شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

این چه وضعیه که یه دختر شونزده ساله داره . خاک بر سرت کنن با این زندگیت . این همه چرت و پرت و شعار زندگی و فلسفه عشق و محبت و کوفت

و زهرمار میدی آخرشم این جوری میشینی تو اتاق درودیوارو نگاه می کنی . اقلا آجرم نداره که بشمرم ..

خاک بر سرت زندگی کردن بلد نیستی خب برو خودتو بکش . نکبت ببره هر چی زندگیه . اصلا چه مرگته ؟ چرا عین بچه آدم نمیشینی به درس و مشق

و ننه و بابا و دوست و رفیقت برسی ؟ چرا عزا گرفتی کپیدی گوشه اتاق بدبخت احمق ؟

حیف که امیدوارم وگرنه یه لحظه تردید نداشتم . خاک برسرت ! امیدوار ! باش ببینم به کجا می رسی ؟

یک روز بین صداهای درهم نوای دل انگیز ترا خواهم شنید
....یک روز دستان پاک و نوازشگرت را بر گیسوان خویس حس خواهم کرد ...

تا دور شویم _ با هم
از این مردم دون بی احساس
....از این سرزمین پلید _ این کشتارگاه عاطفه

واقعا این ها حرف های منه ؟!

هیچ نظری موجود نیست: