جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

این روزها روزهای جالبی اند ...
این روزها راه که می روم ، صدای خرد شدن می شنوم . صدای شکسته شدن ، صدای جرینگ جرینگ شکستن شیشه . انگار دلی را زیر پا له می کنم . تو فرض بگیر دل خودم را .
این روزها در این قلب در به در همه جور احساسی هست : تنفر ، خشم ، بغض ، سرخوردگی ، دلتنگی ، تنهایی .... هر چه دلت بخواهد . هر احساسی جز آنچه بعضی زندگی می نامندش .
این روزها مستم انگار . گیج و بی هدف و غریبانه پرسه می زنم در پیچ و خم این لابیرنت تمام نشدنی . چه مستی و خماری و گیجی شیرینی .... " ای یار ، ای یگانه ترین یار ، آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
این روزها کسی در مغزم جا خوش کرده که هر لحظه بی رحمانه همه گذشته ها را فریاد می زند . همه شکستنها را . همه خرد شدنها را . کسی که انگار لذت می برد از شکستن دم به دم بغضم و سرازیر شدن اشکهایم . کسی که به این زودی از سرم بیرون نخواهد رفت .
این روزها دلم پر است از عشق و انزجار . آب و آتش . غصه و خوشحالی . نگرانی و آرامش و همه با هم . ولی قبل از همه این احساسات ، این روزها " دلم از خالی پر است " ....
این روزها ، این روزها ....
روزهای جالبی اند . روزهایی که چند وقت بعد خاطره ای می شوند و بس . شاید هم تنها تصویری گنگ . ولی حالا ، حالا که هنوز در " این روزها " اسیرم ، می دانی ، می ترسم هرگز از بندشان رها نشوم ...

هیچ نظری موجود نیست: