دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۳

... پيش معلم فرانسه ام که مي رم،معمولا بي حوصله تر از اون هستم که بخوام غير از افعال بي قاعده به چيزي توجه کنم.اين معلم من يه پسر بچه 3يا 4 ساله خجالتي داره که بي سروصدا يه گوشه بازي مي کنه و کاري به کار ما نداره.من که تا حالاحتي درست حسابي نگاهش نکرده بودم.حتي اسمش رو هم نمي دونستم.امروزبعدازدرسم که داشتم از معلمم خداحافظي مي کردم.يه دفعه صداشو شنيدم:صبرکن خاله!کلي تعجب کردم.فکر کنم مامانش هم اندازه من متعجب شد.صبر کردم ببينم چيکارمي خواد بکنه .ديدم دويد و رفت يه چيزي در گوش مامانش گفت.مامانش خنديد و به من گفت که اولا مي پرسه که شما ترشک مي خوريد يانه؟دوما که ميخواد يه هديه به شما بده.مي گه صبر کنيد تا کادوييش کنم.من هيجانزده جلوي در منتظر شدم.مدتها بود که براي هيچ کادويي انقدر ذوق زده نشده بودم .بالاخره کادو رو اورد.يه بادکنک سفيد بود که توي يه دستمال کاغذي سفيد پيچيده بودش.منظورش ازبسته بندي ،همين دستمال کاغذيه بود.به چشم من که قشنگترين کاغذ کادوي دنيا بود.بهم سفارش کرد:خاله،زياد بادش نکني ها ،ماشينت منفجر ميشه...اصلا نمي دونستم چي بگم.فقط پيش خودم فکر کردم که تا وقتي که بچه ها تو دنيا هستن ، مهربوني هست..شادی هست..کادو هم هست.

نمي‌دونم تقصير اين پست سايه بود، يا May It Be انيا، يا چي،
اما خيلي وقت بود اين مدلي بغض و گريه‌ نکرده بودم..
يه سري چيزاييم هست البته، براي نگفتن.

- هروقت یکي این وقت نصفه شب اومد از این آپدیتاي خل و چلي کرد، بدونید دلش خیلي گرفته.

هیچ نظری موجود نیست: