چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

خوابم می اومدا، ولی نمی خواستم برم بخوابم. هنوز نیومده بود آخه. بعد از اون ورم دلم نمی خواست بیدار بمونم و ببینمش، یعنی می ترسیدم، حوصله نداشتم. نمی دونستم چه جوری قراره باشه باهام که. داشتم برنامه ریزی می کردم که کی بخوابم که تا وقتی بیاد یه خواب سبکی م برده باشه، که بعدش شاید بیاد بالای سرم نگام کنه که تو خواب چه گوگولی و دوس داشتنی و بی آزار شدم، یادش بیاد که دلش تنگ شده، یادش بره که عصبانی بوده، بعد منم خوابم سبک بوده باشه که اگه خم شد ماچم کرد بفهمم، ولی هم چنان خودمو زده باشم به خواب و به رومم نیارم که بیدارم.

قرص دومی که اثر کرد دیگه نفهمیدم کی بیهوش شدم. شاید ساعت دو اینا بود که با صدای پا هراسون از خواب پریدم. یادم نیست بس که خواب و غش کرده بودم، ولی مطمئنم که قلبم تاپ تاپ می زده. کلن وقتی خوابم تحملم نسبت به صدای یهویی میاد پایین و با هر تق و توقی با وحشت و تپش قلب از خواب می پرم. چه قد سال های سال هی به مامان توضیح دادم که وقتی من خخخخواب خوابم و سر صبح میای یهو تقی در اتاق رو باز می کنی من قلبم میاد تو دهنم. یادمه که سایه ش رو دیدم. گفت ترسیدی؟ بعد دیگه یادم نیست چی گفت. فقط یادمه که اومد جلو خم شد ماچم کرد. یادمه که مهربون بود. هنوزم نمی دونم واقعنی اون قدر ترسیده بودم یا یه کمی هم اگزجره قاطیش کرده بودم که دلش غش بره و بیاد ماچم کنه. فک کنم هیچ وقتم ندونم.

هیچ نظری موجود نیست: