‏نمایش پست‌ها با برچسب اسنپ‌شات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اسنپ‌شات. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

خوابم می اومدا، ولی نمی خواستم برم بخوابم. هنوز نیومده بود آخه. بعد از اون ورم دلم نمی خواست بیدار بمونم و ببینمش، یعنی می ترسیدم، حوصله نداشتم. نمی دونستم چه جوری قراره باشه باهام که. داشتم برنامه ریزی می کردم که کی بخوابم که تا وقتی بیاد یه خواب سبکی م برده باشه، که بعدش شاید بیاد بالای سرم نگام کنه که تو خواب چه گوگولی و دوس داشتنی و بی آزار شدم، یادش بیاد که دلش تنگ شده، یادش بره که عصبانی بوده، بعد منم خوابم سبک بوده باشه که اگه خم شد ماچم کرد بفهمم، ولی هم چنان خودمو زده باشم به خواب و به رومم نیارم که بیدارم.

قرص دومی که اثر کرد دیگه نفهمیدم کی بیهوش شدم. شاید ساعت دو اینا بود که با صدای پا هراسون از خواب پریدم. یادم نیست بس که خواب و غش کرده بودم، ولی مطمئنم که قلبم تاپ تاپ می زده. کلن وقتی خوابم تحملم نسبت به صدای یهویی میاد پایین و با هر تق و توقی با وحشت و تپش قلب از خواب می پرم. چه قد سال های سال هی به مامان توضیح دادم که وقتی من خخخخواب خوابم و سر صبح میای یهو تقی در اتاق رو باز می کنی من قلبم میاد تو دهنم. یادمه که سایه ش رو دیدم. گفت ترسیدی؟ بعد دیگه یادم نیست چی گفت. فقط یادمه که اومد جلو خم شد ماچم کرد. یادمه که مهربون بود. هنوزم نمی دونم واقعنی اون قدر ترسیده بودم یا یه کمی هم اگزجره قاطیش کرده بودم که دلش غش بره و بیاد ماچم کنه. فک کنم هیچ وقتم ندونم.

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

در ادامه‌ی بدخوابی و بی‌خوابی شب قبلم از خواب می‌پرم یهو. اتاق تاریکه، نمی‌تونم بفهمم ساعت چنده. بدنم درد می‌کنه. یه‌کم جابه‌جا می‌شم موبایلم از معلوم نیست کجام می‌افته بیرون بغل دستم. هنوز گیجم که این‌جا کجاست و در چه برهه زمانی مکانی تاریخی به‌سر می‌برم. به موبایلم نگاه می‌کنم که ببینم ساعت چنده، خاموش شده. کم‌کم شروع می‌کنه یادم اومدن که معلوم نیست چرا حالم بد شده‌بود، که متوهم شده‌بودم، که دو تا قرص خورده‌بودم اما خوابم نمی‌برد، ترسیده‌بودم،‌ هی از تو خونه صدای قدم و از پشت سرم صدای نفس می‌شنیدم و هی آدم‌های غریبه‌ی ترسناک تو سرم حرف می‌‌زدن و قاه‌قاه می‌خندیدن. بعد یادم اومد که خوابالو و ترسیده زنگ زدم بهت گفتم تو سرم صدا می‌شنوم. گفتم می‌مونی تا خوابم ببره؟ بعد تو گفتی "هستیم" و ساکت شدی. بعد دیگه کسی تو سرم حرف نمی‌زد. فقط صداهای آشنا می‌اومد از توی گوشی. صدای این‌طرف اون‌طرف رفتن و تق‌توق دادن‌ت می‌اومد و صدای ساکت بودنت. با اون صدای خش‌خش یواشی که همیشه تو تلفنت می‌آد و منو فرتی خواب می‌کنه. بعد مطمئن بودم که الان اون طرف خط هستی تا من خوابم ببره، حتا بعدشم. هستی تا تلفن خودش قطع بشه و دیگه زنگ نزنی که بیدار نشم. بعدش دیگه من نفهمیدم چی‌شد. فقط صبح-ظهر که بیدار شدم موبایلمو روشن کردم دیدم اون‌قدر بوده‌بودی تا من خوابم برده‌بود و موبایل هم شارژش تموم شده‌بود.

چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۸

خاله ...

*این پست ایمیلی است که جهت فرد خاص نگاشته‌شده و صرفن از طریق وبلاگ پست می‌شود و ارزش دیگری ندارد.

ساعت کاری‌م تموم شده، رئیس جان رفته و من نشستم جلوی کامپیوتر جدیده‌ی دفتر که این‌قدر خوب شده که لامصب دلم نمی‌آد ترکش کنم؛ چایی می‌خورم و سیگار می‌کشم و به عکس دو تا دختر کرد فک کنم عضو پ.کا کا یا همچین چیزایی، با صورت‌های ساده‌ی خوشگل و جلیقه‌های خاکی و موهای رها و تفنگ‌های تو دستشون رو بک گراند مانیتور نگاه می‌کنم.
قصه‌ی من و آقای نوازنده‌ی آکوردئون و بچه‌ی نیم‌وجبی صدا-شیش دونگ‌ش از شنبه دوازدهم آذر 84 شروع شد. از همون شبی که تو پشت تلفن گریه می‌کردی و من این‌طرف ترک می‌خوردم و ریزریز می‌شکستم و پاره می‌شدم از این شوخی تخمی هستی، که همون وسط‌ "نرو" گفتن‌های تو؛ صدای آقای نوازنده‌ی آکوردئون و بچه‌ش از توی کوچه می‌اومد که فکر کنم سلطان قلب‌ها می‌خوندن. که این مجموعه، واسه من تبدیل شد به از اون کلیپ‌هایی که تا زنده‌ای تو مغزت ثبت شده.
یادم نیست دفعه‌ی بعدی که اومد کِی بود، یا این که از کی من فهمیدم که این آقاهه با آکوردئون‌ش و پسربچه‌ی نیم‌متری همراهش که صدایی داره، صدایی داره خیابان-گیر و عمومن هم " ای خدا دلم تنگ آمده" می‌خونن؛ شدن یه جزئی از زندگی من. که یهو دیدم منی که به نشانه‌ها اعتقاد ندارم، نمی‌تونم انکار کنم که هر شبی این صدا از توی کوچه‌مون اومده، یه شب خاصی بوده تو زندگی من. نمی‌گم شاد یا غمگین یا هرچی، خاص بوده. یه وقت‌هایی بدون هیچ دلیل یا مصداق عینی.. ولی من می‌دونستم و شاید آقاهه هم می‌دونست که صداش فقط وقت‌هایی می‌آد که من "یه‌طوری" ام؛ یا بعدش یه‌طوری می‌شم، ولی خلاصه استثنا نداره. که طبعن هر وقت صداش می‌اومد تو هر شرایط و لباس و وسط هرچی که بودم بدو بدو می‌رفتم پایین که نگاش کنم و گوشش کنم و پول بدم به‌اش. که اگه دست من بود ماچ می‌کردم، اما گویا تو سیستم اون تشکر صرفن مالی صورت می‌گیره.
دیشب صداش که اومد؛ داشتم با داماد جان حرف می‌زدم. تاپ خاکستری تنم بود با شلوار آبی و نیم‌تنه آستین‌کوتاه سفید. صداهه داشت کم کم دور می شد؛ بدو بدو شال سبزه رو سرم کردم و رفتم پایین. باباهه اگه قهر نبودیم حتمن شاکی می‌شد که این‌ریختی نرو، ولی قهر بودیم.
هوا نیمه‌خنک بود. توی‌ کوچه رو که نگاه کردم ندیدم‌شون. فقط اون ته‌ته‌ها یه آقایی با یه دختربچه داشتن می‌رفتن.
آقاهه از پشت شبیه دوست نوازنده‌ی آکوردئون من نبود؛ دختربچه‌ی همراهش هم شبیه نیم‌وجبی صداسرش‌بندازی که من عادت داشتم به‌ش. فکر کردم رهگذرن. هی این‌طرف و اون‌طرف رو نگاه کردم، کسی نبود. گفتم یه درصد شاید همینا باشن. شروع کردم دویدن طرف سر کوچه، با همون لباس تو خونه. هی نمی‌رسیدم به‌شون که بتونم درست ببینم که خودشونن یا نه.
یه‌ذره نزدیک که شدم؛ باز شکم قوی شد که نه، اینا نیستن. وایسادم. یه کم دوروبر رو نگاه کردم. باد خنک می‌اومد. از سر کوچه دیگه رفته‌بودن پایین. نمی‌دونم چی‌شد که یهو فهمیدم چرا بابا؛ خودشون بودن. دوباره شروع کردم دویدن.
به سه چهار متری‌شون که رسیدم، انگار صدای نفس زدن‌م رو شنیدن و برگشتن. دختره شاید هفت سالش بود، با چتری‌های نرم روی پیشونی. از اون ها که اتو پایلوت دستم رفت توش. پول رو که دستم دید فهمید که دنبال اون‌ها داشتم می‌دویدم.
اومد جلو، پول رو دراز کردم طرفش، گرفت، خندید و گفت " خاله، خب صدا می‌زدی؛ ایست می‌کردیم.."

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

من اون شب بیدار بودم
من اون شب تا چهار صبح بیدار بودم و تلفن رو که قطع کردم و صدای تو شلوغی که خداحافظی کرد، کز کردم کنج دیوار و های‌های گریه
گوله‌های درشت اشک که می‌چکید پایین دخترخاله‌هه گفت فکر نمی‌کردم این‌قدر دل‌نازک باشی .
می‌دونی؟ خیلی وقته دیگه مهم نیست. خیلی وقته نذاشتم مهم باشه. مساله فقط و فقط اینه که من اون شب، تک تک اون لحظه ها، بیدار بودم و اشک‌هام سرازیر.


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

بغلم کرد
صورتم رو گرفت تو دستاش
گفت: چشمات غمگینه

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

می دانی شاید اصلن هیچ چیز تقصیر تو نبود. تمام آن لحظه هایی که من نشسته بودم آن جا و تو سرد و بی تفاوت، و انگار عین آنی هال نصفم از بدنم بیرون آمده بود و نگاهم می کرد و می گفت تو دیگه چه احمقی هستی، این جا چی کار می کنی با آون گوشواره های احمقانه ت و من هی هر لحظه بیشتر و بیشتر وا می دادم جلوش و به انگشت هام روی بازوت نگاه می کردم و تو هنوز خیره بودی به ال سی دی و صدای جلینگ جیلینگ گوشواره های نقره ایم که می آمد حس می کردم که واقعن چه احمقی هستم و این جا چه کار می کنم اصلن با گوشواره های احمقانه م.
شاید اصلن هیچ چیز تقصیر تو نبود و و من آن قدر احساس احمق بودن نمی کردم، بدون آن گوشواره های بلند نقره ای.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

#3

دم در که رسیدیم، مانتوها را که پوشیدیم و دکمه ی مانتو را که داشت می بست، گفت: چه حسی دارن از این که به زور ما رو مجبور می کنن مانتو روسری تن مون کنیم؟
گفتم حس خیلی خوب لابد
شال آبی خیلی بزرگ را تا کرد و روی سر انداخت. موهای لخت مشکی را روی پیشانی مرتب کرد و دستک های شال را روی شانه انداخت و گفت باور کن وقتی چند ساعت بیرون خونه ام؛ دلم برای موهام تنگ می شه.


جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

#2

عاشق شده بود و معشوقش آن سر دنیا بود و نمی‌آمد ببیندش به بهانه‌ی این که پول سفر ندارد
دخترک دو ماه از رختخواب این مرد به آن یکی سر خورد تا خرج سفر معشوق را تهیه کند و برایش بفرستد.
هنوز هم که نیامده.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

یک

بیست‌وهفت ساله است، با موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های درشت حساس به همان رنگ، بدنی ظریف و تا دلت بخواهد زنانه و لوند و پرنازوادا، ولی از آن نازواداهای طبیعی که به دل‌ات می نشیند که جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته‌بود
نصفه‌شبی با دوست‌ِ دخترش فیلم پور.نو می‌دیده که یک‌هو سک.س‌اش زده بالا. ساعت 4 صبح یک لباس زیر سک.سی تن‌اش کرده و یک جفت کفش پاشنه‌بلند و یک مانتو و دیگر هیچ. نشسته‌اند پشت ماشین، کم‌تر از نیم ساعت بعد مردی که برایش جذاب بوده را پیدا کرده و رفته خانه‌اش و باهاش خوابیده. ساعت 6 صبح هم از در خانه‌ی پسرک بیرون آمده، بدون این که شماره‌ای، آدرسی و هر نشانه‌ای با هم رد و بدل کنند. تمام.
آرنج‌ها را گذاشته روی کانتر آشپزخانه، تعریف می‌کند و صدای غش‌غش خنده‌اش در خانه می‌پیچد. می‌گوید: ...«دو ماه بعد دیدمش، با دوستش. اومد شماره‌ش رو بهم داد... دوستش، بی‌چاره افسردگی گرفته‌بود. به ش. می‌گفت این دوستت اگه الان دوست‌پسرش زنگ بزنه، خب لابد می‌گه خونه‌ام یا با ش. رفتم بیرون. دیگه به دخترا نمی‌شه اعتماد کرد ..»
نشسته روی مبل نارنجی، پاها را انداخته روی هم و فنجان چای به دست، چتری‌های نرم روشن را از پیشانی پس می‌زند و می‌گوید: «عشق؟! عزیزم، چیزی به اسم عشق وجود نداره. عشق رو مردها اختراع کردن که پولش رو ندن.»

پی‌نوشت: «اسنپ‌شات» بخش جدید این وبلاگ است، تکه‌ای یا تکه‌هایی اندک از آدم‌های دوروبرم یا آدم‌هایی که گذری دیده‌ام و در ذهن‌ام مانده‌اند. یک صحنه، یک تصویر، بدون هیچ نظری و تایید و رد و قضاوتی. تاکید می‌کنم، بدون هیچ قضاوتی. اسنپ‌شات، یکی از فلسفه‌های نوشته‌شدن‌اش این است که با هم تمرین کنیم از روی اسنپ‌شات‌ها آدم‌ها را قضاوت نکنیم.