نه که بخواهم انکار کنم نازنینی خیلی آدمهای زندگیم را، ولی وسط این باد تند بیاعتمادی و خنجرهای بیهوا از پشت و پهلو بهت خورنده و آدمهایی که سبزی ایندیکیترهای دوستیشان یواش یواش میکشد به نارنجی و زرد و قرمز و خالی اصلن، تو ماندی. تو ماندی دخترک نیموجبی پرسروصدای چشمگربهای. تو ماندی که من هنوز اقلن یک نفر را بتوانم بشمرم که چشمهام را بتوانم ببندم و تکیه کنم بهش و مطمئن باشم ولم نمیکند توی چالهای چیزی. تو ماندی که کانسپت - سلام تعادل مفروض اجتماعی- دوستی هرقدر هم که توی ذهنم به لجن بکشد هنوز تو یکی را بتوانم علم کنم که "رفیق" ای و داریام و هستی و حداقل دانسته آزارم نمیدهی هیچوقت. تو ماندی که وقتی میخواهمت بیایی و موهای آبیت را روی آبی-تر روتختیم افشان کنی که من توی دستهایت آخرین گریههایم را بکنم و بعدش سه دور بچرخانمت که عکس موهات را بگیرم و بیایم پای مانیتور و پست عاشقانه برایت بنویسم و چه فایده که تو تنها کسی هستی که نمیخوانی این خرابشده را،و با آن چشمهای وحشیت هی نگاهم کنی و خط های نوتپد را بشماری و بگویی " این قدر عاشقمی؟! خب بسه دیگه عوض نوشتن بیا عاشق خودم باش!"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر