پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲

دخترک مدتها بود از لبه پرتگاه آویزون بود .....
دستاش دیگه جون نداشتن که لبه صخره رو محکم بگیرن . تمام تنش و دستاش از تیزی های صخره ها خراشیده شده بودن....
مدتها بود که داد می زد و التماس می کرد و کمک می خواست بلکه یکی صداشو بشنوه و دستشو بگیره و بکشدش بالا .
ولی رهگذرا می اومدن و می رفتن و انگار فریاداشو نمی شنیدن ....
تا بالاخره یکی اومد ....
یه دست از بالای صخره دراز شد تا دست دخترک رو بگیره و بالا بیارتش .
دخترک با اشتیاق دستشو دراز کرد و دست غریبه رو محکم گرفت ... اونقدر محکم که انگار دستاشون یکی شده بود .....
غریبه زور زد که اونو بیاره بالا . محکم و محکمتر دستشو گرفت و کشید .....
ولی نمی شد ....
اونقدر دستش رو محکم گرفته بود که دخترک احساس کرد استخوناش خرد شدن .....
غریبه دستش رو ول کرد و گفت : متاسفم ، نمی تونم بکشمت بالا .
و رفت ...
دخترک به دستش که نگاه کرد ، دید تمام استخوناش خرد شده ! تمام انگشتاش له شدن ! همشم به خاطر غریبه ای که می خواست کمکش کنه اما ....
خیلی وقته دخترک هنوز از لبه پرتگاه آویزونه
با دستهای دردناک و خرد شده ش سفت صخره رو چسبیده تا نیفته
نمی دونه تا کی می تونه مقاومت کنه ....
ولی با دیدن هر دستی که می خواد کمکش کنه خودشو می کشه کنار و پنهون می کنه !

هیچ نظری موجود نیست: