شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

بعد هم که من هر چی پیش تر می رم بیش تر متوجه می شم که در زندگانی رویه ی درستی رو اتخاذ کرده ام
که شامل «سعی کن از کرده هات پشیمون شی نه از نکرده هات» باشه
و مطابق همین رویه تا ته همه چی رو انگشت می کنم و شرف و آبرو و شخصیت و استانداردهای اجتماعی و همه چیز رو به کفش می گیرم فقط برای این که خیالم راحت باشه که نکرده ای نذاشتم که بعدن حسرت اش رو بخورم
بعد یه مدتی به کرامات این روش شک کرده بودم و حس می کردم که
خب، من دهن خودم و بقیه جاهای بقیه رو آسفالت کردم که جوری زندگی کرده باشم که بعدن بتونم به گذشته ام نگاه کنم و حسرتی نباشه و اندوهی نباشه و چیزی جا نذاشته باشم
بعد هنوز تمام این ها هست
شاید نه به اون شدتی که اگر محافظه کارانه و معقول رفتار می کردم می بود- ولی هست
و این که چرا من زودتر نفهمیدم که نوستالژی و حسرت گذشته از آدم جدایی نداره
که همیشه خاطره از زندگی واقعی گوگولی مگولی تره و فقط قشنگی هاش به چشم می آد و به همین سادگی، همیشه، همیشه گذشته خواستنی تر و دست نیافتنی و حسرت باره
مثل یه تصویر سپیا با برق کهنه ی طلایی روش که نمی ذاره جزئیات ناخوشایند رو ببینی و فقط درخشش به چشم ات می آد

بعد الان ولی خوشبختانه دوباره بامبی خورده تو سرم و فهمیدم که خب اون اندک های اجتناب ناپذیر که همیشه هست
ولی حقیقتن بقیه رو نمی دونم، ولی واسه من یکی، زجر و عذاب و درد این که بشینی به کاری فکر کنی که دوست داشتی بکنی و نکردی، از هر چیز دیگه ای تو عالم بیشتره، و حتا خیلی بیشتر از پشیمونی از کردن کاری که نباید می کردی
خلاصتن که چنین شد که پارچه ی قرمزی جلوی ما تکاندند و گاو درون مان - سلام آیدا- فعال شد و خداوند به داد زندگی ما برسد زین پس.

هیچ نظری موجود نیست: