شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲

توجه ! این یه یادداشت کاملا شخصیه . اونی که باید بخونه می خونه . الباقی هم بعدا شاکی نشن که مزخرفات خصوصیتو میاری اینجا می نویسی !

می گن بسه
می گن باید فراموش کنی ... می گن باید برگردی به زندگی عادیت . می گن دیگه بیتابی از این بیشتر می شه دیوونگی . دیگه گریه زاری بسه . باید قبول کنی که دیگه بر نمی گرده . می گن باید بذاری این زخم خوب بشه ....
خب راست می گن !
ولی چرا هیچ منطقی تو گوش من فرو نمیره پس ؟!
چرا نمیتونم فراموش کنم ؟ چرا نمی تونم همه چی رو از یاد ببرم ؟ چرا نمی تونم خیال کنم اصلا از اول هیچی نبوده ؟ چرا نمی تونم مثل خودش بی خیال و بی تفاوت باشم ؟!
می گه تو هنوزم داری سعی می کنی برش گردونی .... حداقل تو رویاهات . راست می گه ! هنوزم امیدوارم که برگرده . که دوباره خودش بشه . این نقاب سنگی بی تفاوت بی احساس بیرحمو کنار بزنه از رو صورتش و دوباره بشه همون مهربون همیشگی . هنوز امیدوارم دوباره چشماش مثل قدیما پر از دوست داشتن بشه . هنوز امیدوارم دوباره مهربون و بامحبت ببینمش ....
ببین کوچولو ....
من هنوز امیدوارم ....
راستی راستی می خوای ناامیدم کنی ؟!
اگه نه ، که زود باش ، هنوزم راه برگشت برات هست ، هنوز یه عالمه عشق تو قلب دیوونه من منتظرته ...
اگرم آره می خوای ناامیدم کنی ، می خوای بگی که هیچ وقت برنمی گردی ، همین یه سوالو جواب بده ....
« چیکار کردم که نپسندیدی .... ؟!؟! چیکار ... ؟! »

منتظر جواب سوالمم...



هیچ نظری موجود نیست: