبح کلاس قواعد فقه! داری و نگرانی و عصبانی ای و ده جور دغدغه و نگرانی و مشکل داری و می شینی عین روانی ها دو تا فیلم شکنجه می بینی که دم به دیقه صحنه هاش بیاد تو مغزت و اعصابت بهم بریزه و صندلی کلاس ناراحته روش نمی تونی خوب بخوابی (:ی) و یه تبخال شروع می کنه به سبز شدن روی لبت و با یه مورد ریدمان به احوال توسط دوست پسر محترم و دو مورد مزاحمت در حد دنبالت راه افتادن و وقتی اعتراض می کنی ج.ن.ده خطاب شدن مواجه شی.
بسه دیگه خب.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

- می‌گوید دنبال دکتر زنان خوب می‌گردد. مشکلش را می‌پرسم، عفونت ساده‌ی واژن است و نسخه‌ای برای قرص ضدبارداری. به‌اش می‌گویم مشکل چندان پیچیده‌ای ندارد و در حدود سرماخوردگی‌ست که پیش هر دکتری می‌شود برد، خیلی نیازی به دنبال دکتر "خوب" گشتن نیست. بعد دوزاری‌ام می‌افتد و می‌پرسم که آیا منظورش دکتری است که اندکی روشن‌فکر و حریم-شخصی-فهم باشد و به وضعیت تجرد و دوست‌پسر و سک.س داشتن‌اش عکس‌العمل بدی نشان ندهد؟ می‌گوید نه، این مورد مهم نیست؛ چون حلقه می‌اندازد و به دکتر خواهد گفت که متاهل است. می‌گویم: ولی تو که متاهل نیستی. می‌گوید وضعیتم فرقی با ازدواج ندارد. با یک نفر در رابطه‌ی جدی و متعهدم. می‌گویم درست، ولی متاهل نیستی. چرا راستش را به دکتر نگویی؟ می‌گوید که حوصله‌ی نگاه‌های آن‌چنانی احتمالی و قضاوت‌های دکتر را ندارد.

- روشن‌فکر است و "دگراندیش" و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتاب‌های کتاب‌خانه‌ش و نمود بیرونی‌ش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنین‌ام و چنان‌ام. هنوز اگر آستین لباس‌اش بالا باشد، یا خدای‌نکرده پسری نگاه‌اش کند؛ دوست‌پسرش اخم می‌کند و تو هم می‌رود و اعتراض می‌کند و دخترک هم مطیع و رام "مورد" منکراتی را برطرف می‌کند. مرد است دیگر. غیرت دارد.

- معتقد است سک.س پیش از ازدواج اشکالی ندارد و برای همه اتفاق می‌افتد. اما هم‌چنان سفت و سخت دودستی به بکارت‌اش چسبیده چون «بالاخره می‌خوام تو این جامعه ازدواج کنم». طبعن لزومی هم ندارد شوهر آینده بفهمد که خانم‌اش قبلن با کسی خوابیده. «مردی که این‌قدر احمقه هم حقشه که بهش دروغ گفته‌بشه» نمی‌گوید این وسط تکلیف میزان حماقت خودش چیست و او چی حق‌اش است؟

- دوست‌دختر دارد و دوست‌دختر بیچاره فکر می‌کند که رابطه؛ متعهد کننده است. پسرک کلن این‌طرف و آن‌طرف با هر کسی که دست بدهد می‌خوابد و معتقد است باید قبل از ازدواج آن‌قدر سک.س داشته‌باشد که «سیرمونی» بگیرد. در جواب من که می‌پرسم چرا به دوست‌دخترت راستش را نمی‌گویی؛ بحث را عوض می‌کند.

دارم فکر می‌کنم ما کی یاد گرفتیم این‌طور، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ بگوییم؟‌ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهامان به عناوین مختلف ماست‌مالی و توجیه کنیم و یک کلام مقر نیاییم که عرضه و شهامت عملی کردن عقاید شیک و مردم‌پسندمان را نداریم!! می‌خواهیم با دوست‌پسرهامان بخوابیم ولی یک‌وقت نگاه چپ‌چپ دکتر زنان را روی خودمان تحمل‌ نکنیم، بدون فکر به این‌که بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدم‌های دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه به‌شان مربوط نیست. می‌خواهیم عقاید فمینیستی‌مان را حفظ کنیم ولی از آن‌طرف تحمل از دست دادن دوست‌پسرهای گوگولی دوست‌داشتنی همه‌چیزتمام سنتی را نداریم. می‌خواهیم غرایز جنسی‌مان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی تخم/تخمک علنی کردن و پای عواقب‌اش ایستادن نداریم که مبادا یک‌وقت خدا و خرما یکی‌شان از دست بروند!

دیدن این موارد دیگر جدن برایم تهوع‌برانگیز شده. فکر کرده‌ایم قرار است هیچ بهایی بابت اندیشه‌ی احتمالن متفاوت‌ از نرم جامعه‌مان نپردازیم؟! و با این روند حتمن هم جامعه روزی به جایی خواهد رسید که ظرفیت تحمل تفاوت را داشته‌باشد. به‌شان هم که می‌گویی می‌گویند تحمل عواقب‌اش سخت است و ما نمی‌توانیم. می‌گویی اگر من می‌توانم و فلانی و بهمانی و هزارنفر دیگر می‌توانند تو هم می‌توانی، می‌فرمایند نه تو شجاعی و الی و بلی و تو می‌توانی و من نه! اولن که مگر ما شاخ داریم و دم و تو نداری که ما بتوانیم و تو نتوانی! همه از یک فرهنگ و یک جامعه و یک بستر بلند شده‌ایم؛ تنها فرق بین‌مان احتمالن انتخاب، یا توهم انتخاب - سلام آقای دکتر- ماست به خواستن و پایش ایستادن و انتخاب تو به خواستن و کردن و ماله کشیدن. دومن هم که اصلن اگر این‌طوری‌ست که تو یکی شخصن خیلی غلط می‌کنی بخواهی ده سال دیگر در آزادی فرهنگی نسبی‌ای که من و امثال من با تحمل هزار نگاه و حرف ناروا به دست آورده‌ایم لم بدهی و سیگار دود کنی. اگر نمی‌توانی؛ خیلی غلط می‌کنی که اساسن می‌خواهی چیزی را که نمی‌توانی بخواهی. نخواه. نکن. نمی‌میری. من قول می‌دهم که نمی‌میری. تا حالاش که کسی نمرده.
به نظر من آدمی که اقلن به همان نرم جامعه بچسبد و آن ارزش‌ها را طابق‌النعل بالنعل در زندگانی‌اش رعایت کند، حتا اگر بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد از این سیستم خارج شود ولی چون می‌داند که پای عواقب‌اش نمی‌تواند بایستد جلوی دلش را می‌گیرد؛ خیلی آدم‌تر و قابل‌احترام‌تر از این عزیزان دوروی ریاکار گشاد زیاده‌خواه است.
البته و صد البته که شیوه‌ی مورد علاقه‌ی من «من همینم و همینه که هست» در این مورد هم راه اجرا دارد، ولی باید دقت کرد که این جمله‌ي مقدس اتومات برای مخاطب نیز حق مسلم و الهی‌ای ایجاد می‌کند مبنی بر «آدم شدیدن تخمی‌ای هستی عزیزم»
مخلص این‌که دفعه‌ی بعد که بانوی فمینیستی را با مردی «خودتو بپوشون ضعیفه» به عنوان پارتنر ببینم، کسی را رهسپار مطب دکتر زنان با حلقه‌ی دروغی بر دست، دختری یا پسری را در حال دروغ گفتن به پارتنرش و الخ؛ هیچ تضمینی نمی‌دهم با کفش زمستانی سنگین نکوبم بر سرش. گفته‌بودم قبلن؛ که داشتن مقدار متعادلی تخم/تخمک، برای سلامتی انسان مفید است. باور کنید مفید است!
پست مرتبط:
تئوری پردازی در حد سیمون؛ دوبوآر لایف استایل برگرفته از فاطمه رجبی
دیگنیتی ... خواهران من، دیگنیتی!

پی‌نوشت: دوست تیزبین و نکته‌سنجی در کامنت‌ها به تناقض ظاهری این پست با پست «تا کی کجا ...» اشاره کرده‌است. توضیح را همان‌جا داده‌ام ولی عجالتن این را پای این مطلب اضافه کنم که: همه‌ی ما تظاهر می‌کنیم. جاهایی، و وقت‌هایی. ولی حداقل می‌توانیم تا مجبور نیستیم تظاهر نکنیم. مجبور هم معمولن در رویارویی با ساختار قدرت تعریف می‌شود. می‌خواهم بگویم؛ جلو کشیدن مقنعه موقع رد شدن از دم گشت ارشاد و نگهبان دانشگاه؛ قابل درک است چون مجبوریم؛ ولی حجاب سفت‌وسخت کردن از نگرانی نگاه در و همسایه و مردم خیابان ... خودتان تعمیم بدهید.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

اطلاع ثانوی وجود ندارد، صدای آمریکا کلن خر است

یعنی خب بدون شک کنار همه ی دلایل منطقی دیگه؛ یه دلیلی که از صدای آمریکا این همه بدم می آد و کهیر می زنم ازش، اینه که اسپم وار هر شب خبرنامه شون می آد به ایمیلم
بعد من یه هو می بینم اون بالا توی پرانتز جلوی جی میل نوشته 1 و نمی دونم چرا هر بار حس می کنم الان احتمالن این 1 یه ایمیل جذاب و مهمیه
بعد هر دفعه هم که می رم می بینم نوشته News خبرنامه صدای آمریکا از وبلاگ چی فکر می کنین دیدن کنید (با دهن کجی خوانده شود لطفن) و نه تنها ایمیل جذابی نیست بلکه این مزخرفه، حرص می خورم و فحش می دم.
هر چی هم ریپورت از اسپم اش می کنم فایده نداره که نداره.

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

سرد، سرد.. انقدری که حتا جرات نکردم بگم دلم برات تنگ شده. فک کن! من. منی که تو بوق و کرنا می کنم که درهر موقعیتی به هر بنی بشری بدون ملاحظات قبلی و بعدی می تونم ابراز احساسات کنم، جرات نکردم. فک کن ..
عادت ندارم به این همه سردی. عادت ندارم و یه چیزی رو ته دلم جرینگ می شکنه. بعد پشتش یه جور غصه میاد، یه جور عصبانیت، یه جور خشم سردی که ته دلت می ترکه و عین یه دیوار شیشه ای می ایسته بین تو و طرف. که بعدن اش، حتا دیگه دلت نخواد بهش بگی که دلت تنگ شده. که حتا شاید دلت تنگ نشه. چون اون آدمه رو دیگه نمی بینی جلوت. همش فقط یه عالمه سردی و سختی و غریبگی ئه که جلوش حس می کنی باید دست و پاتو جمع کنی و گاردهاتو بکشی بالا که اذیتت نکنه.
و این جوری می شه گمونم قاعدتن، که یه رابطه به فاک می ره.

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

دیدی یه وقت‌ها دو تا آدم مطلقن بی‌ربط طی یک پروسه‌ی سوپرتخمی خودشون رو به هم می‌بندن بعد تو در حالی که سلول سلول بدنت داره هوار می‌کشه آر یو کیدینگ می؟! اصن آر یو اوت آو یور فاکینگ مایند؟! باید لبخند ملیح بزنی و این فاجعه رو تبریک بگی!!

حماقت آدم‌ها بدجوری آزارم می‌ده. هی به‌شوخی می‌گفتم من واسه انتخاب دوست‌هام دارم تست آی‌کیو برگزار می‌کنم قبلش، مثکه جدی جدی باید این‌کارو بکنم.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

ما را به فاک ندهید؛ لطفن!

خب، به زبون ساده‌اش این می‌شه که طرح بومی‌سازی جنسیتی فعلن توی مجلس در دست بررسی‌ئه و در صورتی که تصویب بشه؛ دخترها فقط می‌تونن توی شهر خودشون یا شهرهای نزدیک دانشگاه برن. پیامدهاش هم به زبون ساده این می‌شه که دخترها فرصت تحصیل توی دانشگاه‌های بهتر رو از دست می‌دن حتا اگه رتبه‌شون خیلی خوب باشه. باید اجبارن بمونن توی دامن خونواده و به دانشگاه‌های شهر خودشون قناعت کنن. فارسیش میشه این که دخترهامون بهتره تو خانواده و تحت نظارت و کنترل بمونن و از زیر سلطه‌ی خانواده بیرون نیان و در نتیجه سرنوشت محتوم سنتی دل‌خواه جامعه راحت‌تر براشون رقم بخوره. این میشه که دخترها نمی‌تونن تو دانشگاه‌ها و رشته‌های خوب تحصیل کنن و حاصل حضور 60 درصدی‌شون تو دانشگاه می‌شه یه سری مدرک از دانشگاه‌های محلی تو رشته‌های - شاید بشه گفت- درجه دوم. نتیجه‌ش تو چند نسل آینده می‌شه این که بازار کار به جای جذب این زن‌ها با این مدارک و این کارآیی، پسرهایی رو که از صدقه‌سری این طرح فرت و فرت رفتن دانشگاه‌های معتبر درس خوندن رو جذب می‌کنه.
به همین راحتی؛ به همین راحتی یه عقب‌گرد به این گندگی می‌ره تو پاچه‌ی زن‌ها و عملن به طور عمده از بازار کار و فرصت استقلال مالی و استقلال فردی و بقیه‌ي مزایاش محروم می‌شن و می‌شن همون خانم‌های خونه‌دار سبزی پاک‌کن مطیعی که باید باشن؛ که حالا شاید محض خالی نبودن عریضه یه کار نصفه‌نیمه‌ی ظاهرن محترمانه‌ای بتونن گیر بیارن. که می‌شن همون مهره‌هایی که مسیرشون از پیش تعیین شده و باید سرشون رو بندازن پایین و مسیره رو دنبال کنن.

این بروشوریه که کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در این مورد درست کرده. آخرش نوشته که چی‌کارها می‌تونین بکنین اگه با این طرح مخالفین. می‌تونین زنگ بزنین مجلس یا به نماینده‌های شهرتون و اعتراض کنین. نامه بنویسین و بگین که با این طرح مخالفین. این طرف و اون طرف به روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی زنگ بزنین. می‌تونین کپی کنین و به دوروبری‌هاتون بدین. یا ایمیل کنین به آشناهاتون. بذارین بقیه بدونن شوخی شوخی چه فاجعه‌ای قراره به دخترهامون تحمیل بشه. که قراره یه بند محکم به بندهای قبلی اضافه بشه که نذاره زن‌هامون از جاشون تکون بخورن.
قبلن سر لایحه خانواده دیدیم که می‌شه؛ دیدیم که می‌شه اگه سعی‌مونو بکنیم، وقتی نمی‌تونیم وضع رو بهتر کنیم اقلن نذاریم بدتر بشه. بیاین سعی‌مونو بکنیم. ما اینو به دخترامون بدهکاریم. به تمام دخترهایی که با کم‌ترین امکانات دارن سعی‌شونو می‌کنن که به خاطر زن بودنشون از پیشرفت محروم نشن.

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.