بله، می گفتم؛ که توی آلبوم عکس های خانوادگی، حوالی سال 71-2 را اگر بگردید، احتمالن موفق می شوید از خانم های فامیل و آشنا و حتا بلکم خودتان، یک عکسی پیدا کنید دارای فکل مبسوط و چتری افشان بر پیشانی، ملبس به مانتوی بلند گشاد اپل دار مثلن بنفش، با کیف زنجیردار نیم دایره ای، و کفش های پوست ماری.. از این البسه ای که مختصن جهت خانم ماهایا پطرسیان طراحی شده اند و خوب هم به ایشان می آیند. بعد دیده اید آدم با چه غش و خنده و نوستالژی و شرمساری توام با "آخی لپتو بکشم" ی نگاه می کند به این عکس ها .. که می داند احتمالن زمان فشرده شدن دکمه ی دوربین برای خودش در مقیاس آن زمان ها دافی بوده، و احیانن حس می کرده که چه خوشتیپ شدم من و دیس ایز د بست اوت فیت اور، بعد هی نگاه می کند به اپل های پف کرده ی مانتوی بنفش و غش می کند از خنده که آخر لامصب ما آن وقت ها چه جوری فکر می کردیم این قشنگ است؟ چه طور وجدان مان راضی می شد این جور زلف مان را پف بدهیم و دو تا خال منحنی ش را هم بیفشانیم روی پیشانی؟ از محضر خداوند شرم نمی کردیم با این زنجیر کیف؟ بعد هی خنده و تعجب و نوستالژی مهربانانه ی همزمان ش می آید به خود خرش که زمانی حاضر بوده این ها را تن ش کند و خیلی هم احساس هایدی کلوم بوده گی داشته باشد.
بعدتر، باز می گفتم که دیده اید بعضی وقت ها آدم های گذشته تان چه شباهتی پیدا می کنند به این عکس های قدیمی؟ دیده اید عکسی را از خودتان توی بغل آقای فیلان سال هشتاد و الف شمسی نگاه می کنید و آخی گویان غش می کنید که نگـــامون کن، و هی با خودتان فکر می کنید که من قربونت برم آخه چی فک می کردی تو اون موقع که با این نره غول.. بعد هم زمان دل تان برای خود آن وقت تان که فکر می کرد نره غول مزبور از همه دنیا خواستنی تر است غش می رود و خنده تان می گیرد؟ غلیظ ترش، دیده اید اصلن قضاوتی هم ندارید ها، خیلی هم با هم خوبید، اما یک هو مثلن توی جمعی به اکس ای، کسی، آدم گذشته ای، نگاه می کنید و از خودتان تعجب می کنید که از چی چی این بابا خوش تان آمده بود یک زمانی آخر؟ بعد احساس می کنید که الان این عکس قدیمی گوشه تا خورده ای که تویش همچین مانتویی تن تان است و توی بغل همچین آقایی هستید نباید به کسی نشان بدهید اصلن، باید توی آلبوم قایم ش کنید برای خنده های ایام سالخوردگی.
بعدترترش، یک زمانی می شود که یک هویی به شهود می رسید و نتیجه می گیرید که تیک ایت ایزی باباجان، کل هستی اصلن یک مانتو با رنگ بندی و مدل های مختلف است که تند و تند می چرخد. نگاه می کنید می بینید لابد اصلن شخص شخیص خودتان هم، مانتوی بنفش یک بنده خدایی هستید که الان عمرن حاضر نیست تن تان کند. می بینید اصلن آدم ها همه شان یک سری مانتوی بنفش دارند و ناگزیر لابد همه شان هم مانتوی بنفش کس دیگری هستند و اصلن مانتوی بنفش یک گذشته ی مشترک ژنتیک بشری است که آن را گریزی نیست. نگاه می کنید به مانتویی که همین الان تن کرده اید و یک هو لامپ بالای سرتان روشن می شود که قربونت برم فک نکن الان خیلی خوشتیپی، بعدن نگاه می کنی و غش می کنی که من چه فکری می کردم که اینو می پوشیدم آخه ..
بعله آقاجان؛ این جوری می شود که با تعمق و تامل در کمد لباس و آلبوم عکس تان، رستگار می شوید اصلن. دل به مانتوهایتان نمی بندید. نتیجه می گیرید که مانتو پدیده ایست نسبی و ذات شماست که قشنگی و زشتی اش را تعیین می کند. دیگر غم و غصه ی مانتوهای جرخورده تان را نمی خورید، از مانتوهای بنفش از مدافتاده تان هم خجالت نمی کشید. یاد می گیرید که مانتوهای بنفش اپل دارتان را، با مهربانی و لطافت آویزان کنید توی کمد، هر از گاهی بروید دستی به شان بکشید و نوستول بشوید و بخندید و با خاطر منبسط بروید دنبال قورقور روزانه تان. یادی هم از ما به عنوان مخترع فلسفه ی مانتوهای بنفش بکنید. اوهوم.
بعدتر، باز می گفتم که دیده اید بعضی وقت ها آدم های گذشته تان چه شباهتی پیدا می کنند به این عکس های قدیمی؟ دیده اید عکسی را از خودتان توی بغل آقای فیلان سال هشتاد و الف شمسی نگاه می کنید و آخی گویان غش می کنید که نگـــامون کن، و هی با خودتان فکر می کنید که من قربونت برم آخه چی فک می کردی تو اون موقع که با این نره غول.. بعد هم زمان دل تان برای خود آن وقت تان که فکر می کرد نره غول مزبور از همه دنیا خواستنی تر است غش می رود و خنده تان می گیرد؟ غلیظ ترش، دیده اید اصلن قضاوتی هم ندارید ها، خیلی هم با هم خوبید، اما یک هو مثلن توی جمعی به اکس ای، کسی، آدم گذشته ای، نگاه می کنید و از خودتان تعجب می کنید که از چی چی این بابا خوش تان آمده بود یک زمانی آخر؟ بعد احساس می کنید که الان این عکس قدیمی گوشه تا خورده ای که تویش همچین مانتویی تن تان است و توی بغل همچین آقایی هستید نباید به کسی نشان بدهید اصلن، باید توی آلبوم قایم ش کنید برای خنده های ایام سالخوردگی.
بعدترترش، یک زمانی می شود که یک هویی به شهود می رسید و نتیجه می گیرید که تیک ایت ایزی باباجان، کل هستی اصلن یک مانتو با رنگ بندی و مدل های مختلف است که تند و تند می چرخد. نگاه می کنید می بینید لابد اصلن شخص شخیص خودتان هم، مانتوی بنفش یک بنده خدایی هستید که الان عمرن حاضر نیست تن تان کند. می بینید اصلن آدم ها همه شان یک سری مانتوی بنفش دارند و ناگزیر لابد همه شان هم مانتوی بنفش کس دیگری هستند و اصلن مانتوی بنفش یک گذشته ی مشترک ژنتیک بشری است که آن را گریزی نیست. نگاه می کنید به مانتویی که همین الان تن کرده اید و یک هو لامپ بالای سرتان روشن می شود که قربونت برم فک نکن الان خیلی خوشتیپی، بعدن نگاه می کنی و غش می کنی که من چه فکری می کردم که اینو می پوشیدم آخه ..
بعله آقاجان؛ این جوری می شود که با تعمق و تامل در کمد لباس و آلبوم عکس تان، رستگار می شوید اصلن. دل به مانتوهایتان نمی بندید. نتیجه می گیرید که مانتو پدیده ایست نسبی و ذات شماست که قشنگی و زشتی اش را تعیین می کند. دیگر غم و غصه ی مانتوهای جرخورده تان را نمی خورید، از مانتوهای بنفش از مدافتاده تان هم خجالت نمی کشید. یاد می گیرید که مانتوهای بنفش اپل دارتان را، با مهربانی و لطافت آویزان کنید توی کمد، هر از گاهی بروید دستی به شان بکشید و نوستول بشوید و بخندید و با خاطر منبسط بروید دنبال قورقور روزانه تان. یادی هم از ما به عنوان مخترع فلسفه ی مانتوهای بنفش بکنید. اوهوم.
برچسبها: تحلیلیات, حالا بیا منو بغل کن, ناطق جرعه ای آب نوشید و افزود

