این مطلب را که خواندم دقیقن یاد تجربهی خودم از یک ورژن ملایمتر اما به شدت سوزانندهترش افتادم! که به دوستی قدیمی، خیلی قدیمی که به ناگهان بدون هیچ توضیحی خودش را از زندگیم دیلیت کردهبود -و من چه قدر از این کار متنفرم، آدمهای عزیز لطفن با انجام این کار هرچه خاطره و سابقهی دوستی با من دارید به گند نکشید! خیلی بیشتر ترجیح میدهم بشنوم که حالتان از ریختم به هم میخورد و بابای!- بعد از حدود یک سال اساماس زدم که هی من را یادت هست یا نه؟ که من هنوز گاهی به تو فکر میکنم، متعجب که چه شد ناگهان از زندگیم ناپدید شدی. و جواب گرفتم که sorry, I'm married. I'm sure you understand!!!!
و خودم که بعد از دریافت این اساماس رسمن تا دو روز حالم بد بود و آن شب که کاملن نابود شدم، با هیچ تلاشی نمیتوانستم این حرف مزخرف را به آن آدمی که میشناختم ربط بدهم، و اصلن ربطش به کنار، خود حرف را نمیتوانستم هضم کنم. یعنی که چه؟ دقیقن مثل این بود که در خیابان به دوستی برسی و بگویی هـــــــی سلام و او بگوید ببخشید من ازدواج کردهام لطفن درک کنید!! و من متحیر بودم که چه چیزی را باید درک میکردم؟! هنوز هم نفهمیدهام که از من انتظار میرفت چه چیز را بفهمم. حتا بعضن به خودم شک کردم که نکند حافظهی خودم و گوشیم اشتباه میکند و مضمون پیغام اولیهي من پیشنهاد سکس یا درخواست ازدواج بود که این جواب را گرفتم؟!
نچ. من مسئولیتی برای درک چیزی نداشتم. شما باید درک میکردید آقای محترم. شما باید درک میکردید که با ناپدید شدن ناگهانیتان -در شرایطی که ما تازه یک تلاش یکطرفه برای پیشبرد رابطه را عقیم از سر گذراندهبودیم- با من و احساسات و اعتمادم به دنیا و آدمهایش چه کردید. که تمام دوستیمان و هدف و خاطراتاش را برای من زیر سوال بردید و صبر نکردید تا به این سوال جواب دهید. که دوستی شما برای من مثل تکهای از تنم بود و مثل دیواری محکم که بهاش تکیه دادهباشم و یکروز پشتم خالی شود و در فضا سقوط کنم، و بعدش خیلی خیلی وقتها شد که من بهشدت به شما و دوستیتان احتیاج داشتم ولی به جایش فقط یک خاطرهی بد و سوزاننده برایم باقی بود. که من دیگر به آدمی، آنطور که به شما، نتوانستم اعتماد کنم. شما باید میفهمیدید که با دخترکی که بابایی صدایتان میزد -و بعد از چهاردهسالگیاش غیر شما دیگر هیچکس، حتا پدر خودش برایش بابایی نبود- و اسطورهي خاموش و مهربان و عزیز زندگیاش بودید چه کردید که نفهمیدید.
و این زخم هنوز زیر پوستهي نازکی که ظاهرش را سالم جلوه میدهد، میسوزد. زخمی ناسور و چرکی که دردش بیاعتمادی درونیام به آدمها و ضعف و گارد توامانم در برابر هر نوع رفتار مهربان پدرانه و حساسیتام به خود-دیلیت-کنی آدمها را برای خودم توضیح میدهد. این روزها مشغول درد کشیدن از این زخمهای قدیمی و پروتکلهای الحاقی(!) شان هستم. صبح تا شب در ناخودآگاهم به تمام آدمهایی فکر میکنم که در زندگیام جایی، ردی، علامت سوالی، جای خالیای، زخمی بر جای گذاشتند و رفتند. شب، به اشیا پناه میبرم، اشیای ساکن و ساکت و predictable و قابل اعتماد نازنین ... گوگول یا گنگولی (عروسک- بالشهای نرمالوی سبز و قهوهایم) را بغل میکنم، در تاریکی بهفضا خیره میشوم و خوابام که میبرد، تا صبح خوابهای آشفته میبینم...
* آشفتهتر و قاطیتر از این مطلب نه گمانم تا حالا نوشتهباشم، از هر دری سخنی ... حالا که این همه آشفته شد، اقلن وبلاگ جدید گلناز نازنینم را هم معرفی کنم، که شک ندارم دوباره به نوشتن که عادت کند به همان جادوینی و تاثیرگذاری وبلاگ محشر قبلیاش خواهد شد.
۴ نظر:
hello...i am reading your blog these days...this is my blog check it out :
http://elvisp.blog.com
وای که چقدر این حس آشنا بود .که چقدر این آدم ها با این جور رفتار ها باعث می شند کل اعتمادمون رو از دست بدیم . اعتماد به قبول روابط ....
به نظر من تو مثه یه باددیوانه هستی و راستش خیلی دلم می خواد تو رو با تمام وجودم با عرض پوزش بکنم گرچه به نظرم خیلی زشتی ولی مهم نیست واقعآ برام مهم نیست ازت خواهش می کنم امتحان کن باور کن خاطره ی شیرینی خواهد شد و البته برای من هم
moshkel injast ke age akse in halat ham amal koni baz morede eteham va soe tafahom vaghe mishi baraye khode man pishe omade ke chon moteahelam dostane ghadimam hata salame man ro bi javab gozashtand...moshkel injast ke ma beine eshgh va dosti tafavot nemizarim
ارسال یک نظر