همهش از اونجا شروع شد که
هر چی که یه زمانی خوب بود
دیگه خوب نبود
یا دیگه به اندازه کافی خوب نبود
دیگه اون رضایته
اون satisfaction ئه
اون لبخند پت و پهن سیر و راضیه نمیاومد
لذت بود، اتفاقهای کوچیک خوب زندگی بود، دوستی بود، همراهی بود، عشق بود، ولی رضایتی که اینا باید با خودش میاورد نبود
بعد من بیقرار بودم و بیتاب و عصبی و ناراضی و به درودیوار کوبان ولی نمیدونستم چه مرگمه
بعد دیدی چه حس گندیه وقتی همه چی خوبه و تو هم باید خوب باشی و همه دارن بهبه و چهچه میکنن ولی تو خوب نیستی و لبخندهای تحسین و تشویق بقیه فقط دیوانهترت میکنه؟
بعد یه اتفاقی افتاد که یهو بامبی خورد تو سرم که آهااااا.. این بود اونی که میگفتم
که یهو همهی اینایی که گفتم و تا اونموقع ناخودآگاه بودن خودآگاه شدن
و من دیگه نتونستم بمونم
نه فقط با اون آدمه، که با اون دنیاهه، با اون کانتکست زمانی و مکانی، با "خودم" اونزمان با تمام مخلفاتش
بندوبساط رو جمع کردم و بدون این که بدونم کجا دارم میرم فقط فرار کردم
هنوزم نمیدونم کجا دارم میرم
هنوز نمیدونم اون رضایته رو چی قراره بهام بده
هنوز گیج و منگ انگار یه آدمی وسط یه فروشگاه خیلی خیلی بزرگ وایسادم و دارم به خرت و پرتای متنوع توی قفسهها نگاه میکنم و میگم اون کدومه که من میخوامش؟
هنوز نمیدونم گربهی درون زیر کدوم آفتاب بالاخره میتونه لم بده و خرخر کنه
ولی میدونم که هست، ایمان دارم که هست، که بهاش میرسم
و واسه پیدا کردن جاش، دنیا رو نشونی دارم
گیرم هم که طول بکشه
چه باک؟

