شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کسی اگر این روزها ازم می پرسید چه ام است که شبیه ماتیلدای professional شده ام و مدام بغض توی چشم هایم لب پر می زند و هیچ جا نیستم و همه جا هستم و خودم هم حال خودم را نمی فهمم، به سادگی جواب می دادم: زندگی سخته. همین جمله ی دوکلمه ای به طرز معجزه آسایی آدم را از شر توضیحات اضافی راحت می کرد و طرف هم دقیقا می فهمید مشکل چیست. در سخت بودن زندگی که دیگر کسی شکی ندارد آخر.
اما این چند روز اخیر دارم فکر می کنم که اصلا اسم این ولگردی های بی هدف و بی انگیزه و خالی از هرگونه احساس، این گیج زدن ها و منگ بودن های عذاب دهنده و از صبح تا شب دنبال کاری گشتن که به یک لحظه ات معنی بدهد و از پوچی درت بیاورد، اسم این لعنتی را اصلا می شود زندگی گذاشت که بعدش درباره سخت یا آسان بودنش تصمیم بگیرم؟ می دانی آخر توی بربادرفته با همه مزخرف بودنش تهمینه یک جمله جالب می گفت که، همه زندگی می کنن، ما هم خیال می کنیم که داریم زندگی می کنیم.
همین.

هیچ نظری موجود نیست: