یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲


دارم می زنم زیر قولی که دادم .....آروم میرم مبادا رفتنمو ببینی ....با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی.....دیگه وقتی نمونده تودل این شب تار ....می سپرمت به خاطر برای آخرین بار ......
خب بابا چرا می زنی خاموشش کردم دیگه گوش نمی دم !
دلم خیلی گرفته ....کم دردسر دارم که اینم باید اضافه بشه بهش ؟
چرا خدا وقتی به من قلب می داد "نه " توش نذاشت ؟ چرا من هیچ وقت نمی تونم به کسی نه بگم که بعدش اینهمه عذاب نکشم ؟ چرا بقیه با خیال راحت بدون ملاحظه من ردم می کنن و بهم نه میگن و من خودمو به آب و آتیش می زنم و همه چی رو تحمل می کنم که کسی رو ناراحت نکنم؟ آخه چرا ؟ چرا ؟

به خدا حق من بیشتر از اینه ! حق من بیشتر از یه آدم مزخرف بی هدف نفهمه که زندگیش فقط بیرون رفتن و ول گشتن و خوشگذرونیه . بیشتر از یه بچه ساده نفهمه که اصلا نمی تونه درک کنه من چی می گم . بیشتر از آدمیه که اصلا نمی دونه عشق چیه ، نمی دونه من کی ام ، نمی فهمه چرا دلم تنگه ......نمی گم خیلی آدم خوب و بیستی ام ولی قطعا لیاقت بیشتر از اینو دارم !

تو بگو ! چرا آدمی که من عذاب با اون موندن رو تحمل می کنم تا دلش نشکنه این طوری باهام رفتار می کنه ؟ من نه رفتم دنبالش که بگم دوستت دارم ....نه گفتم عاشقتم .....نه خودم این بچه بازی مسخره رو خواستم ....پس الان دارم تاوان چی رو پس می دم ؟ از این رابطه چی به من می رسه که اینهمه فلاکت و دردسرو تحمل می کنم ؟ چی می رسه ؟ جز یه عذاب اجباری هفتگی که هی به خودم یادآوری کنم بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم و باهاش مهربون حرف بزنم تا اون دل بی صاحب مونده ش نشکنه ....کاش می تونستم بگم به درک که می شکنه بذار بشکنه !

اه ! خدایا این دیگه چه بساطیه ؟ من خیلی وقت بود از این مسخره بازیا بریده بودم ....از اولشم هیچ وقت با کسی دوست نشده بودم که این بخواد دومین بارم باشه . جالبه منی که به دانشجو جماعت می گفتم بچه و سطحی ، به همین راحتی خر یه بچه دبیرستانی احمق شدم !

خودت اگه جای من باشی چه می کنی ؟ نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من چیزی کم ندارم . نه کور و کچلم نه نفهم و احمق نه سطحی و بی اطلاع و نه بی ریخت و بدترکیب . آدمی رو هم که می خواستم پیدا نکرده بودم برای همینم با هیچ کس دوست نشده بودم . اون وقت بعد از این همه مدت که واسه همه کلاس گذاشتم و هیچ کس رو تحویل نگرفتم یه بچه دبیرستانی احمق به همین راحتی خرم کرد ! انصافه من برای دو ساعت جوزدگی و یه باشه و یه قول که " باهات می مونم " این همه شکنجه روحی ببینم ؟ انصافه ؟

حق نداره با من این طوری رفتار کنه ! خودشم می دونه که دوستش ندارم و این هفته ای یکی دو بار زنگ زدن هم از سر رفع عذاب وجدانه و برای اینکه اون ناراحت نشه . خودشم می دونه که با این مشخصات عمرا می تونست یکی مثل منو پیدا کنه . خودش گفت دوستم داره . خودش گفت عاشقمه . خودش گفت صبر می کنه تا منم دوستش داشته باشم .....پس چرا همچین می کنه ؟ وقتی من دارم این قدر پای رابطه ای که عذابم میده می ایستم و مدام مواظبم کاری نکنم تا به ایشون برنخوره چرا اون تو رابطه ای که خودش به اصرار و التماس خواسته اینقدر مسخره بازی درمیاره؟

من که نمی خوام خودمو به کسی تحمیل کنم . الحمدلله نه عقده این برنامه ها رو دارم نه رو دست مامانم باد کردم ! اشاره کنم می تونم با صد تا بهتر از این دوست بشم اگه اینکارو نمی کنم واسه اینه که حوصله شو ندارم . ارزشش رو نداره که وقتمو تلف کنم . پس چرا اگه دوستم نداره بهم نمی گه تا اقلا این مسخره بازی رو تموم کنم ؟

بالاخره وقتی من وقت و فکر و علاقه م رو برای یه نفر میذارم باید یه چیزی هم در قبالش دریافت کنم یا نه ؟ از این دوستی چی به من رسیده ؟ بگو دیگه چی ؟ نه عشقی بهم دادی .....نه چیزی داری که بهم یاد بدی.....نه از من بیشتر می فهمی که وقتی احتیاج به کمک دارم کمکم کنی ......نه اونقدر محکمی که بتونی حمایتم کنی ......پس دلم رو به چی خوش کنم ؟ اقلا یه چیزی باید بهم برسه تا بتونم بگم خب اگه اخلاقش مثل سگه اگه اعصابمو رنده می کنه اگه بودن باهاش برام عذابه در عوض این خوبی رو هم داره . تویی که هیچی نداری چرا باید وقت و فکرمو بدم بهت ؟

بدجوری دارم اذیت می شم . من ....من ...منی که اینهمه ادعام گوش فلک رو کر کرده بود...منی که عقل و منطقم زبونزد بود بچه گانه ترین کار ممکنه رو انجام دادم . حالم از خودم بهم می خوره . من حوصله این برنامه ها رو ندارم . از اولشم نداشتم . بابا به کی بگم من نمی خوامت ؟ به کی بگم اشتباه کردم غلط کردم بهت قول دادم که جا نزنم ؟ آره اشتباه کردم ! چه غلطی باید بکنم تا این اشتباهم جبران بشه ؟

به خدا من خیلی دارم پات می ایستم . به خدا صد دفعه شکستم که تو نشکنی . صد دفعه اعصابم خرد شده که به تو نازکتر از گل نگم . در حالی که مطمئنم سرت صدجا دیگه گرمه به روت نمیارم و هیچی نمی گم . به خدا خیلی دارم به خاطرت از خودم می گذرم . نه به خاطر اینکه دوستت دارم ، چون کار دیگه ای بلد نیستم . چون همیشه اول به دیگران نگاه کردم بعد خودم . چون می ترسم دلت بشکنه . چون با اینکه دوستت ندارم بهت قول دادم . چون اشتباهی کردم که اگه خودم تاوانش رو پس ندم تو باید بدی . چون ترجیح میدم خودم عذاب ببینم تا تو . با من اینطوری رفتار نکن . تو رو خدا با من اینطوری رفتار نکن !

هیچ نظری موجود نیست: