‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیلیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیلیات. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

خیلی وقت است که می‌خواهم مختصری بنویسم در باب "دفرمه کردن بدن زن در طول تاریخ" که از آن‌دسته موضوعاتی‌ست که بهش علاقه‌مند شده‌ام اما اطلاعاتم در موردش به‌قدر کافی نیست. این پست صرفن نظرات خام خودم است در این‌مورد، به همراه درخواست رفرنس از آن‌ها که بیشتر می‌دانند و احیانن نظرات مرتبط در این مورد.
دفرمه کردن بدن زن، اساسن علیرغم هولناک بودن مفهومش به زبان امروز؛ چیز بسیار رایج و جاری‌ای در طول تاریخ بوده‌است. می‌دانیم که در چین، قرن‌ها پای دختران را از کودکی می‌بستند تا کوچک و ظریف بماند، ولو به قیمت استخوان‌های شکسته و خمیده و دردناک برای کودک و بعدها زن بیچاره. در نقاط پراکنده‌ای در تمام دنیا، اندام جنسی زن را مثله کرده‌اند و می‌کنند (آمار فعلی می‌گوید روزی شش هزار و سالی دو میلیون دختر در جهان مثله می‌شوند) خیلی ساده و علنی، بخش مهمی از بدنش را شکنجه‌وار می‌برند تا به چشم مردان زشت و کثیف نیاید و مردان مطمئن باشند که دختر باکره می‌گیرند. در بعضی کشورهای افریقایی سینه‌ی دختران نوجوان را با سنگ و اتوی داغ اتو می‌کنند تا رشد نکند و به‌چشم نیاید؛ و دختر از توجه و تجاوز احتمالی مصون بماند.
من فکر می‌کنم پشت این هجوم تاریخی مردسالاری به بدن زن، غیر از تمایل خودخواهانه‌ش به تغییر آن به شکل مطلوب، تلاشی جدی برای ناتوان‌سازی جسمی زن، به ویژه و عمدتن از نظر جنسی نهفته‌است. پاهای زن را می‌بندند و اندام جنسی او را مثله می‌کنند و بدنش را داغ و اتو؛ تا -از ضعف و وابستگی توانایی حرکت بیش از حد لزوم نداشته‌باشد، -میل جنسی‌اش در نتیجه‌ی محرومیت از لذت، سرکوب و فروخورده شود و نجیب بماند، - یکی از مشخصه های بارز ظاهری زنانگی را از دست بدهد: اولن ابژه‌ی جنسی شود و بماند، دومن نامرئی شود و از نظر "غریبه"‌ مصون.
پشت این برخورد سرکوب‌گرانه به عقیده‌ی من دو عامل می‌تواند وجود داشته‌باشد: ناچاری، و ترس. اولن، مالکیت‌طلبی برآمده از خودخواهی مردسالارانه، هر اقدامی را به منظور اختصاصی‌کردن زن توجیه می‌کند. مرد نوعی در این مالکیت‌طلبی با هم‌جنسانش شریک و رقیب است، و سعی می‌کند در حدود میزان توانایی‌ش یکی از این دو طرف (زن -ملک شخصی- و مرد رقیب) را، ناتوان کند تا خیال‌ش از بابت تجاوز به قلمروش راحت باشد:‌ اگر پادشاه باشد و زورش برسد، مردانی را که در خدمت حرمسرایش هستند خواجه می‌کند، و اگر نه، به همان طرف که زورش می‌رسد زور می‌رساند و زن را به شیوه‌های مختلف سرکوب می‌کند. می‌خواهم بگویم هر یک از مردان‌ جامعه‌ای که به مثله‌کردن زن باور دارد، شاید اگر می‌توانست، آلت جنسی بقیه‌ی مردان را می‌برید. اما چون نمی‌تواند، اندام جنسی زن را می‌برد تا یکی از شرکای جرم احتمالی را از بین برده‌باشد.
عامل دوم، شاید ترس مرد از میل جنسی آزاد و محدود نشده‌ی زن باشد. به روش‌هایی غیر از این‌ها هم در طول تاریخ میل جنسی زنانه به طور سیستماتیک تقبیح و سرکوب و تحدید می‌شده‌است. مثلن استفاده از کمربند‌های عفت در قرون وسطا، حدود همان زمانی که اعتقاد بر این بود که در درون زن هیولایی نهفته‌است که اگر - با لذت بردن از رابطه‌ی جنسی- بیدار شود، همه چیز را نابود خواهد کرد. میل جنسی زن همواره زشت و قبیح قلمداد می‌شد و عفت‌سوز و خانمان‌برانداز، همه برای این‌که نهفته و لگام‌خورده نگه‌ش دارند. دلیل چنین ترس عظیمی شاید این باشد که مردان ناخودآگاه هراس دارند که اگر میل جنسی زن به همان میزان که هست بروز یابد، از ارضای آن ناتوان باشند. قبلن در پست وقتی از سکس می‌شنویم.. هم گفته‌بودم که معتقدم مردان می‌ترسند از زبان زنان از سکس بشنوند، مبادا آن چه می‌خواهند و فکر می‌کنند نباشد.
با فریانه که در این‌مورد حرف می‌زدم منتج شدیم که احتمالن در دوره‌ی فعلی، این پدیده‌ی دفرمه کردن بدن زن به شکل کم-محسوس‌تری، در قالب فشار اجتماعی و بیشتر به هدف منطبق کردن زن با الگوی ایده‌آل رویایی مرد و "جذاب" تر شدنش ظهور پیدا می‌کند. انگار بشود گفت که مرد نوعی امروز وسواس مالکیت‌ش کاهش یافته و در عوض ایده‌آلیست‌تر شده‌است، ترجیح می‌دهد به مرزهای قلمرو‌ی تسخیری‌ش فکر نکند و در عوض در زمان موجود، بهترین حالت ممکن را تجربه کند. شاید بتوان این عمل‌های فله‌ای زیبایی را با ارفاق، شکلی از این تغییر فرم در نظر گرفت. این گروه‌گروهی که صورت و بدن‌شان را به دست جراح می‌سپارند بدون این‌که حقیقتن از آن ناراضی باشند بلکه فشار ناخودآگاه جمعی به این "اصلاح" مجبورشان می‌کند تا زیبا و خواستنی ارزیابی‌شان کند.
با وسواس من در مورد نوشتن موضوعات این چنینی -حساس و نیمه علمی- بعضی‌ها آشنایند، و خودم هم حاضرم برایتان قسم بخورم که مثال‌ها و فکت‌هایی که در این خطوط آورده‌ام همه منبع‌ دارند، ولی در این نیمه‌شب نیمه‌مستی؛ دیگر ذکر منبع را بر من ببخشایید. از هر گونه نظر و معرفی رفرنس در این مورد عمیقن استقبال می‌کنم.
* این‌همه فیلم و کتاب دری‌وری خمیازه‌برانگیز معرفی می‌کنید، یکی‌تان نمی‌گوید برو Crash را ببین. به‌خدا همه آدم‌هایی هستید پسیو ریسیست (اصطلاح اختراع کرده‌ و از کرده‌ی خود شادانیم) و من از همه‌تان شرمسارم. لابد یادتان هم اصلن نیست که فردوسی خودمان در داستان سیاوش‌ش چه کرده و به چه عمقی باید که هی رفت و خواند و خوشحال بود. هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش الخ. بلی. به امید آن روز.

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

جــــــــاج می کنم به بانگ بلند

این‌جانب الیزه از این تریبون خستگی و انزجار خود را از تریپ فوق‌روشنفکری "آه بیایید این‌قدر قضاوت نکنیم تا بمیریم" و به ویژه، به ویژه انگیزه بنیادین نگاشته‌شدن این پست، تریپ " قضاوت نکردن خانواده‌ی مقتولی که برمی‌داره با جفت دست‌های خودش طناب دار رو می‌اندازه گردن قاتلی که داره التماس می‌کنه کشته نشه - چون بالاخره ما که در شرایط اون‌ها نبودیم.." که هر دفعه یک بدبختی رو اعدام می‌کنند در وبلاگستان رایج می‌شه اعلام کرده و توضیحات لازمه رو به شرح زیر ارائه می‌دم.

قصد ندارم وارد بحث گنده‌ی اصل قضاوت کردن یا نکردن بشم، اما این‌قدر رو معتقدم که سیستم فوق‌الذکر " قضاوت نکنیم تا جون از کونمون درآد" و کلن تاکید خفه‌کننده بر " جاج نکردن" حرف مفته. عملکرد مغز انسان اینه که پدیده‌های مختلف رو می‌بینه و بررسی و ارزیابی می‌کنه و یه تصمیمی، یه تصویری، برداشتی ازشون ایجاد می‌کنه که همون قضاوت مربوطه‌ است و بر اساسش هم تصمیم‌گیری می‌کنه. شما با خانوم الف رفاقت می‌کنید و برای خانوم ب صرفن از راه دور دست تکون می‌دید، چون مغزتون قضاوت کرده که خانوم الف از جنس مناسب رفاقته و خانوم ب نه. مثال‌ها رو ادامه نمی‌دم دیگه، اما معتقدم قضاوت کردن عمل‌کرد ناخودآگاه و دائم مغزه و اساسن برای زندگی لازم و واجب؛ چون انتخاب‌هایی که جزئیات و کلیات زندگی آدم رو می‌سازن از روی همین قضاوت‌ها انجام می‌شن.

اون مفهومی که قاعدتن باید تحت عنوان قضاوت نکردن در مغز ماها باشه، یحتمل اینه که بدون داشتن اطلاعات کافی در مورد یه پدیده "با صدای بلند" فکر و قضاوت نکنیم (هم‌چنان معتقدم فکر تومغزی و قضاوت ملوی ذهنی بی‌اختیار صورت می‌گیره) کاری که ما می‌تونیم تحت عنوان قضاوت نکردن انجام بدیم و از بقیه بخوایم اینه که این زمزمه‌های ذهنی‌شون رو اولن سعی کنند کنترل کنند، دومن سعی کنند تا وقتی اطلاعات دقیق و کافی ندارند بهش پروبال ندن و حقیقت محض در نظرش نگیرن و همه‌چی رو در حد حدس و احتمال نگه دارن، سومن اعلان عمومی‌ش نکنند (داد نزنند هوی جند.ه! ر.ک گودر) و سعی کنن اجازه ندن این قضاوت‌ها مادامی که با دونستن تمام جنبه‌های یک مساله، برای خودشون قطعی نشده (که این حالت خیلی سخت و حتا می‌شه گفت غیر ممکنه) توی رفتار و طرز فکر و به ویژه رفتار عمومی‌شون نسبت به فرد یا مساله تاثیر منفی نذاره.
این از این.
بعد این وسط من معتقدترم، که بعضی جاها "باید" قضاوت کرد. بعضی جاها تو برای خودت، و اصلن نه فقط تو، "انسانیت" برای خودش اصول و خط و خطوط داری و داره و شکستن اون‌ها منفور و قضاوت-طلب و حتا واکنش‌طلبه. این‌جاهاست که اگه قضاوت نکنی سیب‌زمینی‌ای، اگه قضاوت کنی و بسته به وخامت مساله دخالت نکنی دیگه برچسب‌های منفی مختلفی بسته به حالت مذکور به‌ت می‌چسبه. من شخصن نمی‌تونم آدمی که فی‌المثل تو خیابون بچه‌شو می‌زنه ببینم و قضاوت نکنم که این آدم الان داره کار زشت و وحشیانه‌ای انجام می‌ده و اگر در توانم باشه قطعن دخالت می‌کنم. منظورم روشنه؟ با تمام نسبیتی که تا دسته جهان رو فرا گرفته هنوز بعضی چیزها مطلق‌اند و تو به عنوان آدم باید به نقض این مطلقات- اگه نمی‌تونی واکنش نشون بدی- حداقل حساس باشی و تقبیحش کنی.

یه چیزایی مثل تجاوز، خشونت به کودکان، قتل عامدانه و عالمانه‌ی یک نفری که از زنده بودنش ضرری به تو یا کس دیگه‌ای نمی‌رسه، تا ابدالآباد غلطه. (منظورم این نیست که مخالف حالت آخر کار درستیه، صرفن موضوع پست رو دارم توضیح می‌دم) این کار تا جهان بوده و هست و خواهد بود زشت و غیرانسانی و سنگ‌دلانه‌ست و هیچ توجیهی نمی‌شه براش آورد. باید قضاوتش کرد. باید تقبیحش کرد. باید کشتن یه نفر دیگه بر اساس حس انتقام‌جویی رو منفور و زشت دونست و جلوش ایستاد. این وسط هیچ "شرایطی"، هیچ حجم اندوه و ناراحتی و خشم خانواده‌ی مقتول، نمی‌تونه این عمل رو توجیه کنه. یعنی که چی که تو یه موقعیت خیلی حساب‌شده و برنامه‌ریزی شده با حضور شهود و قاضی و فلان و چنان، در کمال خون‌سردی، با دو تا دست‌هات طناب دار رو بندازی گردن آدمی که داره به‌ات التماس می‌کنه جونش رو نگیری و بعد هم چارپایه رو تلق از زیر پاش بزنی و عملن؛ عملن یه آدمی رو "بکشی"، چون تو یه شرایط بحرانی مثلن دعوا بدون این همه تشریفات و اتفاقن عزیزی از تو رو کشته. که مثلن دلت خنک شه. می‌خوام صد سال سیاه خنک نشه خب. می‌خوام دوهزار سال دربدر و آواره‌ی مطب این روان‌کاو و اون تراپیست بشی تا بتونی خشم و غصه‌ت رو از کشته‌شدن عزیزت هضم کنی و باهاش کنار بیای ولی جون یه آدمی رو نگیری. هیچ حجمی از درد و اندوهی که توی نوعی بابت کشته شدن عزیزت متحمل شدی نمی‌تونه توجیه یا حتا سبک‌تر کننده‌ی بار وحشیانه‌بودن عمل‌ت باشه. حرفم واضحه؟! یه چنین حجمی از سنگدلی و خونسردی تو گرفتن جون یه آدم زشته، قبیحه؛ تهوع‌آوره و باید تقبیح بشه. باید.

اینه که من در این مورد خاص جاج می‌کنم و از کرده‌ی خود دل‌شادم که هر "اولیاءدم" ای که برمی‌داره چنین‌کاری می‌کنه باید به انسانیت‌ش شک کرد. اگر شما هم چنین قضاوتی نمی‌کنید یا چنین شکی نمی‌کنید، حاضرم در کمال سربلندی و تنگ‌فکری و خاک‌برسری و عصر حجریت؛ به انسانیت و شجاعت ابراز عقیده‌ی شما هم شک کنم. به صف لطفن.

* اصلن هیچ ایده‌ای ندارید که من جهت به کار نبردن کلمات انگلیسی رایج‌ام که کلن مدل حرف زدنمه و جایگزینی معادل فارسی ِ بعضن نارساشون واسه خاطر دل شما خوانندگان عزیز که یهویی تصمیم گرفتم بهتون حال بدم، و ایضن جهت رعایت کردن نیم‌فاصله برای دل عطای یک پنجره چه زجر و زحمتی رو متحمل شدم که الان ماچ دارم به خدا.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

من آدم غر زدن نیستم. اصلاح می کنم: الان دیگه آدم غر زدن نیستم. تا زنده ای چیز یاد می گیری، هوم؟ من یکی به قیمت گرونی یاد گرفتم اگر هم به فرض محال قرار باشه چیزی عوض بشه، دائم گفتن عوضش نمی کنه. مثل این می مونه که یکی هی یه سوزنی بکنه توی تنت، تو هم هر دفعه بگی آخ. آخ مزبور به قدر کفایت موقتن درد و عصبانیتت رو تخلیه می کنه که درد سوزنه که خوابید، یادت بره این جایی که وایسادی جاییه که دوباره احتمال سوزن بهت فرو رفتن داره. این جوریه که دور باطل مزبور تکرار می شه، بعد یه مدت آخ های تو هم این قدر تکراری می شه که حتا دیگه طرف نمی فهمه دردت میاد واقعنی. بعد تو گیج می شی و دردت میاد و روانی می شی که آخه چه جوری می شه یه آدمی که دوستش داری، دردت بیاره و عین خیالشم نباشه که دردت آورده. دیگه یادت نمی آد که خودت دردت اومدن و هیچ اتفاقی نیفتادن رو تبدیل کردی به الگوی تکرارشونده.
اوهوم. این جوریه که من دیگه آدم غر زدن نیستم. یه زمانی اگه تو موقعیت الانم بودم می رفتم یقه دو سه نفر رو می گرفتم می نشوندم شون و بهشون توضیح می دادم که بابا، الان تو منو آخ، یا تو قبلن منو آخ، یا خلاصه که بابا آخ! ولی الان آدمی هستم که یه نگاه به شون می ندازم، یه نگاه به تمام آخ هایی که صراحتن قبلن گفتم و تو گوش شون فرو نرفته؛ بعد خیلی آروم خودم رو می کشم کنار و از منطقه ی خطر دور می کنم. از آدم آخ-دار مزبور اصن.
می دونی آدم ها تیغ دارن، عین جوجه تیغی. آدم ها همیشه و بدون استثنا اگه مواظب نباشن تیغ هاشون می ره توی تن همدیگه. من اون قدرهام که غرش رو می زنم پیر نشدم. اما اون قدری هم دیگه خجسته و تازه نفس نیستم که حوصله ی رابطه هایی رو داشته باشم که فقط من توشون باید مواظب باشم تیغ تو تن کسی فرو نره. اصلن هر کسی باید تیغ-واچر اختصاصی روی خودش نصب داشته باشه.
بگیرین آقاجان؛ به خودتون بگیرین. بعله.

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

هن لباس لکم و بالعکس یا من چه فکری می کردم که ترو پوشیدم یا چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و مانتوهای بنفش خود را در کمد آویزان کنم

بله، می گفتم؛ که توی آلبوم عکس های خانوادگی، حوالی سال 71-2 را اگر بگردید، احتمالن موفق می شوید از خانم های فامیل و آشنا و حتا بلکم خودتان، یک عکسی پیدا کنید دارای فکل مبسوط و چتری افشان بر پیشانی، ملبس به مانتوی بلند گشاد اپل دار مثلن بنفش، با کیف زنجیردار نیم دایره ای، و کفش های پوست ماری.. از این البسه ای که مختصن جهت خانم ماهایا پطرسیان طراحی شده اند و خوب هم به ایشان می آیند. بعد دیده اید آدم با چه غش و خنده و نوستالژی و شرمساری توام با "آخی لپتو بکشم" ی نگاه می کند به این عکس ها .. که می داند احتمالن زمان فشرده شدن دکمه ی دوربین برای خودش در مقیاس آن زمان ها دافی بوده، و احیانن حس می کرده که چه خوشتیپ شدم من و دیس ایز د بست اوت فیت اور، بعد هی نگاه می کند به اپل های پف کرده ی مانتوی بنفش و غش می کند از خنده که آخر لامصب ما آن وقت ها چه جوری فکر می کردیم این قشنگ است؟ چه طور وجدان مان راضی می شد این جور زلف مان را پف بدهیم و دو تا خال منحنی ش را هم بیفشانیم روی پیشانی؟ از محضر خداوند شرم نمی کردیم با این زنجیر کیف؟ بعد هی خنده و تعجب و نوستالژی مهربانانه ی همزمان ش می آید به خود خرش که زمانی حاضر بوده این ها را تن ش کند و خیلی هم احساس هایدی کلوم بوده گی داشته باشد.
بعدتر، باز می گفتم که دیده اید بعضی وقت ها آدم های گذشته تان چه شباهتی پیدا می کنند به این عکس های قدیمی؟ دیده اید عکسی را از خودتان توی بغل آقای فیلان سال هشتاد و الف شمسی نگاه می کنید و آخی گویان غش می کنید که نگـــامون کن، و هی با خودتان فکر می کنید که من قربونت برم آخه چی فک می کردی تو اون موقع که با این نره غول.. بعد هم زمان دل تان برای خود آن وقت تان که فکر می کرد نره غول مزبور از همه دنیا خواستنی تر است غش می رود و خنده تان می گیرد؟ غلیظ ترش، دیده اید اصلن قضاوتی هم ندارید ها، خیلی هم با هم خوبید، اما یک هو مثلن توی جمعی به اکس ای، کسی، آدم گذشته ای، نگاه می کنید و از خودتان تعجب می کنید که از چی چی این بابا خوش تان آمده بود یک زمانی آخر؟ بعد احساس می کنید که الان این عکس قدیمی گوشه تا خورده ای که تویش همچین مانتویی تن تان است و توی بغل همچین آقایی هستید نباید به کسی نشان بدهید اصلن، باید توی آلبوم قایم ش کنید برای خنده های ایام سالخوردگی.
بعدترترش، یک زمانی می شود که یک هویی به شهود می رسید و نتیجه می گیرید که تیک ایت ایزی باباجان، کل هستی اصلن یک مانتو با رنگ بندی و مدل های مختلف است که تند و تند می چرخد. نگاه می کنید می بینید لابد اصلن شخص شخیص خودتان هم، مانتوی بنفش یک بنده خدایی هستید که الان عمرن حاضر نیست تن تان کند. می بینید اصلن آدم ها همه شان یک سری مانتوی بنفش دارند و ناگزیر لابد همه شان هم مانتوی بنفش کس دیگری هستند و اصلن مانتوی بنفش یک گذشته ی مشترک ژنتیک بشری است که آن را گریزی نیست. نگاه می کنید به مانتویی که همین الان تن کرده اید و یک هو لامپ بالای سرتان روشن می شود که قربونت برم فک نکن الان خیلی خوشتیپی، بعدن نگاه می کنی و غش می کنی که من چه فکری می کردم که اینو می پوشیدم آخه ..
بعله آقاجان؛ این جوری می شود که با تعمق و تامل در کمد لباس و آلبوم عکس تان، رستگار می شوید اصلن. دل به مانتوهایتان نمی بندید. نتیجه می گیرید که مانتو پدیده ایست نسبی و ذات شماست که قشنگی و زشتی اش را تعیین می کند. دیگر غم و غصه ی مانتوهای جرخورده تان را نمی خورید، از مانتوهای بنفش از مدافتاده تان هم خجالت نمی کشید. یاد می گیرید که مانتوهای بنفش اپل دارتان را، با مهربانی و لطافت آویزان کنید توی کمد، هر از گاهی بروید دستی به شان بکشید و نوستول بشوید و بخندید و با خاطر منبسط بروید دنبال قورقور روزانه تان. یادی هم از ما به عنوان مخترع فلسفه ی مانتوهای بنفش بکنید. اوهوم.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

الرساله فی المضرات حسن منظر یا خوشگلا صرفن باید برقصن

لعنت هرمس بر من باد اگر از تکرارکنندگان خرمگس‌وار جمله‌ی بیضوی «دختر یا خوشگل می‌شه یا درس‌خون» و یا حتا «پسر یا خوشگل می‌شه یا خوش‌سک.س» (از اختراعات من و دوستان) باشم، اما خاک دو عالم بر سرمان بکنند که چنین جمله‌هایی متاسفانه بعضن واقعیت می‌یابند! حقیقتش این است که معتقدم به این که انسان‌ها، و بالاخص زنان زیبا، در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی قرار دارند. زیبا که می‌گویم منظورم زیبایی و مموشی و جذابیت معمولی نیست که اکثر آدم‌ها دارند، که بالاخره هر کس یا زلف کمندی دارد یا چشم و ابروی عاشق‌کشی یا لب لعلی، منظورم زیبایی فوق‌معمولی و «رمدیوس خوشگله‌ای» (تابلو است که من تازه جای گیومه‌ را روی کیبردم یاد گرفته‌ام؟:ی ) است که بعضی‌ها دارند که از در که تو می‌روند چشم‌ها خیره شود و ملت لابد دست‌هاشان را روی پرتقال‌هاشان ببرند. به‌قدر کافی مثال این موضوع را هم دوروبرم دیده‌ام، که آدم‌های زیبا حس می‌کنند بای‌دیفالت به‌قدر کافی محاسن و مزایا دارند و دیگر لازم نیست کاری بکنند و چیزی بر خودشان بیفزایند تا مقبول واقع شوند. تقصیر خودشان هم نیست بنده‌گان خدا، ما جماعت عقل به چشم و ظاهرپرست هم چنان از عنفوان کودکی قربان‌صدقه‌شان می‌رویم و باد به غبغب‌شان می‌اندازیم که تمام تایید اجتماعی و فیدبک‌های موردنیازشان را یک‌جا از همین کانال چشم‌وابرو دریافت می‌کنند. انسان هم که اساسن موجود فراااااخ! دیگر برای چی به خودش زحمت بدهد دوزار بار خودش کند وقتی آلردی همه حس می‌کنند خیلی خفن است؟!

به‌ویژه؛ این موضوع در مورد دختران مصداق پیدا می‌کند که اساسن انتظاری که در جامعه مردسالار ازشان می‌رود زیبایی و جذابیت جنسی و ایفای نقش‌های سنتی مادر و همسر است. وقتی رسالت اصلی‌شان خودبه‌خود تقریبن انجام‌شده؛ و کسی هم چندان انتظار دیگری ازشان ندارد، یعنی خب لایه رویی به‌قدر کافی جذاب است که کسی به محتویات موجود یا ناموجود یا احتمالی‌شان توجه نکند و توقع‌ش را هم نداشته‌باشد، خب بسیار محتمل است که به همان کفایت کنند و عمر گران‌مایه را در بزازی و سلمانی و سولاریوم و خیاطی صرف کنند و به قول دکتر «قربانی زن بودن‌شان شوند و پارچه را به کتاب ترجیح دهند». به جان عزیزتان به شمار موهای سرم دختر و پسر بسیار زیبا دیده‌ام که هیچ‌وقت نیازی پیدا نکنند و حتا نیازی حس نکنند که سلول‌های خاکستری مغز را به کار بیندازند! و اتفاقن همین آدم‌ها اگر فیزیکی معمولی داشتند، اگر برای گرفتن تایید و تحسین اجتماعی به چیزی غیر از ظاهر نیاز پیدا می‌کردند؛ اگر مغزشان را به کار می‌انداختند و اندکی فکر می‌کردند و می‌دیدند و می‌خواندند آدم‌های بسیار جذاب‌تری می‌شدند، تا این عروسک خوش‌منظر خنگ فعلی.

این است که می‌گویم آدم‌های زیبا در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی‌اند. بس‌که جامعه همان که خواسته را ازشان گرفته و آن‌قدر بابتش تحسین و تاییدشان می‌کند که دیگر قدمی فراتر نروند. صد البته که این قانون نیست و بی‌شمار آدم‌های فوق‌العاده زیبا و باهوش و باشعور هم داریم، اما در کل شخصن معتقدم اصلن هیچ کس دیگر نه؛ ولی خود من، اگر انشالله شکل آنجلینا جولی می‌بودم احتمال خوبی وجود داشت که در استیج لوندی و دلبری و عاشق‌کشی متوقف شده و مثل سباستین (خرچنگ گوگولی پری دریایی :ی ) مژه‌ به‌هم بزنم و لب غنچه کنم و خنگ بار بیایم.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

- می‌گوید دنبال دکتر زنان خوب می‌گردد. مشکلش را می‌پرسم، عفونت ساده‌ی واژن است و نسخه‌ای برای قرص ضدبارداری. به‌اش می‌گویم مشکل چندان پیچیده‌ای ندارد و در حدود سرماخوردگی‌ست که پیش هر دکتری می‌شود برد، خیلی نیازی به دنبال دکتر "خوب" گشتن نیست. بعد دوزاری‌ام می‌افتد و می‌پرسم که آیا منظورش دکتری است که اندکی روشن‌فکر و حریم-شخصی-فهم باشد و به وضعیت تجرد و دوست‌پسر و سک.س داشتن‌اش عکس‌العمل بدی نشان ندهد؟ می‌گوید نه، این مورد مهم نیست؛ چون حلقه می‌اندازد و به دکتر خواهد گفت که متاهل است. می‌گویم: ولی تو که متاهل نیستی. می‌گوید وضعیتم فرقی با ازدواج ندارد. با یک نفر در رابطه‌ی جدی و متعهدم. می‌گویم درست، ولی متاهل نیستی. چرا راستش را به دکتر نگویی؟ می‌گوید که حوصله‌ی نگاه‌های آن‌چنانی احتمالی و قضاوت‌های دکتر را ندارد.

- روشن‌فکر است و "دگراندیش" و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتاب‌های کتاب‌خانه‌ش و نمود بیرونی‌ش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنین‌ام و چنان‌ام. هنوز اگر آستین لباس‌اش بالا باشد، یا خدای‌نکرده پسری نگاه‌اش کند؛ دوست‌پسرش اخم می‌کند و تو هم می‌رود و اعتراض می‌کند و دخترک هم مطیع و رام "مورد" منکراتی را برطرف می‌کند. مرد است دیگر. غیرت دارد.

- معتقد است سک.س پیش از ازدواج اشکالی ندارد و برای همه اتفاق می‌افتد. اما هم‌چنان سفت و سخت دودستی به بکارت‌اش چسبیده چون «بالاخره می‌خوام تو این جامعه ازدواج کنم». طبعن لزومی هم ندارد شوهر آینده بفهمد که خانم‌اش قبلن با کسی خوابیده. «مردی که این‌قدر احمقه هم حقشه که بهش دروغ گفته‌بشه» نمی‌گوید این وسط تکلیف میزان حماقت خودش چیست و او چی حق‌اش است؟

- دوست‌دختر دارد و دوست‌دختر بیچاره فکر می‌کند که رابطه؛ متعهد کننده است. پسرک کلن این‌طرف و آن‌طرف با هر کسی که دست بدهد می‌خوابد و معتقد است باید قبل از ازدواج آن‌قدر سک.س داشته‌باشد که «سیرمونی» بگیرد. در جواب من که می‌پرسم چرا به دوست‌دخترت راستش را نمی‌گویی؛ بحث را عوض می‌کند.

دارم فکر می‌کنم ما کی یاد گرفتیم این‌طور، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ بگوییم؟‌ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهامان به عناوین مختلف ماست‌مالی و توجیه کنیم و یک کلام مقر نیاییم که عرضه و شهامت عملی کردن عقاید شیک و مردم‌پسندمان را نداریم!! می‌خواهیم با دوست‌پسرهامان بخوابیم ولی یک‌وقت نگاه چپ‌چپ دکتر زنان را روی خودمان تحمل‌ نکنیم، بدون فکر به این‌که بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدم‌های دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه به‌شان مربوط نیست. می‌خواهیم عقاید فمینیستی‌مان را حفظ کنیم ولی از آن‌طرف تحمل از دست دادن دوست‌پسرهای گوگولی دوست‌داشتنی همه‌چیزتمام سنتی را نداریم. می‌خواهیم غرایز جنسی‌مان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی تخم/تخمک علنی کردن و پای عواقب‌اش ایستادن نداریم که مبادا یک‌وقت خدا و خرما یکی‌شان از دست بروند!

دیدن این موارد دیگر جدن برایم تهوع‌برانگیز شده. فکر کرده‌ایم قرار است هیچ بهایی بابت اندیشه‌ی احتمالن متفاوت‌ از نرم جامعه‌مان نپردازیم؟! و با این روند حتمن هم جامعه روزی به جایی خواهد رسید که ظرفیت تحمل تفاوت را داشته‌باشد. به‌شان هم که می‌گویی می‌گویند تحمل عواقب‌اش سخت است و ما نمی‌توانیم. می‌گویی اگر من می‌توانم و فلانی و بهمانی و هزارنفر دیگر می‌توانند تو هم می‌توانی، می‌فرمایند نه تو شجاعی و الی و بلی و تو می‌توانی و من نه! اولن که مگر ما شاخ داریم و دم و تو نداری که ما بتوانیم و تو نتوانی! همه از یک فرهنگ و یک جامعه و یک بستر بلند شده‌ایم؛ تنها فرق بین‌مان احتمالن انتخاب، یا توهم انتخاب - سلام آقای دکتر- ماست به خواستن و پایش ایستادن و انتخاب تو به خواستن و کردن و ماله کشیدن. دومن هم که اصلن اگر این‌طوری‌ست که تو یکی شخصن خیلی غلط می‌کنی بخواهی ده سال دیگر در آزادی فرهنگی نسبی‌ای که من و امثال من با تحمل هزار نگاه و حرف ناروا به دست آورده‌ایم لم بدهی و سیگار دود کنی. اگر نمی‌توانی؛ خیلی غلط می‌کنی که اساسن می‌خواهی چیزی را که نمی‌توانی بخواهی. نخواه. نکن. نمی‌میری. من قول می‌دهم که نمی‌میری. تا حالاش که کسی نمرده.
به نظر من آدمی که اقلن به همان نرم جامعه بچسبد و آن ارزش‌ها را طابق‌النعل بالنعل در زندگانی‌اش رعایت کند، حتا اگر بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد از این سیستم خارج شود ولی چون می‌داند که پای عواقب‌اش نمی‌تواند بایستد جلوی دلش را می‌گیرد؛ خیلی آدم‌تر و قابل‌احترام‌تر از این عزیزان دوروی ریاکار گشاد زیاده‌خواه است.
البته و صد البته که شیوه‌ی مورد علاقه‌ی من «من همینم و همینه که هست» در این مورد هم راه اجرا دارد، ولی باید دقت کرد که این جمله‌ي مقدس اتومات برای مخاطب نیز حق مسلم و الهی‌ای ایجاد می‌کند مبنی بر «آدم شدیدن تخمی‌ای هستی عزیزم»
مخلص این‌که دفعه‌ی بعد که بانوی فمینیستی را با مردی «خودتو بپوشون ضعیفه» به عنوان پارتنر ببینم، کسی را رهسپار مطب دکتر زنان با حلقه‌ی دروغی بر دست، دختری یا پسری را در حال دروغ گفتن به پارتنرش و الخ؛ هیچ تضمینی نمی‌دهم با کفش زمستانی سنگین نکوبم بر سرش. گفته‌بودم قبلن؛ که داشتن مقدار متعادلی تخم/تخمک، برای سلامتی انسان مفید است. باور کنید مفید است!
پست مرتبط:
تئوری پردازی در حد سیمون؛ دوبوآر لایف استایل برگرفته از فاطمه رجبی
دیگنیتی ... خواهران من، دیگنیتی!

پی‌نوشت: دوست تیزبین و نکته‌سنجی در کامنت‌ها به تناقض ظاهری این پست با پست «تا کی کجا ...» اشاره کرده‌است. توضیح را همان‌جا داده‌ام ولی عجالتن این را پای این مطلب اضافه کنم که: همه‌ی ما تظاهر می‌کنیم. جاهایی، و وقت‌هایی. ولی حداقل می‌توانیم تا مجبور نیستیم تظاهر نکنیم. مجبور هم معمولن در رویارویی با ساختار قدرت تعریف می‌شود. می‌خواهم بگویم؛ جلو کشیدن مقنعه موقع رد شدن از دم گشت ارشاد و نگهبان دانشگاه؛ قابل درک است چون مجبوریم؛ ولی حجاب سفت‌وسخت کردن از نگرانی نگاه در و همسایه و مردم خیابان ... خودتان تعمیم بدهید.

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

زبان دوم حق مسلم مخاطبین ماست

فارسی که حرف می زنی، یا اساسن به زبان مادری، فاصله ی "بیان" تا "درک" و فاصله ی "مفهوم" تا "بیان" فقط یک قدم است. یعنی آن چه به ذهن ات می رسد همان طور می گویی اش و آن چه می گویی همان لحظه شنیده و فهمیده می شود. بدون هیچ واسطه ای و بدون هیچ مکثی و صبری و پرده ای. این است که مفاهیم تیز اند، صریح، زاویه دار و تند؛ پررنگ و براق و تو-ذوق زننده. تو بگو قالی نویی که نشسته باشند و رنگ هاش تند و براق چشم را بزند و فرو برود توی اعصاب بینایی ت. بگو کلمه هایی که در فضا شلیک می شوند و صاف می خورند توی صورت طرف. بلکم درست روی دماغ - شاید عمل کرده- اش.
به زبان دوم که حرف می زنی، پرده می افتد روی مفاهیم. انگار حریر نازکی، در فاصله ی بین تولید ذهنی مفهوم تا ترجمه شدن اش به زبان دوم* و بیانش، و در فاصله ی بیان و شنیده شدن تا ترجمه شدن ذهنی و درک شدنش، روی آن مفهوم را بپوشاند. لطیف ترش کند، آرام تر، با زاویه های ساییده و پیچیده در لفافه. انگار آن چه می گویی را، نمی گویی و در عین حال گفته ای ش. انگار مفاهیم به زبان دوم یک درجه ضعیف تر و کم رنگ تر و محوتر می شوند. انگار مطلوب و نامطلوب بوده گی شان کم رنگ می شود، انگار می شود قربان صدقه رفت بدون ترس برداشت اشتباه کردن و فحش داد بدون نگرانی آزرده خاطر شدن مخاطب. انگار کلمه ها پیچیده در لفاف نازک شان در فضا شناور می شوند و غوطه خوران آرام می نشینند روی سروشانه و موهای مخاطب.
این است که من می گویم آدم ها باید زبان دوم داشته باشند. آدم ها باید زبانی داشته باشند که موقع گریز از صراحت گزنده ی زندگی و کلمه های هزارساله ی مادری پناه ببرند به اش تا تحمل مفاهیم را آسان تر کند برای شان. آدم ها باید زبان دوم مشترک داشته باشند که بتوانند موقعی که چشم شان خسته ست از پشت پرده های حریر با هم حرف بزنند. آدم ها باید زبان دومی داشته باشند که آوازهاش را بخوانند و هر وقت خیلی دردشان گرفت زیر لب به اش غرولند کنند.

*البته که بعضی مواقع زبان دوم آن چنان به ات می آمیزد که مفاهیم از اول به همان زبان تولید می شوند و برای فارسی حرف زدن باید ترجمه کنی! و یک وقت هایی ترجمه هات باگ دارد و لقب تازه به دوران رسیده هم می چسبد به ات! :ی
** این پست قرار نبود این قدر جدی بشود که، قرار بود در حقیقت من غری بزنم که این یاروهه چرا انگلیسی بلدش نیست که من بدون این که رویم نشود و ملاحظه کنم و رودرواسی، بهش بگویم ناک ایت آف بابا؟!

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

چگونه از روی شکم حرف نزنیم

در حقیقت چیزی که می‌خوام بگم اینه که
ممکنه آقای ایکس دزد باشه
ممکنه شما دیدین که آقای ایکس ساعت خانوم ایگرگ رو یواشکی برداشته گذاشته جیبش
در این حال شما حق دارین بگین آقای ایکس دزده
حتا اگه واقعن دزد نباشه و اون کار رو محض شوخی کرده‌باشه، شما منطقن می‌تونین این‌طور فکر کنین، چون فکتی دارین که بر اساسش این فکر رو بکنین.

ممکنه آقای ایکس دزد باشه
شما هیچ وقت ندیدین آقای ایکس کاری بکنه که به دزدی شبیه باشه
ولی حدس می‌زنین، یا حتا شاید از یکی که از یکی شنیده شنیدین که آقای ایکس دزده
دهنتون رو ببندین لطفن، چون در این حالت حق ندارین بگین آقای ایکس دزده.
حتا اگه واقعن دزد باشه، شما هیچ فکتی ندارین که بر اساسش اینجوری فکر کنین!

عاقلان را اشارتی کافیست هم.

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

سه تایی ِ عجیب و غریب

دخترک با ذوق‌وشوق تعریف می‌کرد که به دوست‌دختر سابق‌اش زنگ زده و قرار شده هم‌را ببینند. می‌دانستم که کل تابستان منتظر این موقعیت بوده، که به هیکل‌اش رسیده و برنزه کرده و موهایش را جینگولک‌جات کرده که به این حربه‌ها دوست‌دختر سابق را Impress کند و برگرداند. می‌دانستم که با تمام غرور و از خود راضی بوده‌گی و بدادایی‌اش، بدجوری- بدجوری عاشق است و هر کاری حاضر است برای برگرداندن دوست‌دختر سابق بکند. و این وسط داشتم به این فکر می‌کردم که خانم مزبور امسال به دانشگاه می‌رود و به احتمال قابل‌توجهی دوست‌پسری، چیزی خواهد گرفت و احتمال این که دخترک را به تاریخ بسپارد چه‌قدر زیاد است.
در دو سه مورد شاهد این موضوع بوده‌ام - و تحلیل خودم هم چنین است - که دختران لز-بین یا بای-سکشوال، جدا از همه‌ی مشکلات دیگر شخصی و اجتماعی، در روابط عاطفی و جن.سی‌شان با رقیب عظیمی به نام "مرد" مواجه‌اند، اگر که پارتنرشان لز-بین صددرصد نباشد، یا به اندازه‌ی آنان درگیر رابطه نباشد. اگرچه حسادت در این نوع روابط تا جایی که من دیده‌ام نقش بسیار کمتری از روابط مرد-زن بازی می‌کند، اما به هر حال، سایه‌ی خطری همیشه هست: این که پارتنرت عاشق مردی شود یا به مردی کشش جنسی پیدا کند آن‌قدر که مرد از تو عزیزتر و مهم‌تر شود. و بدبختی این‌جاست که در این حالت، رقابت اصلن معنایی پیدا نمی‌کند، چون زمینه‌ی رابطه در دو حالت کاملن متفاوت است. دختر نه می‌تواند سک.س همسان با یک مرد را ارائه دهد، و نه می‌تواند احساساتی که یک مرد برمی‌انگیزد را برانگیزد. احتمال باخت به رقیب مذکر، متاسفانه بسیار زیاد است.
البته که این مساله دو سر دارد، مثلن در حالتی که پسری، پارتنر‌ ِ بای-سکشوال داشته‌باشد. اما باز هم دیده‌ها و منطق من چنین نتیجه گرفته که به طرز بسیار خنده‌داری پسرها در این مورد چندان حسادتی نمی‌کنند. آن‌قدر به قول ایشان در توهم فاعل مطلق بودن‌اند، و آن‌قدر خود را به طور بدیهی از یک دختر برتر می‌بینند و آن‌قدر عمیق معتقدند که چیزی دارند که دخترک - رقیب- ندارد، که هیچ احساس خطری نمی‌کنند. مشاهده‌ي شخصی‌ای در مورد این که نهایتن کدام طرف - دختر یا پسر - انتخاب می‌شود ندارم، ولی به نظرم قیافه‌ی پسری که پارتنرش به خاطر دختری ترک‌اش کرده، جدن باید دیدنی باشد!

* طبق معمول، تمام گفته‌ها مشاهدات و نظرات شخصی‌اند و اصراری بر تعمیم‌پذیر بودن‌شان ندارم.

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

تا روز قیامت ...

‌پدیده‌ای به‌نام قهر، اساسن برای من تعریف نشده‌است. به یاد نمی‌آورم در زندگیم زمانی با کسی به طور جدی قهر بوده‌باشم، و اگر هم بوده‌ام در حد یکی دو ساعت بوده‌است. قهر برای‌ام معنی ندارد: یا دوستیم، یا رابطه داریم، یا نداریم. حالت وسطی وجود ندارد. علل این قهرناپذیری هم روشن‌اند: اول بی‌صبری و بی‌تابی ذاتی‌ام برای روشن بودن همه‌چیز، که طاقت نمی‌آورم رابطه‌ای، دوستی‌ای، چیزی، در حالت بینابین و تکلیف-نامعلوم باشد. قهر تعلیق-پذیری می‌خواهد، صبر و حوصله و طاقت می‌خواهد و انرژی ذهنی که عین میدان جنگ ادامه‌اش دهی و حتا شاید گاهی در لوپ لج‌بازی هم بیفتی، تا آخر «بازنده» کوتاه بیاید و برای آشتی پیش‌قدم شود. علت دیگر حافظه‌ی نسبتن درخشان‌ام در به‌یادسپاری انواع و اقسام چیزهای بی‌فایده، ولی در برخی موارد خنده‌دار بی‌نهایت ضعیف است که باعث می‌شود یادم برود با طرف قهرم و بعد از نیم ساعت روی سروکول‌اش بپرم و سوشالایز کنم، و عکس‌العمل متعجب و گاهی پیروزمندانه‌ی فرد قهرشونده باشد که یادم بیندازد ای بابا مثلن خیر سرم قهر بوده‌ام!
علت درخشان سوم، احساسات خنده‌دار غلیظ مادرانه‌ام است که کل کائنات را «بچه‌م» می‌بینم و اساسن حماقت‌ها و بدی‌های ملت را به چشم مادری نگاه می‌کنم که بچه‌اش جفتک می‌اندازد و او عصبانی می‌شود ولی خب.. بچه‌ست دیگر؛ چه کارش می‌شود کرد! این احساس به‌خصوص در مورد جنس مذکر غلظت می‌یابد، تا جایی که هر خریت و هر حماقتی می‌کنند بعد یک‌دوروز که عصبانیت‌ام فروبنشیند، دوباره حس می‌کنم که ای بابا این‌ها که بچه‌هایی‌اند که سروته‌شان را کشیده‌اند، این‌ها که نمی‌فهمند؛ از این‌ها که توقعی نمی‌شود داشت، حالا بچه‌ست یک خریتی کرده .. و به هر حال نمی‌توانم چندان چیزی به‌دل بگیرم.
قهر نمی‌کنم، اما متاسفانه یا خوشبختانه چیزی را هم، بدون به رو آوردن و گفت‌وگو، به کسی نمی‌بخشم. اگر ناراحت‌ام کنند، چون می‌دانم که تا وقتی نگویم و تا وقتی توضیح یا عذرخواهی نشنوم در دلم خواهد ماند و ضمنن قهر هم نمی‌توانم بکنم؛ در اولین فرصت ناراحتی‌م را با فرد خاطی(؟) در میان می‌گذارم. بالاخره یا می‌پذیرد و عذر می‌خواهد، یا نمی‌پذیرد و دعوایمان می‌شود و آن‌قدر سروکله‌ی هم می‌زنیم تا یکی کوتاه بیاید، یا نمی‌دانم چه می‌شود. ولی حداقل‌اش این است که چیزی در دل‌ام نمانده و سرطان هم نخواهم گرفت! :ی

کلن هرجای دیگری این پست‌های «خود-شرح‌دهنده» را که می‌خوانم فکر می‌کنم خب که چی؟! حالا هم همین را از خودم پرسیدم. ولی بر خلاف همیشه که معمولن هدف‌ام از گفتن این که من چنین‌ام این نیست که شما هم چنین باشید، این بار دقیقن همین منظور را دارم: قهر نکنید. بچه‌گانه، سخت، انرژی‌بر و دردسرساز است. صراحت و صداقت و بازگو کردن ناراحتی‌ها، سیاست به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر و کارگشاتری‌ست.

پی‌نوشت شرم‌آور: تنها کسی که به مدت بیش‌ از چند ساعت و با وجدان آسوده باهاش قهر می‌کنم و حرف نمی‌زنم پدرم است. شاید چون خیالم راحت است که «رابطه داریم» و هیچ حربه‌ی دیگری هم برای مقابله با آزار رساندن‌اش سراغ ندارم. هر چند این‌قهرهایم هم بعد یکی دوروز با فراموش کردن این که قهرم به پایان می‌رسد و پدرم پیروزمندانه نگاه‌ام می‌کند و می‌گوید «آدم با شاه که قهر نمی‌کنه!»

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

در باب تفدس بی هوده ی تن

دیرزمانی قبل همه جا، و حتا همین حالا در جاهایی غیر از این جزیره ی اطراف من، «تن» حریمی مقدس بود، با ارزش و اهمیتی بی نهایت و بی جا و بی مناسبت که بدان نهاده شده بود. تن باارزش ترین گنجینه ی شخصی طبقه بندی می شد، آخرین سنگری که «غریبه» (غریبه ای که می رفت تا آشنا شود) را ممکن بود به اش راه دهی، آخرین قدمی که در راه نزدیک شدن دو انسان می شد برداشت، نردبان نزدیکی و الفت را باید پله پله می رفتی تا در آخرین قدم به عنوان جایزه، یا به عنوان مهر تاییدی بر رسیدن به خط پایان، روبانی را ببری و قدم به آن جایگاه نهایی بگذاری. فرقی نمی کرد آدم ها که باشند و چه باشند و چه قدر متفاوت از هم، به هر حال با ارزش ترین داشته و قیمتی ترین پیش کشی که می توانستند به دیگری بکنند، همان تنی بود که هر کسی می داشت.

حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.

من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.