‏نمایش پست‌ها با برچسب چالش های شباهنگام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چالش های شباهنگام. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

زبان دوم حق مسلم مخاطبین ماست

فارسی که حرف می زنی، یا اساسن به زبان مادری، فاصله ی "بیان" تا "درک" و فاصله ی "مفهوم" تا "بیان" فقط یک قدم است. یعنی آن چه به ذهن ات می رسد همان طور می گویی اش و آن چه می گویی همان لحظه شنیده و فهمیده می شود. بدون هیچ واسطه ای و بدون هیچ مکثی و صبری و پرده ای. این است که مفاهیم تیز اند، صریح، زاویه دار و تند؛ پررنگ و براق و تو-ذوق زننده. تو بگو قالی نویی که نشسته باشند و رنگ هاش تند و براق چشم را بزند و فرو برود توی اعصاب بینایی ت. بگو کلمه هایی که در فضا شلیک می شوند و صاف می خورند توی صورت طرف. بلکم درست روی دماغ - شاید عمل کرده- اش.
به زبان دوم که حرف می زنی، پرده می افتد روی مفاهیم. انگار حریر نازکی، در فاصله ی بین تولید ذهنی مفهوم تا ترجمه شدن اش به زبان دوم* و بیانش، و در فاصله ی بیان و شنیده شدن تا ترجمه شدن ذهنی و درک شدنش، روی آن مفهوم را بپوشاند. لطیف ترش کند، آرام تر، با زاویه های ساییده و پیچیده در لفافه. انگار آن چه می گویی را، نمی گویی و در عین حال گفته ای ش. انگار مفاهیم به زبان دوم یک درجه ضعیف تر و کم رنگ تر و محوتر می شوند. انگار مطلوب و نامطلوب بوده گی شان کم رنگ می شود، انگار می شود قربان صدقه رفت بدون ترس برداشت اشتباه کردن و فحش داد بدون نگرانی آزرده خاطر شدن مخاطب. انگار کلمه ها پیچیده در لفاف نازک شان در فضا شناور می شوند و غوطه خوران آرام می نشینند روی سروشانه و موهای مخاطب.
این است که من می گویم آدم ها باید زبان دوم داشته باشند. آدم ها باید زبانی داشته باشند که موقع گریز از صراحت گزنده ی زندگی و کلمه های هزارساله ی مادری پناه ببرند به اش تا تحمل مفاهیم را آسان تر کند برای شان. آدم ها باید زبان دوم مشترک داشته باشند که بتوانند موقعی که چشم شان خسته ست از پشت پرده های حریر با هم حرف بزنند. آدم ها باید زبان دومی داشته باشند که آوازهاش را بخوانند و هر وقت خیلی دردشان گرفت زیر لب به اش غرولند کنند.

*البته که بعضی مواقع زبان دوم آن چنان به ات می آمیزد که مفاهیم از اول به همان زبان تولید می شوند و برای فارسی حرف زدن باید ترجمه کنی! و یک وقت هایی ترجمه هات باگ دارد و لقب تازه به دوران رسیده هم می چسبد به ات! :ی
** این پست قرار نبود این قدر جدی بشود که، قرار بود در حقیقت من غری بزنم که این یاروهه چرا انگلیسی بلدش نیست که من بدون این که رویم نشود و ملاحظه کنم و رودرواسی، بهش بگویم ناک ایت آف بابا؟!

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

رویاهای خود را با به دست آوردن‌شان به فاک ندهید

هوم
خب همیشه گفتن چیزی که "فتح" بشه؛ جذابیت‌اش رو برای آدم از دست می‌ده
منم همیشه گفتم درسته که این همم.. تقریبن واقعیته؛ ولی یه واقعیت مریض بی‌شرمانه‌ی کثیفه
بعد الان که یکی از اون فتح‌شده‌ها جذابیت‌ش رو به‌چنان سرعتی داره از دست می‌ده که می‌ترسم اگه یه‌ذره دیگه دوروبرش باشم کلن متهوع شم روش
دارم می‌فهمم که این کاهش جذابیت الزامن به خاطر فتح شده‌گی نیست
شاید به خاطر اینه که نزدیک‌اش که می‌شی؛ تازه می‌تونی درست ببینیش؛ که بفهمی اساسن جذاب خاصی هم نبوده و همش یه اشتباه بصری بوده از بیخ و بن.
خلاصه که؛ همینا دیگه.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

به مامانه می‌گم: بابا ول کنین این خواهر کوچیکه رو؛ چیه هر جا می‌خواد بره و بیاد می‌برین و می‌آرین‌اش، یه بیرون می‌ره صد دفعه به‌اش زنگ می‌زنین و نحوه‌ي اومدن و رفتن‌اش رو چک می‌کنین. معلول جسمی و روحی که نیست، بزرگ شده، باید یاد بگیره خودشو تو جامعه اداره کنه. من سن این بودم خودم مستقل همه جا می‌رفتم و می‌اومدم و این بازی‌ها رو هم نداشتیم.
می‌گه: نه مادر این با تو فرق داره. عقل و بار درست حسابی که نداره، از اون طرف هم خوشگله؛ برورو و چشم و ابرو داره، تو چشمه. نمی‌تونم به امون خدا ولش کنم تو این گرگ‌بازار که.
بعد من از اون روز هی دارم فکر می‌کنم که من زشت بودم، بدترکیب بودم، کج بودم، یه وری بودم، کور و کچل بودم، یا چی خلاصه، که خیال‌شون این‌قدر از باب بنده راحته!!