1 – قبلن ها دلم می خواست زندگی رو کامپیوتریزه کنم، یعنی مثلن آندو داشته باشه، اینتر داشته باشه، فایند داشته باشه ... و الی آخر. الان دلم می خواد زندگی رو گوگلیزه کنم!!! گیگابایتش بالا باشه، آر اس اس داشته باشه، شرینگ آیتمز داشته باشه، ادد استار داشته باشه، ... و الی آخر مجددن! :D این ما هستیم، نسل پفک و کامپیوتر!!
2 – بنده علی رغم آی کیوی معقول و هوش احساسی نه چندان بد و شعور و عقل متعارف، در زمینه های اجتماعی؛ روابطی؛ فامیل بازی، خاله زنک بازی؛ چشمک زدن و در جریان قرار دادن؛ توطئه های جمعی پیاده کردن؛ سرکار گذاشتن کسی؛ این گفت اون گفت و غیره یک گـــــــــاو به تمام معنا هستم!! یعنی اصولن تو باغ نیستم به کل و از بیس واسم این مسائل تعریف نمی شن که حالا بخوام بفهمم و perform کنم. کاملن ممکنه که خیلی معصومانه و بدون هیچ قصدی یه کلمه حرف که اصلن به نظرم مهم نیست یه جایی که به نظرم موردی نداره بزنم و اون یه کلمه گند بزنه تو زندگی یه نفر دیگه!! اصولن از این خصوصیتم بدم نمی اومد خیلی، یه جور جدایی ماهوی (!) از این مسائل که علاقه ای هم به اشون ندارم، ولی با بساط خاله زنک بازی و دعوا و افتضاحی که امشب سر یه اشتباه من تو فامیل به بار اومد و احتمالن خواهره سه چهارماه باهام حرف نزنه و فامیل شوهرش دیگه چشم دیدن ام رو نداشته باشن، حالا دیگه کم کم به این نتیجه رسیدم که یه ذره سیاست زنانه و شعور خاله زنکی هم بد چیزی نیست، به کار می آد بعضن!! بعد عین این بچه مهدکودکی ها که یه چیزی رو زدن شکستن و سرافکنده می شینن یه گوشه و بغض می کنن؛ کلی ناراحت و لب ورچیده نشستم غصه می خورم که چرا همچین اشتباهی کردم. بابا به خدا زندگی بدون فامیل و به ویژه حرف تو حرف پیچیدن و بردن و خاله زنک بازی اساسن خیلی راحت تره، نه؟!
3 – به قول آقای 35 درجه یه پرانتز باز کردم رفتم توش عجالتن. کار و درس و غم امتحان مجال نمی دن خیلی که به چیز دیگه ای فکر کنم و وقتی هم که دیگه اجبارن مطرح می شه سریع از زیر فکر کردن به اشون در می رم. خسته تر از اونم که انرژی برای خرج کردن داشته باشم. من که می دونم یه خل و چلی این تو هست که آخرش هر کاری دوست داشته باشه می کنه و نظر منو به هیچ جاش حساب نمی کنه، واسه چی خودم رو سبک کنم الکی و کلی انرژی صرف کنم برای فکر و تصمیم؟!
4 – فید وبلاگم خرابه از اساس! بعد اون قدر به گوگل ریدر معتادم و اون قدر به فید-ندارها فحش می دم که الان کاملن بدون فید حس یه آدمی رو دارم که زبون نداره!
5 – خب مجددن وقتی که هر ترم سر امتحانا همین بساط فعلی (انبوه جزوه های کپی شده از این و اون، درس هایی که حتا موضوعشونو نمی دونی و تازه 12 شب به بعد شروعشون می کنی، نمره های ناپلئونی و کم خوابی و مرگ) برقراره، و منم می دونم که عوض شدنی نیستم، واسه چی خودم رو سبک کنم بگم آااااه من متنبه شدم و از ترم بعد درس می خونم؟! نه آقا جان، تا پایان فارغ التحصیلی همین بساط پهنه؛ بالاخره می شینم برای فوق یا اختبار یه سال خودکشی می کنم می خونم این ها رو دیگه، عجالتن بذار زندگیمونو بکنیم!
6 – در راستای شماره ی قبلی، دیشب تا ساعت 4 صبح در حالی که با یه دستم داشتم با جوجه ی دخترخاله جان بازی می کردم و با یه دست جزوه رو دنبالم یدک می کشیدم منتظر اعلام خبر تعطیلی امتحان بودم. وقتی دیدم دیگه راه نداره اجبارن جوجه جان رو خوابوندم و تا 5 یه ساعته سر و ته درس رو هم آوردم. امشب حالا نمی دونم منتظر چی ام که ساعت دوئه و من هنوز شروع نکردم!!
7 - حالا با این سرعت ذغالی من هی باید صفحه ی ادیت پست رو باز کنم، ولی باید بگم من واقعن به ذوق خواننده هام افتخار میکنم، خیلی خوبه، طفلکی ها ریتینگ رنگی قرمز خوشگل دیدن ذوق کردن هی کلیک کلیک میکنن!! آخه پست زیری کجاش ریت کردن داشت؟!
2 – بنده علی رغم آی کیوی معقول و هوش احساسی نه چندان بد و شعور و عقل متعارف، در زمینه های اجتماعی؛ روابطی؛ فامیل بازی، خاله زنک بازی؛ چشمک زدن و در جریان قرار دادن؛ توطئه های جمعی پیاده کردن؛ سرکار گذاشتن کسی؛ این گفت اون گفت و غیره یک گـــــــــاو به تمام معنا هستم!! یعنی اصولن تو باغ نیستم به کل و از بیس واسم این مسائل تعریف نمی شن که حالا بخوام بفهمم و perform کنم. کاملن ممکنه که خیلی معصومانه و بدون هیچ قصدی یه کلمه حرف که اصلن به نظرم مهم نیست یه جایی که به نظرم موردی نداره بزنم و اون یه کلمه گند بزنه تو زندگی یه نفر دیگه!! اصولن از این خصوصیتم بدم نمی اومد خیلی، یه جور جدایی ماهوی (!) از این مسائل که علاقه ای هم به اشون ندارم، ولی با بساط خاله زنک بازی و دعوا و افتضاحی که امشب سر یه اشتباه من تو فامیل به بار اومد و احتمالن خواهره سه چهارماه باهام حرف نزنه و فامیل شوهرش دیگه چشم دیدن ام رو نداشته باشن، حالا دیگه کم کم به این نتیجه رسیدم که یه ذره سیاست زنانه و شعور خاله زنکی هم بد چیزی نیست، به کار می آد بعضن!! بعد عین این بچه مهدکودکی ها که یه چیزی رو زدن شکستن و سرافکنده می شینن یه گوشه و بغض می کنن؛ کلی ناراحت و لب ورچیده نشستم غصه می خورم که چرا همچین اشتباهی کردم. بابا به خدا زندگی بدون فامیل و به ویژه حرف تو حرف پیچیدن و بردن و خاله زنک بازی اساسن خیلی راحت تره، نه؟!
3 – به قول آقای 35 درجه یه پرانتز باز کردم رفتم توش عجالتن. کار و درس و غم امتحان مجال نمی دن خیلی که به چیز دیگه ای فکر کنم و وقتی هم که دیگه اجبارن مطرح می شه سریع از زیر فکر کردن به اشون در می رم. خسته تر از اونم که انرژی برای خرج کردن داشته باشم. من که می دونم یه خل و چلی این تو هست که آخرش هر کاری دوست داشته باشه می کنه و نظر منو به هیچ جاش حساب نمی کنه، واسه چی خودم رو سبک کنم الکی و کلی انرژی صرف کنم برای فکر و تصمیم؟!
4 – فید وبلاگم خرابه از اساس! بعد اون قدر به گوگل ریدر معتادم و اون قدر به فید-ندارها فحش می دم که الان کاملن بدون فید حس یه آدمی رو دارم که زبون نداره!
5 – خب مجددن وقتی که هر ترم سر امتحانا همین بساط فعلی (انبوه جزوه های کپی شده از این و اون، درس هایی که حتا موضوعشونو نمی دونی و تازه 12 شب به بعد شروعشون می کنی، نمره های ناپلئونی و کم خوابی و مرگ) برقراره، و منم می دونم که عوض شدنی نیستم، واسه چی خودم رو سبک کنم بگم آااااه من متنبه شدم و از ترم بعد درس می خونم؟! نه آقا جان، تا پایان فارغ التحصیلی همین بساط پهنه؛ بالاخره می شینم برای فوق یا اختبار یه سال خودکشی می کنم می خونم این ها رو دیگه، عجالتن بذار زندگیمونو بکنیم!
6 – در راستای شماره ی قبلی، دیشب تا ساعت 4 صبح در حالی که با یه دستم داشتم با جوجه ی دخترخاله جان بازی می کردم و با یه دست جزوه رو دنبالم یدک می کشیدم منتظر اعلام خبر تعطیلی امتحان بودم. وقتی دیدم دیگه راه نداره اجبارن جوجه جان رو خوابوندم و تا 5 یه ساعته سر و ته درس رو هم آوردم. امشب حالا نمی دونم منتظر چی ام که ساعت دوئه و من هنوز شروع نکردم!!
7 - حالا با این سرعت ذغالی من هی باید صفحه ی ادیت پست رو باز کنم، ولی باید بگم من واقعن به ذوق خواننده هام افتخار میکنم، خیلی خوبه، طفلکی ها ریتینگ رنگی قرمز خوشگل دیدن ذوق کردن هی کلیک کلیک میکنن!! آخه پست زیری کجاش ریت کردن داشت؟!