بعد، یک هو زمانی می رسد که می فهمی ما همه در غارهای تنهایی خودمان زندگی می کنیم. که بدون این که بدانیم همان نومولیت های تک سلولی هستیم در اعماق غارهای پیچ پیچ صدفی. گاهی توهم می زنیم که از غارمان بیرون آمده ایم یا کسی را به اش راه داده ایم، توهم می زنیم که تنها نیستیم، که می توانیم تنها نباشیم. تلاقی های لحظه ای حس و حرف و لبخند و جریان لحظه ای خوشبختی در درون مان باعث می شود فکر کنیم که می شود که همیشه این طور باشد. ولی توهم که از بین رفت، و چشم که باز می کنی می بینی که هنوز هم تو هستی با همان تک دانه سلول در پیچ پیچ دیوارهای غارت. می فهمی که همین است، که جز این نمی تواند باشد و اساسن قرار هم نبوده باشد. بعد می نشینی، آرام، ساکت و خالی، بدون حرفی و حسی و فکری، منتظر که این واقعیت تلخ کوبنده هضم شود در همان تک سلول و ته نشین شود در لایه های ذهنت، که بپذیری که همین است و جز این نمی تواند باشد، و در سکوت برای خودت تنهایی می کنی که سرنوشت محتوم همه مان بوده است. خیلی که پیش رفت کنی یاد می گیری که با تنهایی ات بریزی روی هم و رفیق شوی که زیاد آزارت ندهد، که مسالمت آمیز هم زیستی کنید و حتا گاهی از هم لذت ببرید. و می دانی که آری شود ولی به خون جگر شود.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.
برچسبها: سد بات ترو, شب های چراغ خاموش, غم زمانه

