شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

مردم همه وسط پارك جمع شده بودند. بین همهمه و شلوغي صداي مردي از بلندگويي اعلام مي‌کرد که « به جرم شرارت و مزاحمت دستگير... براي عبرت سايرين.... وي را شناسايي کرده و چنانچه شکايتي داريد...» خوب که دقت مي‌کردي وسط مردم مي توانستي فاعل جمله‌هاي بالا را ببيني. سرش را يك خط در ميان تراشيده‌بودند و - انگار که به صليب کشيده باشندش - دستهايش را با طناب کشیده و به دو درخت بسته بودند. مثل گوسفندي که بخواهند ذبحش کنند. سرش را مثل شير متروگلدوين ماير مي‌چرخاند و ژستش جوري بود که انگار براي روز آزاديش و تمام اين آدمهايي که جمع شده‌اند و خفتش را نگاه مي‌کنند خط و نشان مي‌کشد.
چیز دیگری هم لازم است بگویم؟

هیچ نظری موجود نیست: