درون من حفرهای هست، سیاه و عمیق و بلعنده. حفرهای که متریال پرکردناش فیلم است یا کتاب یا عشق یا تفریح و الواطی یا بودن با دوستان یا درس و کار و خواب و خوراک و سک.س و فان و وبلاگ و ایمیل و خرید و خلاصه یک ماجرایی، کاری؛ حسی، چیزی ... حفرهای که از صبح که چشم باز میکنم باید دنبال چیزی باشم برای پر کردناش، بدوم و بدوم و عین معتادها دنبال ذرهای از یکی از اینها که گفتم بگردم تا این لامصب را پر کنم که یک لحظه اگر خالی بماند، خلاء وحشتناکش خودم را میبلعد. و تازه بدبختی بیشترش میدانید کجاست؟
از این خلاء است که میترسم، که همیشه ترسیدهام. که همیشه تصورم این بوده و دیدهام همه چیز هم که عالی و پرفکت و فان و به کام دل باشد، شب که بهخانه میآیی، لنزها را در میآوری، آرایش روز را از پوستت پاک میکنی و در آینه به خودت نگاه میکنی، حفرهی لامصب یکهو خالی میشود. هر چه هم که در طول روز انواع خوراکهایش را تحویلاش دادهباشی، بالاخره خالی میشود. حالا اگر کیفیت خوراکی که بهاش دادهای بالا باشد دیرتر و اگر پایین باشد زودتر، ولی سوختوسوز ندارد. خالی میشود و یکهو تو میمانی با سیاهچالهای مملو از خلاء در درونات که خودت را میکشد، هم به کسر و هم به ضم ک. راست است، اعتراف میکنم که من هنوز نمیتوانم با خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم. چیزی باید باشد، جاندار یا بیجان که من بتوانم خودم را، یا دقیقتر این خلاء درون را تحمل کنم. راست است که من خیلی وقتها سیگار صدم را بیمیلانه روشن کردهام که دستهایم را بدانم کجا بگذارم. گور پدرتان که از این جملهها امتیاز خواهید گرفت که تعمیمهای بیربطاش بدهید .. خیلی وقتها عصبی و بدون ذرهای حس گرسنگی، خودکشیوار محتویات یخچال را دورم چیدهام و خوردهام تا سر مغزم را شلوغ کنم و از فکر کردن به آن خلاء لعنتی فرار کنم. راست است که من را نمیشود با خودم بدون هیچ و هیچ چیز دیگری تنها گذاشت و این گمانم نبود همان چیزی باشد که بهاش میگویند استغنا یا حتا بلوغ. گور پدرش که به نظر خیلی بیچاره و مستاصل میآید، راست است.
از همین است که همیشه ترسیدهام. که همیشه تصورم از حال و آینده زنی بوده قوی و شاد و سرپا و مستقل که در تمام طول روز انرژی میدهد و میگیرد و میرود و میآید و زندهگی میکند و آخر شب به تصویر خالی خودش درون آینه خیره میشود، با حفرهای سیاه و بلعنده در قفسهی سینه.
زندگیام اینروزها شده ماراتنی طاقتفرسا: از صبح که بیدار میشوم تمام تلاشام را میکنم که مثبت باشم و پرانرژی و خوشبخت. و چهچیز مسخرهتر از آنکه سعی کنی خوشبخت باشی، که حس زنهایی بهام دست میدهد که شوهرشان معشوقه گرفته و مذبوحانه هر شب برایش شام شاهانه میپزند و آرایش و لباس لوند و دلبرانه میکنند و میپوشند و تا یازدهشب به انتظار آقا مینشینند و به هر چیزی چنگ میاندازند تا ظرف شکسته را بند بزنند .. ولی خودم میدانم که وا دادن به این خالی بودن و اندوه و خمودگی جاری در درون بیشتر ویرانم خواهد کرد و من اساسن هیچوقت آدمی نبودهام که جلوی چیزی وا بدهم. میگفتم، از صبح لبخند را مینشانم کنج لبهایم و شوخی و خنده و انرژی و ادای آدمهای مثبت خوشبخت را درمیآورم، که باید جدن برای این همه صرف انرژی برای خوشبخت بودن به من کاپی، مدالی چیزی بدهند. به زور همنشینی با دوستان و جلفبازی و خنده و شوخی و تفریح و الواطی نقاب شادی را تا شب روی صورتام حفظ میکنم، و شب که میشود انرژی مضاعفی که از صبح برای خوشبخت بودن صرف کردهام میرسد به زیر صفر و نقاب خندان با صدای مهیبی ترک میخورد و میافتد و من در خلوت خودم فرو میریزم و بدل میشوم به دخترک خاموش خمودهی پریشان خالیای که هستم. تو بگیر مثال گربهای که از صبح تا شب زیر آفتاب لم میدهد و خودش را میلیسد و رضایتمندانه خرخر میکند (میدانم همه را نمودهام با این قدر تشبیه و تمثیل آوردنام چه در نوشتن و چه در زندگی واقعی!) و شب یک هو باران میگیرد و گربهی مذکور میماند خیس و پشمها چسبیده به تن و لرزان. زیر باران کز کرده، منتظر که صبح شود تا دوباره امیدوارانه بخزد زیر آفتاب .. و این وسط فقط عاشق همین پررویی و از میدان به در نرفتن و امیدوار بودن گربهام هستم ..
* به قول رفقای خارجکیمان it didn't sound so desperate in my head! شاید اینجور درددلها را باید زمانی غیر از عصرهای خالی و غمگین روز جمعه نوشت ..
** این را هم بگویم بخندیم دور هم در باب استفادهی پدرومادرها از تکنولوژی. پریشب بیرون که بودم اولین اساماس عمرم را از پدرم دریافت کردم. فکر میکنید چی بود؟ "بچهی بیصاحب هم ده شب خونهست" نقطه. بدون شرح!
*** بوی پارادوکس را از این جملات استشمام میکنید؟ جاری است، به همین شدت.
برچسبها: الیز آنالایز

