دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

عرض کردم که ، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
حالا می خوای وانمود کنی اصولا "من " ی وجود نداشته ؟!
باشه ، چشم !

***
تلفن زنگ می زنه
یک .... دو .... سه .... چهار .... ده ... دوازده ...
گوشی رو برنمی دارم
این جوری اقلا می تونم تصور کنم پشت خط یکی بوده می خواسته حال منو بپرسه !!
ایضا این مسنجرم سعی می کنم باز نکنم تا بتونم تصور کنم چارتا پیغام خوشحال کننده توش هست !!
اینم شده زندگی ما ....
بازم به خداییت شکر!

***
ی دونی چیه ، گاهی وقتا بدجوری حالم از سادگی خودم به هم می خوره . که همیشه هر چی دارم میریزم رو گود و به همه اعتماد می کنم ....
می گم کاش منم مثل یکی از این همه آدم دوروی دروغگوی موذی بودم که همه چیمو یا قایم می کردم یا دروغ می گفتم درباره شون و ظاهر و باطنم هوارتا با هم فرق می کرد و یه ریزه دروغ و خالی بندی و خر کردن و زر مفت زدن بلد بودم ، این قدر هم ساده به همه اعتماد نمی کردم ...
یه ریزه فکر می کنم و این وضعیتو تصور می کنم ،
بازم حالم به هم می خوره !

هی ، رفیق خدا ! پیلیز یه سر پاشو بیا پایین ما رو جمع کن که بدجوری موندیم تو گل !

هیچ نظری موجود نیست: