Home
Contact
Feed
Friday، May 23، 2008
...
حاتمیکیا سر مصاحبه تلویزیونی در مورد سریال خاک سرخ با بغض تعریف میکرد شهر داشت سقوط میکرد و باید برمیگشتیم، دوربین به دست داشتم از آخرین صحنههای شهر فیلم میگرفتم و از بین جنازهی بچهها میدویدم که سوار قایق بشم، یک لحظه درست وقتی که یک پام تو قایق بود و یکی روی پل، از بین جنازهها کسی پام رو گرفت. یهرزمندهی زخمی که به زور دستشرو به پام رسونده بود، سرش رو بلند کرده بود و میخواست که با خودمون ببریمش... میگفت نه میشد وایساد و موند نه اون نگاه و خواهش میذاشت بری... مجبور شده بود جا بذاردش و سوار قایق بشه، میگفت تمام این سالها درد جا گذاشتنش باهامه، اینکه چارهای نداشتم... (نقل به مضمون)