یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

من اون شب بیدار بودم
من اون شب تا چهار صبح بیدار بودم و تلفن رو که قطع کردم و صدای تو شلوغی که خداحافظی کرد، کز کردم کنج دیوار و های‌های گریه
گوله‌های درشت اشک که می‌چکید پایین دخترخاله‌هه گفت فکر نمی‌کردم این‌قدر دل‌نازک باشی .
می‌دونی؟ خیلی وقته دیگه مهم نیست. خیلی وقته نذاشتم مهم باشه. مساله فقط و فقط اینه که من اون شب، تک تک اون لحظه ها، بیدار بودم و اشک‌هام سرازیر.


هیچ نظری موجود نیست: