یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲

مامانه میاد میگه چته ؟
* هیچی
- عزیزم به مامان بگو چته
* هیچی حوصله ندارم
- گریه کردی دیشب ؟! چشمات شده یکی یه گردو !
* نه بابا واسه چی گریه کنم ، مال خوابه !! (اون اسمایلی یاهو که تو کوچه علی چپ داره سوت می زنه ! )
- شام و ناهار واسه چی نمیخوری پس ؟! از دیروز تا حالا هیچی نخوردی !! اصلا دو سه هفته ست درست حسابی غذا نمی خوری ...
* بابا تو که می دونی من سه ماهه نسبت به غذا تنفر پیدا کردم ! فکر کنم اشکال از معده مه . یادت باشه یه دکتر بریم ( موضوع رو عوض کردن هم خوب چیزیه ! )

دلم میخواست بهش بگم مامان جون منو برای چی به دنیا آوردی ؟! ازم پرسیده بودی دوست دارم بیام تو این لجن بازار یا نه ؟! پرسیده بودی دوست دارم زندگی کنم یا نه ؟ میخواستم بگم ازت بدم میاد چون منو انداختی تو دنیایی که توش جایی برام نیست ! می خواستم بگم مامانی چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟ چرا من مثل تو نیستم که همیشه همه دیدنت و خواستنت و دوست داشتنت ؟ می خواستم بپرسم چیکار کردی که بابام سی ساله عاشقته ؟ می خواستم بگم مامان ، چه جوری می شه کاری کرد که بقیه آدم رو دوست داشته باشن ؟ می خواستم سرم رو بذارم رو زانوش و مثل بچگیام که موهامو سشوار می کشید و من دردم میومد و گریه می کردم گریه کنم و بگم مامانی ، دخترتو هیچ کس نمی خواد ، نمی خواد ، دوستش نداره ....

ولی به جای همه اینا ...

- پس طوریت نیست دیگه ؟
* نخیر ، خوب خوبم ....!



هیچ نظری موجود نیست: