خوابیده روی تخت ام؛ روی ملافه ی آبی پررنگ ستاره دار -که خریدم اش چون یاد «این زمینی ها» می انداخت ام- و پتوی سفید-آبی را پیچیده دورش. می گوید: خیلی افسرده ام. دلم دیگه هیچی نمی خواد. نه دلم می خواد برم سرکار، نه تفریح، نه مهمونی، هیچی.. کار خسته م می کنه، باید هفت صبح برم و نه شب می رسم خونه و فقط می رسم غذا درست کنم و بگیرم بخوابم باز. زندگیم شده همین. حتا هیچ کاری، تفریحی چیزی هم دلم نمی خواد که مثلن واسش وقت باز کنم و انجامش بدم.
نگاهش می کنم. خواهر بزرگ ترم، که از خواهر بودن فقط اسم اش را داریم و صدایی که همه با هم اشتباه بگیرندمان و غیر آن هیچ، هیچ اشتراک و تشابهی نه .. دختری کاملن تیپیکال، معقول و منطقی که سرش همیشه گرم درس و بعد ازدواج و کار و زندگی و شوهرداری بوده. که همیشه بلند بلند مرا و زندگی ام را به باد ایراد و انتقاد گرفته و من هم بی صدا هیچ وقت چندان ارزشی برای سیستم زندگی ش قائل نبوده ام. که در تمام این سال ها شاید دومین یا سومین باری باشد که واقعن نشسته جلویم و باهام حرف می زند.
اول یک مشت دری وری کلیشه ای برایش می بافم که فان اش را بگردد در زندگی پیدا کند، که ساعت کارش را کم کند، ورزشی چیزی دنبال کند، برای خودش و شوهرش -که بلاشک از گوگولی ترین موجودات عالم است- سرگرمی مشترک پیدا کند، که مشاور برود، شاید قرص ضدافسردگی بخورد... از همین حرف هایی که همه می زنند و به هیچ دردی نمی خورد. خودم خسته می شوم و ساکت. آهنگی می گذارم، صندلی را می چرخانم و سر می اندازم پایین به سوهان زدن ناخن هایم.
فکر می کنم، فکر می کنم که چی به اش بگویم و سوهان را می کشم روی گوشه های مستطیلی ناخن ها - که خودم می دانم هیچ وقت این مدل ناخن به دستم نیامده. فکر می کنم و فکر می کنم و ناخن ها که بیضی و فرم گرفته می شوند و دستم شبیه دست خودم می شود باز، دست دراز می کنم از قفسه پایین کتاب خانه کتابی را بر می دارم. ورق می زنم و لا به لای نامه های فروغ، سطرهایی که می خواستم را پیدا می کنم:
این جا خیلی تنها مانده ام... از زور تنهایی مثل سگ کار می کنم و فراموش می کنم که شماها هم رفته اید و هیچ وقت برنمی گردید، یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامی ها که موفقیت پیدا کرده...
زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند- من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم... بگذریم.. بگذریم...
انگشتم را می گذارم لای کتاب و صندلی را می چرخانم که کتاب را بدهم دستش و بگویم بخواند که می بینم خوابش برده. خوابش برده و روتختی سفید-آبی روی سینه اش بالا و پایین می رود آرام آرام.
کتاب را می گذارم سر جایش، از قفسه بالایی لاک سرخابی را بر می دارم، درش را باز می کنم و صندلی را می چرخانم.
*جاودانه زیستن، در اوج ماندن - دکتر بهروز جلالی، انتشارات مروارید
نگاهش می کنم. خواهر بزرگ ترم، که از خواهر بودن فقط اسم اش را داریم و صدایی که همه با هم اشتباه بگیرندمان و غیر آن هیچ، هیچ اشتراک و تشابهی نه .. دختری کاملن تیپیکال، معقول و منطقی که سرش همیشه گرم درس و بعد ازدواج و کار و زندگی و شوهرداری بوده. که همیشه بلند بلند مرا و زندگی ام را به باد ایراد و انتقاد گرفته و من هم بی صدا هیچ وقت چندان ارزشی برای سیستم زندگی ش قائل نبوده ام. که در تمام این سال ها شاید دومین یا سومین باری باشد که واقعن نشسته جلویم و باهام حرف می زند.
اول یک مشت دری وری کلیشه ای برایش می بافم که فان اش را بگردد در زندگی پیدا کند، که ساعت کارش را کم کند، ورزشی چیزی دنبال کند، برای خودش و شوهرش -که بلاشک از گوگولی ترین موجودات عالم است- سرگرمی مشترک پیدا کند، که مشاور برود، شاید قرص ضدافسردگی بخورد... از همین حرف هایی که همه می زنند و به هیچ دردی نمی خورد. خودم خسته می شوم و ساکت. آهنگی می گذارم، صندلی را می چرخانم و سر می اندازم پایین به سوهان زدن ناخن هایم.
فکر می کنم، فکر می کنم که چی به اش بگویم و سوهان را می کشم روی گوشه های مستطیلی ناخن ها - که خودم می دانم هیچ وقت این مدل ناخن به دستم نیامده. فکر می کنم و فکر می کنم و ناخن ها که بیضی و فرم گرفته می شوند و دستم شبیه دست خودم می شود باز، دست دراز می کنم از قفسه پایین کتاب خانه کتابی را بر می دارم. ورق می زنم و لا به لای نامه های فروغ، سطرهایی که می خواستم را پیدا می کنم:
این جا خیلی تنها مانده ام... از زور تنهایی مثل سگ کار می کنم و فراموش می کنم که شماها هم رفته اید و هیچ وقت برنمی گردید، یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامی ها که موفقیت پیدا کرده...
زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند- من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم... بگذریم.. بگذریم...
انگشتم را می گذارم لای کتاب و صندلی را می چرخانم که کتاب را بدهم دستش و بگویم بخواند که می بینم خوابش برده. خوابش برده و روتختی سفید-آبی روی سینه اش بالا و پایین می رود آرام آرام.
کتاب را می گذارم سر جایش، از قفسه بالایی لاک سرخابی را بر می دارم، درش را باز می کنم و صندلی را می چرخانم.
*جاودانه زیستن، در اوج ماندن - دکتر بهروز جلالی، انتشارات مروارید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر