شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

به مامانه می‌گم: بابا ول کنین این خواهر کوچیکه رو؛ چیه هر جا می‌خواد بره و بیاد می‌برین و می‌آرین‌اش، یه بیرون می‌ره صد دفعه به‌اش زنگ می‌زنین و نحوه‌ي اومدن و رفتن‌اش رو چک می‌کنین. معلول جسمی و روحی که نیست، بزرگ شده، باید یاد بگیره خودشو تو جامعه اداره کنه. من سن این بودم خودم مستقل همه جا می‌رفتم و می‌اومدم و این بازی‌ها رو هم نداشتیم.
می‌گه: نه مادر این با تو فرق داره. عقل و بار درست حسابی که نداره، از اون طرف هم خوشگله؛ برورو و چشم و ابرو داره، تو چشمه. نمی‌تونم به امون خدا ولش کنم تو این گرگ‌بازار که.
بعد من از اون روز هی دارم فکر می‌کنم که من زشت بودم، بدترکیب بودم، کج بودم، یه وری بودم، کور و کچل بودم، یا چی خلاصه، که خیال‌شون این‌قدر از باب بنده راحته!!

هیچ نظری موجود نیست: