الان طبق قولی که من توی پست های قبل دادم، از نظر استراتژیک فک کنم صحیح تر باشه که من چیزی ننویسم ولی پینگ کنم! چون حقیقتش درست نمی دونم این درس کوفتی رو که شکر خدا پیش نیازم هست پاس می کنم یا می افتم! یعنی آخه چیز بود، همه ی سوال ها رو جوابشو از روی کتاب قانون نوشتم! حالا نمی دونم نمره میده یا میندازه. به هر صورت که گذشت فدای سرم!
اما الان یه موضوع دیگه رو می خواستم بگم و اون اینکه اینایی که توی ولنجک زندگی می کنن خرن یا مغز خر خوردن یا چی؟! بابا سررررررررررررررررررررردههههههههههههه! من بدبخت صبح پاشدم دیدم توی کوچه چیزمثقال(!) برف هست، یه لباس معمولی پوشیدم و روش یه پالتوی کلفت با این حساب که بسه دیگه. بعد داشتیم با باباهه می رفتیم منو برسونه، هی می دیدم انگار یه چیزایی از آسمون میاد! هی هم هرچی جلوتر می رفتیم نمی دونم بیشتر می شد چرا! تا رسیدم دانشکده برف شروع شد و نیم ساعتی که ول چرخیدیم و قبل از رفتن سر جلسه یه نگاه بیرون انداختیم دیدیم به به! جناب خدا اون بالا بدجوری مشغول پیتزا درس کردن هستن! یعنی برفش واقعا شدید و تند بود، تو مایه های اون برف بزرگ(!) پارسال. امتحانم که تموم شد اومدیم بیرون با رفقا یه کم برف بازی کنیم، اولش هی خندیدیم هی خندیدیم کلی خوشحال بودیم که برف میاد، بعد هی هرلحظه با نگاه کردن به راههای ارتباطی این خندهه یه ذره محو می شد، تا وقتی که نوبت پایین رفتن شد دیگه رسما تبدیل شد به گریه! نهایتا که وقتی من رسیدم دم در خروجی دانشگاه، بدون کوچکترین اغراق بین 25-30 سانت برف نشسته بود و همین جوری مثل گاو داشت برف میومد هنوز و من هم تازه کشف کرده بودم که آب می ره توی کفشم و همچینی حس کردم که دارم قانقاریا می گیرم از زور یخ کردگی پا! به زور یه ماشین دربست پیدا کردم بیام خونه، بعد هی میومد پایین هوا صاف تر و صافتر می شد تا رسید به خونه ی خودمون دیدم آقا هوا خووووووووب! بهاری! آفتااااااب درخشان! خدایی شما باشین گریه تون نمی گیره؟
حالا همه ی این چرت و پرتا رو که گفتم بازم مسائل فرعی بود، موضوع اصلی اینه که من فردا امتحان اخلاق دارم و کتابشو تا امروز نداشتم (تازه امروزم یکی از پسرای کلاس بدبخت کتاب خودشو داد به من که خودش بره انقلاب بخره و طبق آخرین اخبار مثکه گیر نیاورده و قراره یکی امشب براش بیاره که تازه شاید اونم نیاره! منم اصلا عذاب وجدان ندارم، به من چه می خواست یه جور دیگه مخ زنی کنه!) و همین امروز کتاب و جزوه هاشو با بدبختی گیرآوردم ( اگه باهوش باشین خودتون می فهمین که باید الان پست قبلی رو بردارین حقوق مدنی رو با اخلاق جایگزین کنین!) بعد چون که من آدم نخواهم شد و باید قشنگ تفهیم بشم که درس رو نباید واسه شب امتحان گذاشت، پس فرداشم اونوقت امتحان اقتصاد دارم که 300 صفحه س و من صرفا می دونم که جلدش آبیه و روش عکس چرخ دنده داره! قشنگه دیگه نه؟!؟!
آقا همه ی اینا رو گفتم که بگم این وبلاگ تا عصر سه شنبه آپدیت نخواهد شد. تازه بعدشم فقط در صورتی خواهد شد که یه نفر به من یاد بده چه جوری پلیر بذارم اینجا!
زت زیاد!
* بابت چرت بودگی پست ها هم شرمنده. همینه دیگه، کمیت که زیاد می شه کیفیت میاد پایین! ( نیس که قبلا خیلی کیفیت بالایی تحویل می دادم!)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر