جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ....

تو هم این جا مثل یه خر گوگولی رام حرف گوش کن میشینی ، بهت گفت " بیا " میای ، گفت " برو " بر می گردی . خواستت ، هستی ، نخواستت ، مثل یه سایه گم می شی ....

خب تو که دل نداری .... یعنی اجازه نداری داشته باشی اصلا !

هان ؟! دلت تنگ می شه ؟ غلط می کنی احمق ! تو اصلا همچین حقی نداری !
چی ؟ احساساتت جریحه دار می شه ؟ تو اصولا گه می خوری که احساس داشته باشی !
بغض می کنی ؟ به جهنم ! انگار حالا مهمه چهار تا چیکه اشکم از اون چشمای بیریختت بریزه !
دلت می گیره ؟ به چپ و راست سرندیپیتی ! آخه بی شعور چرا نمی خوای بفهمی که تو کل این هیکلتم بره زیر گل برای " هیچ کس " مهم نیست چه برسه به این که دلت اوخ بشه ! به درک خب !
دوستش داری ؟ خب وقتی اون دلش نمی خواد اینو باور کنه برو بمیر لطفا ! وقتی دلش نمی خواد باور کنه قلب کوچیکت کف دستشه ، وقتی نمی خواد بفهمه چقدر عاشقشی ، چه غلطی می تونی بکنی جز اینکه خفه بشی ؟!

اصلا تو خیلی بی جا می کنی این مزخرفاتو می گی ! حرف زدن حق " آدم " هاست ، نه تو عروسک بدبخت بی اراده که فقط ساخته شدی تا ملت هر وقت حوصله شون سر رفت باهات بازی کنن و بعدشم برن تا دفعه بعدی که بازم هوس عروسک بازی به سرشون بزنه ....
چرا حرف مفت دارم می زنم آخه ؟! نه جداْ چرا؟! عروسک مگه می تونه دوست داشته باشه ؟ اونم عروسک عادی که نه ٬ يه عروسک خيمه شب بازی . خوب معلومه که نه ! منم عروسک خيمه شب بازيم که هنوز پشت ويترينم. هر روز از اين پشت زل می زنم که مردم. اونام به من. يه کم سرگرم ميشن و اوقات فراغتشونو پر می کنن ٬ بعد اونا رو به خير و منو هم به Fuck !


خفه دیگه حرف نزن ! تو اصلا حق نداری این احساسات مزخرف مسخره رو داشته باشی چه برسه به بروز دادنشون ! پس خفه شو !
* چشم بازم خفه ميشم....کار من خفه شدنه. تا آخر عمرم خفه می شم اصلا !

چه دختر خوب حرف گوش کن موقع شناسی ....
مگه نه ؟!

* با تشکر از نیلو !

هیچ نظری موجود نیست: