اپیزود اول:
با مانا در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشسته ایم. دکتر کامکار و دکتر اعزازی و بعد فرناز ( با آن چال لپ های خوشگلش!) و گلناز و یک خانم دیگر سخنرانی می کنند و بعد نمایش ماده 61 مهوش شیخ الاسلامی. طبق معمول انگشت های مانا در دستگاه پرس من له می شود! البته این دفعه او هم کوتاهی نمی کند. وسط فیلم یک هو توطئه استکبار جهانی در قالب یک همستر گوگولی مگولی سفید تپلی ظاهر می شود، احتمالا تا ثابت شود این ضعیفه ها که هنوز از موش می ترسند حق این شکرخوری های زیادی را ندارند!
اپیزود دوم:
مانا رفته تا حاضری کلاس معارفش را بزند، من و زهره روی لبه های سنگی کنار پارک دانشجو نشسته ایم و من سیگار می کشم. کم کم شلوغ می شود. از خانمی یکی دوتا پلاکارد می گیریم و به طرف جمع می رویم ، کاغذها را بالا می گیریم و بقیه سرود می خوانند. بعد می نشینیم و دلارام شروع به خواندن بیانیه زنان می کند. در همین اثنا اعلام می شود که تجمع ما غیرقانونی ست و 5 دقیقه وقت داریم تا خودمان متفرق شویم، وگرنه مسئولیتش با خودمان است. گفتن ندارد که هنوز پنج دقیقه تمام نشده، برادران دلسوز وجان برکف با لگد و باتوم سرمان می ریزند. به مانا که دیگر کلاس را پیچانده و رسیده می گویم: ما که کاری نمی کنیم؟؟! می گوید : کار بدی نمی کنیم!
اپیزود سوم:
هوز هم دارم به این فکر می کنم که ما که کاری.. آهان، کار بدی نمی کنیم که این همه آدم را از کار و زندگی انداخته اند آورده اند این جا که ما را بزنند و پراکنده کنند! چند تا آقای مهربان خوش اخلاق دوست داشتنی ای که اصلا هم خشن و وحشی نیستند، دقیقا با ژست چوپانی که گوسفندها را جمع می کند با باتوم دارند تلاش می کنند همه مان را جمع کنند یک طرف تا راحت بشود به مان حمله کرد و متفرقمان کرد. می خواهیم دور پارک را بچرخیم که یک هو حمله جدی می شود: یکی از برادران دارد رسما یک پسر بنده خدایی را می نماید! همه آن طرف می روند تا از پسرک حمایت کنند که برادران از این فرصت استفاده می کنند و با حمله های وحشیانه از پارک بیرونمان می کنند. پراکنده می شویم.
اپیزود چهارم:
هرچه سعی می کنیم دوباره جمع شویم و به طرف پارک برویم نمی شود. دسته جمعی و سرودخوانان ولی عصر را بالا می رویم اما دوباره حمله می کنند و به طرف پایین فراری مان می دهند. لامصب ها یک جوری می زنند که نمی شود در نرفت! پایین تر هم که شایع است لباس شخصی ها ایستاده اند. زهره ترسیده و رفته و در فواصل سی ثانیه ای زنگ می زند و التماس می کند که آنجا نمانیم. تلاشم فقط این است که دست مانا را ول نکنم. جمع کاملا پراکنده شده. دوتایی می رویم آن طرف خیابان و همین طور که کم کم همه دارند می روند، تا ساعت 5 همان طرف ها می پلکیم.
ایپزود پنجم:
کمی از 5 گذشته. دیگر رسما کسی نمانده اما نیروهای جان برکف امام زمان هم چنان حضور جدی دارند. حداقل چهار پنج مینی بوس و یک وانت و خداتا ماشین پلیس پر نیرو آنجا ریخته، تعدادشان تقریبا در حدود خودمان (قبل از پراکنده شدن ) است. به مانا می گویم: این بنده خداها احتمالا خودشون واسه حقوق صنفی شون دلشون می خواسته تجمع کنن، فرصت رو غنیمت دیدن به بهونه ماها هجوم آوردن این جا! هنوز هم نمی فهمم ماها مگر چه کار بد و خطرناکی می خواستیم بکنیم که با این جدیت باهامان برخورد می شود. داریم می رویم طرف 469 که بنشینیم و سیگاری بکشیم و چیزی بخوریم، کرمم می گیرد و به یکی از حاج آقاها می گویم: خسته نباشید برادر!
نیشش تا بناگوش باز می شود و می گوید: مرسی، قربون شما برم من! با حرص می گویم: قربون عمه تون برین اگه زحمتی نیست! جدا عجب روحیه ای دارند این ها.
اپیزود ششم:
نشسته ایم توی 469 و دود هوا می کنیم. هیچ کدام نای حرف زدن نداریم و احتمالا کیفیات درونگرایی مانا دارند نوازش می شوند که یک بار توی عمرش مرا ساکت دیده! هر دو خسته ایم. استرس عجیب انرژی آدم را می گیرد. مانا می گوید: ولی جدا لذت بردم ها! خودشون بهمون قدرت دادن. همین که این قدر ترسیدن و اون همه آدم ریختن اون جا یعنی قدرت داریم که انقد ازمون می ترسن.
ساکت نگاهش می کنم. بعد می گویم: ولی مانا، ما که کار بدی نمی کردیم...؟!؟!

