حالا هی من این زده شدن ها و " حرف زدن باهات سخت شده " ها و بی حوصلگیها و فرار کردنهای همه رو جدی نمی گیرم ...
ولی خود خرم می دونم دارم چی به روز خودم میارم ، می دونم که با این عصبیتهای مسخره و مثل سگ پاچه گرفتن ها و پریدن ها و تو ذوق زدن ها آخرشم همین یکی دو تا دوست باقیمونده رو هم پر میدم و باز من می مونم و حوضم ... باز من می مونم و تنهایی همیشگی م و این وابستگیهای مزخرف مسخره هم که دارم خودم با دست خودم باعث شکستنش می شم ، وقتی که بشکنن ، غصه تموم شدنشون از منم دیگه چیزی باقی نمی ذاره ...
می دونم دارم اشتباه می کنما ، ولی نمی دونم چرا نمی تونم اشتباه نکنم !!
یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده لطفا !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر