یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

بابام یه وقتایی که سرحاله از خانواده‌اش می‌گه. از آباء و اجدادش. خانواده‌ي مادربزرگش -بی‌بی- کرد بوده‌ن و مهاجرت کرده‌بوده‌ن روستای بابام اینا (از روستاهای شمال، بغل رودخونه‌ي تجن - شمالی داریم این‌جا اصلن که بفهمه کجا رو می‌گم؟؟) بعد پدر این خانم بی‌بی -یعنی جد مادری بابام- گویا چند تا پسر داشته و یه دختر فقط. اسمای پسراشو یادم رفته، اما طبق تعریف‌هایی که دایی بابام واسه‌ش کرده، از این کردهای قلچماق عظیم‌الجثه‌ي سبیل از بناگوش دررفته بوده‌ن (گفته‌م تا حالا که من عاشق کردها هستم؟ خون می‌کشه و این حرفا!) به شدت لات و قلدر و اینا،‌که اگه الان بودن احتمالن توی طرح امنیت اجتماعی جمع‌شون می‌کردن! و یکی‌شون گویا جلوی چشم شاهد عینی آدم کشته - سرشو بریده!

بعد یکی از این آقایون قدرقدرت عاشق یه دختری می‌شه، که خانواده‌ي دختره می‌گن دخترمونو به شرطی به‌ات می‌دیم که خواهرت (بی‌بی) زن پسر ما بشه، یعنی به اصطلاح می‌خواستن دختر به دختر کنن. بی‌بی هم از اون آقاهه منزجر بوده به‌شدت و یکی دیگه رو می‌خواسته- پسرعموشو فک کنم. خلاصه خانم بی‌بی هم که به هرحال زن کرد بوده و کله‌شق و یه‌دنده، پاشو می‌کنه تو یه کفش و علی‌رغم همه‌ي کتک‌ها و فشارهای برادرش می‌گه نمی‌خوام. آخرش یه نصفه‌شب، آقای برادر بی‌بی رو بیدار می‌کنه و می‌بره تو حیاط، تفنگ رو می‌ذاره رو سرش و می‌گه یا رضایت می‌دی یا همین الان می‌کشمت (پدر این خانم و آقایون هم گویا حرکت بدون توپ داشته اون وسط!) اون طفلک هم می‌بینه دیگه چاره‌ای نداره؛ مجبوری با اون آقاهه که اسمش حسن بوده عروسی می‌کنه. هزارماشالله طرف عمر طولانی هم داشته و بی‌بی نزدیک سی‌ سال باهاش زندگی می‌کنه و هفت هشت تا بچه هم ازش به دنیا می‌آره و در تمام این مدت هم‌چنان ازش متنفر بوده. بابام تعریف می‌کنه که بی‌بی اون‌قدر از شوهرش بدش می‌اومد که حتا 20 سال بعد از مرگش، اسم‌شو که می‌خواست بیاره روشو برمی‌گردوند و با نفرت می‌گفت حسن- با انزجارات فائقه! فک کن، طفلک سی سال تمام با مردی که ازش متنفر بوده زندگی کرده ..

جالب اینه که پسرهای خود بی‌بی -دایی‌های بابام- یه چیزی می‌شن یه نمه خفیف‌تر از دایی‌هاشون، همون‌قدر قلدر و یه‌دنده و خشن و مستبد و خودرای؛ با دست بزن به مقدار کافی. بابام که این‌ها رو تعریف می‌کنه به شوخی و جدی به‌اش می‌گم اینا رو اگه زودتر می‌گفتی، من می‌فهمیدم این اخلاقات ژنتیکیه و دست خودت نیست؛ حتمن خیلی بهتر با هم کنار می‌اومدیم. تازه، معمای این کله‌شقی و یه‌دندگی عجیب غریب که خصوصیت ژنتیکی خاندان ماست هم واسم روشن شده. فک کنم یه هفت هشت نسل دیگه که ژن این دایی‌های خشن خنثی و کم‌رنگ (!) بشه، یه آدم متعادل از قوم و قبیله‌ي ما در‌آد!