شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

Confessions of a sleepy mind!

خب امشب تو فاز اعترافم کلن
باید اعتراف کنم که من موجودی هستم به شدت دوست‌دار توجه
خب همه هستن البته ولی نمی‌گن، من دارم الان می‌گم خب
در دنیای واقعی البته، نه این تو!
منظورمم اینه که اگه منو دیدین و گفتین این دختره به‌شدت دوس داره همه بهش توجه کنن و جلب توجه می‌کنه، این عین واقعیته خب
بعدشم که باید اعتراف کنم من از اونی که ممکنه این‌جا به نظر بیاد به شدت ساده‌تر و معمولی‌تر و بی‌سوادترم
ریا نشده باشه یه وقت، که فک کنین من یه موجود روشنفکر شدیدن مطالعه‌مند باسواد هستم
بعدشم که من مطلقن فاز تعادل ندارم؛ یا میوت و دپرس‌ام یا شیدا و جیغ‌جیغو، و معمولن هم بعد شیدا شدن افسرده می‌شم مثل الانم
جدیدنم نمی‌دونم رو پیشونیم چی‌ نوشتن یا به چه مرضی مبتلا شدم که هر جا می‌رم بحثا سریعن بی‌ناموسی می‌شه :ي
و باید اعتراف کنم که از وقتی تو رفتی دیگه کسی من رو اون‌جور عمیق و به‌تمامی دوست نداشته. اگه اصن کسی دوستم داشته‌بوده‌باشه
و دلم برات تنگ می‌شه خیلی
و این که خودمم نمی‌دونم کجام این‌روزها، یعنی به کجای این دنیا آویزونم
یا این‌که کجا دارم می‌رم و چه غلطی می‌کنم و چی می‌خوام از جون این زندگی اصلن
و فعلن دارم به این جمله عمل می‌کنم که "نوآوری که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب"
و این که الانم به گمونم اعترافاتم تموم شده.
و یه اعتراف دیگه
من عاشششششششق این صفحه‌ی سفیدآبی‌ئم، که یادته - هی با توئم - که زمانی حاشیه امن زندگی‌م بودی؟ خب الان این وبلاگه حاشیه امن زندگی منه
گفتم که، روسپی مقدس و بخشنده‌ي من که منو به تمامی و همین‌جوری که هستم می‌پذیره و دوسم داره
و با هیچی هم عوضش نمی‌کنم اصنشم.

هیچ نظری موجود نیست: